دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند

۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

از رشحات قلم این آقایان. تازه ترین. اسماعیل وفا یغمائی

آقای هرمز صفائی در سومین مقاله اش تحت عنوان: آقای محمد رضا روحانی اموالتان در شهر ساری آزاد شد3 ؟مقادیر زیادی به فقیر نیز پرداخته است.دست مریزاد ! من نه فرصت زیادی دارم و نه بیش از انچه که در نوشته:*آلترناتیوی که از دفاع درست و توضیح عاجز است.حرفی دیگر و نه طرف حساب من این بزرگوار است. حرف همانست و تاکتیک روشن . آلترناتیوی که از چالش معقول ناتوان است و نیز از توضیح استعفای سیاسی اعضای سابق خود چه میتواند بکند جز این جز مرده مال کردن اصل قضیه و خسته کردن منتقدان با ارتش وفاداران اطراف روستا. من سخنی با آقای هرمزصفائی ندارم امیدوارم ادامه بدهد و نوشته های بعدی خود را ارائه کند. تنها نکته قابل ذکر این که چون نام فامیل این بزرگوار را نمی دانستم و عکسی نیز در ابتدا همراه نوشته نبود من ایشان را ناشناس دانستم که ناشناس نبود و آشناست. از تبار همان آشنایان بزرگواری چونآقایان  بامداد، طاهر زاده، دزیانی، تبریزی، خزائی، حبیبی، و... که حالاو متاسفانه دیر فهمیدم،صفات مشخصه و برجسته ایشان:
 نزدیکی تحسین برانگیز فرهنگی، سیاسی و عقیدتی و اخلاقی به رهبر عقیدتی است و دقیقا به همین علت از مدافعان صف نخستند  بیخود نگفته اند:
کبوتر با کبوتر باز با باز
کند همجنس با همجنس پرواز
 خداوند ایشان را در این مدارج پایدار بدارد و دوران غیبت رهبر را کوتاه سازد تا انشالله روزی تمامیشان را در کنار رهبر  ارجمند در کار اعتلابخشیدن به فرهنگ و اخلاق وعقیدت! کوشا ببینم. و سپاس خدا را که نمردیم تا ببینیم چگونه سره از ناسره جدا میشود و لیاقتمندان نزدیکی بارهبر کبیر چه پاکان و نیکانی اند.
در باره سایر مسائل سیاسی و نکات مورد نظر آقای هرمز صفائی میگویم که امیدوارم حرف سرکار درست باشد و فقیر بازنده باشم و شما راست پندار  و بجز این چه میتوان گفت که شب دراز است و قلندر بیدار و بقول مادر بزرگ مرحوم من :اگر ... شبت دراز است صبر کن عزیز، همه چیز روشن میشود. 
در باره واژه هائی چون «نادم» و «فاحشه سیاسی» و امثالهم ا جز این چه انتظاری است«از کوزه همان برون تراود که در اوست» این فرهنگی است که قبلا نیز گفتم از ذات و نهاد فرهنگ و طبیعت نوک پیکان تکامل  و تکمیل شده در جلسات انتقاد و انتقاد از خود درونی ، از بند الف تا یا،میتراود و اززبان پیروان باز تراوش از سر میگیرد.
در چهار چوبی که که در حضور خود من و شمار زیادی دیگر برجسته ترین شاعر معاصر ایران شاملولقب «خائن و بدتر از پاسدار» میگیرد، ودر جلسه ای دیگر مرضیه بزرگ و بی بدیل «زنیکه آشغال»...،ودر دنیای شگفتی که موانست و مجالست با روسای سابق سازمانهای جنگی و جاسوسی سبیل است وجلسات مهمانی و سخن پراکنی نامش مقاومت، و کار سیاسی و شناخت سیاسی و فعالیت سیاسی  بیشتر خصلت شرکت در دسته های سینه زنی و حمایت از یکه بزن محله را با خود دارد تا ادراک و نگرانی از سرنوشت آینده ایران، در چنگال یک مستبد مریض احوال و یک ننر از خود راضی دیگر که هنوز زرده حاکمیت فرا نکشیده  مرزی در قلدری را نپیموده نگذاشته، و مرز بندی واقعی با پلیدی و پستی و قلدری و بی پرنسیبی سیاسی،  جایش با بند شلوار قابل تحرک و جابجائی حضرتش، تعویض شده است، که هم ملک حسین و صدام حسین را در خود جا میدهد و هم چگوارا و یاسر عرفات را و...این کلمات مطمئنا برای من تاج افتخار است و مطلقا ناراحت کننده نیست. من آن روزی مطمئنا به خود شک خواهم کرد که از زبان امثال  شما، این سمبلهای درستی و پاکیزگی و شرافت و ادب و طهارت!    ستایشی نثار من شود.
 مقاله آقای صفائی را حتما در این لینک بخوانید.آقای محمد رضا روحانی اموالتان در شهر ساری آزاد شد3 ؟
...برخی از سایر مقالات این آقایان 
اسماعیل وفا یغمائی
11 فوریه 2014 میلادی

۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه

درباره مقوله امام وامامت وامامواره ها درتشيع!. اسماعیل وفا یغمایی

درباره مقوله امام وامامت وامامواره ها درتشيع!
آنچه می خوانید بخشی ازبخش بیست و چهارم مجموعه منتشر نشده«تلاشى براى شناخت تاريخ مقدس در تشييع وكوششى براى بررسى تطبيقى تاريخ ايران وتاريخ تشيع از قرن اول تاچهارم هجرى»(جلد اول) است که به درخواست برخی از خوانندگان منتشر میشود.
 ***
 امامت در تشییع
در قاموس تشيع كلاسيك، مقوله «امامت» مانند« رسالت»:
* «انتخابى» نيست .
* « زمينى» نيست.
* « شورائى» نيست.
* « دوره اى و موقت» نيست.
* و بر اساس« راى وراى گيرى» نيست،
بلكه در رابطه با مقوله امامت ، از آغاز« اراده الهى» بر اين قرار گرفته كه دوازده تن كه يازده تن انان از نسل على و فاطمه(لاجرم پيامبر) هستند بر اساس« وراثت عمودى»، و مختصه «عصمت» ( كه مقوله عصمت نيز موهبتى از سوى خداست و اكتسابى نيست و به همين دليل بجز چهارده معصوم كسى معصوم نيست) مقام و مرتبت امامت را دارا شوند وبر سعدا و اشقيا (سعادتمندان وتيره بختان گناهكار)« ولايت تكوينى» داشته باشند(على است كه تقسيم كننده جنت و نار است) و آخرين و دوازدهمين آنان پس از غيبتى طولانى ظهور كرده وسراسر زمين را پر از عدل وداد كند. در همين جا مى بينيم كه زاويه نگاه تشيع در رابطه با امامت، زاويه اى جهانى است و دوازدهمين امام شيعه در رها كردن تمام جهان از چنگال ظلم و جور(مانند سوشيانت در آئين زرتشت و رستاخيز مسيح در مسيحيت و...) رسالتى فلسفى و تاريخى و اجتماعى بر عهده دارد، و اين مقوله نقش سنگ بنائى را دارد كه با تشكيك در آن همه چيز، و از جمله دستگاه ايدئولوژيك و سياسى تشيع فرو خواهد ريخت ولاجرم وضعيت ايدئولوژيك و سياسى و اجتماعى «امامواره ه» و «امامگونه ها» دچار بحران خواهد گشت.
تشيع، امامت را بر اساس «نص» ودلايل «عقلى» و «نقلى»:«عنايتى الهى» مى داند و معتقد است امامت «منصبى تكوينى» از طرف خدااست كه امامان برآن «منصوب ونصب» مى شوند.
شيعه نفوس امامان خود را در اتحاد كامل با پيامبر و لاجرم از طريق پيامبر در« اتحاد با خدا» مى داند و امامت و« امام را اصل دين و نه تابع دين» مى داند، يعنى بدون آن اساسا دين براى شيعه معنائى ندارد.
در تفسير و تعبيرهاى شيعى، منصب امامت حتى از نبوت بالاتر قرار مى گيرد. در اين باره قبل از اين و در همان آغاز كار اشاره اى داشته ام.
در يك كلام بدون درك درست از مقوله امامت، به طوريكه طى دوازده قرن گذشته تشيع كلاسيك ورسمى آن را مطرح و تدوين و كامل كرده است، ما به طور روشن و عميق، چيزى از تشيع درك نخواهيم كرد .
 

بدون درك درست تئوريك از مقوله امامت و تامل كافى بر روى آن، ما هرگز نخواهيم دانست كه« نگاه تاريخى» و «جامعه شناختى» و«انسانشناختى» شيعه چگونه است! و چراشيعه ى كلاسيك «صاحب ادعاى مكتبى ، چه فردى وچه گروهى»( ونه توده هاى ساده و بى پيرايه مردم) به دليل دستگاه شناختى اش اگر هم بخواهد! نمى تواند«تاريخ حقيقى و مادى» سرزمين خود را از «تاريخ مقدس تشيع» تفكيك كند وچه بخواهد و چه نخواهد در تضادى دردناك با نقش آفرينان واقعى تاريخ خود، بخصوص در قرنهاى دوم وسوم و چهارم هجرى، و كسانى چون استاد سيس و المقنع وسرخ علمان و ابومسلم خراسانى و بابك خرمدين ويعقوب ليث صفار و امثالهم(با تمام نقاط ضعف و قوتشان) قرار مى گيرد. براى او امام و فقط امام است كه بر سراسر تاريخ،( چنانكه در وجدان مذهبى وضمير ناخودآگاه وخودآگاه او) چون سيمرغى زرين بال و مقدس والهى سايه افكنده است وبدون تائيد اين سيمرغ الهى و در زير بالهاى جهان گستر او هيچ چيز موجه نيست و دريك كلام زبانحال او اينست:
سخن اين است كه ما بى تو نخواهيم حيات
تعارف را به كنارى بگذاريم !
تعارف را كنارى بگذاريم! جدى باشيم، و فارغ از تاويلات و توجيهات وتفسيرهاى شخصى يا گروهى خود، واقعيت را در روشنائى نگاه كنيم.
شيعه كلاسيك، و تربيت شده در مدرسه اى كه دوازده قرن در آن خواسته و ناخواسته تحت سرپرستى بزرگترين عالمان و فقيهان و دانشمندان شيعه و هزاران هزار طلبه و آخوند و روضه خوان و... تحصيل كرده است، چه عمامه داشته باشد وسرش را ماشين كند و داراى ريش باشد وازبزرگانى چون مجلسى و شيخ مفيد وعلامه حلى شيخ طبرسي و كلينى و...صحبت كند، و چه كراوات بزند ومويش را بلند كند و ريش اش را بتراشد و ازمشاهيرى مانند ژان پل سارتر و آلكسيس كارل و يونگ و فرويد وپاولف واپارين وجان ففر وژرژ پوليتزر و آدلرولنين و مائو وچه گوارا... سخن بگويد وبخواهد در حيطه گفتگوى تمدنهاى جهانى! با ديگران بحث و مفاهمه وتعاطى فكر داشته باشد!! دچار مشكلى جدى،( مشكلى دقيقا و عميقا شناختى، يعنى در پايه ها و مبانى انديشه) وبحران زاست.
از آنجا كه او نه حتى در « گستره وسيع قاره اى و جهانى دين» بلكه در« جزيره محدود شده وسيم كشى شده مذهب» ( روى اين دو مفهوم كاملا تاكيد مى كنم) تنفس مى كند، نمى تواند حتى به عنوان يك مسلمان آزاد انديش با زاويه نگاهى وسيع، امام را به عنوان انسانى مقدس و معنوى و وارسته و والامقام،( آنچنان كه مثلا غربى ها با مقدسان خود تنظيم رابطه مى كنند) در جايگاهى معنوى و به عنوان بخشى از تاريخ فرهنگ و مذهب و نقطه اتكاى مقولات معنوى واخلاقى سرزمين خود، در نقطه اى معقول و مستقل و در غير نقطه تضاد با عوامل تاريخى ديگر ببيند.
نگاه محدود و عدم درك تاريخ
با نگاه محدود مذهبى( و نه دينى)اونمى تواند معناى تاريخى از نيام بر كشيده شدن شمشيرهاى دهها هزار شورشى خرمدين را در دوران امام رضا و امام جواد و امام على النقى، معناى قيام عياران سيستان، ارتشى يكصدهزار نفره به فرماندهى يعقوب ليث صفار رويگر زاده عيار سيستانى ( آغازگر استقلال مجدد ايران اشغال شده) و همزمان با آن شورش پانزده ساله و نيم ميليون نفرى وسهمگين بردگان( عظيم تر از قيام اسپارتاكوس وبزرگترين شورش بردگان در تاريخ جهان) را در جنوب ايران به پيشوائى و امامت رهبرزيدى مسلك، علي ابن محمد ابن عبدالرحيم طالقانى معروف به صاحب الزنج( كه بعد ها از او و يعقوب ليث ياد خواهم كرد) در زمان امام حسن عسكرى، و زنجيره شورشهائى را كه در زمان امام صادق و امام باقر و موسى ابن جعفر رخ داد بفهمد و آنها را تائيد كند. او در نهايت مجبور است براى اثبات حقانيت امامان خود ،( نه در حيطه تاريخ مقدس و معنوى شيعه بلكه در پهنه تاريخ مادى ايران) مهر بطلان بر اين جنبشهاى تاريخى بزند و يا در رابطه با اين جنبشها گيج وسرگردان بماند و به سكوت برگذار كند و به بارى به هر جهت و توضيخات مضحك روى بياورد.
او نمى تواند بداند چرا برجسته ترين پيشگامان دانش و موسيقى و عرفان، و چهره هاى پيشگام و شاخص روشنفكران سرزمينش از جمله عارف بزرگ منصور حلاج، موسيقيدان و فيلسوف نامدار فارابى، عارف بزرگ وشگفتى آفرين بايزيد بسطامى، پزشك برجسته و انساندوست و كاشف الكل زكرياى رازى،و... در افقى نزديك به امامان يازدهم و دوازدهم و يا معاصر با آنها، هيچكدام تن به تشيع رسمى ندادند و هريك تا پايان عمرآزاد انديشانه راه خود را دنبال كردند(بعدها اگر روزگار مجال دهد از اينان ياد خواهم كرد)

بدترین ظلم به شیعیان
در اين فضاى گيج كننده و متناقض، تشيع مكتبى و كلاسيك وصاحب ادعا، بدترين ظلمها را به مسلمان شيعه روا ميدارد و با بيرون كشيدن او از« گستره وسيع دين» و راندن او به تنگناى «حصار مذهب»، وتخليط يا تبديل كردن« تاريخ مقدس و معنوى» با و به « تاريخى مادى» و در پى حاكميت سياسى وشكار قدرت، آنهم توسط نمايندگانى تعيين شده از طرف مذهب، امكان اينكه يك مسلمان شيعه بتواند حتى به عنوان يك آزاد انديش مسلمان، واقعيت يافتن اراده خدا را در زمينه اى وسيع و رنگارنگ( آنچنان كه به عنوان مثال هگل بيان مى كرد وكازانتزاكيس باورداشت وحافظ و مولانا و عارفان بزرگ مسلمان اعتقاد داشتند) باور كند، از او سلب كرده است، زيرا به نظر او، اراده خدا فقط و فقط توسط آن تئورى كه دوازده قرن توسط فقيهان و عالمان شيعه روى آن كار شده از عالم غيب به عالم شهود آمده و عينيت مى يابد و بس، و از درون اين تئورى، وقانونمنديهاى قدرتمند آن، هرچند هم آن را رنگ آميزى كنيم، در نهايت و با تمام حسن نيت ها و خوشبينى ها و شعارهاى دلپسند! بجز يك امامواره!شسته و رفته تر وتميز و يك حكومت باز هم مذهبى عدل اسلامى شيعه ،از نوع جمهورى اسلامى، (حال مقدارى كمرنگ تر يا پر رنگ تر! )خارج نخواهد شد، زيرا حرف بر سر خوب يا بد بودن امامان يا امامواره ها نيست ، بحث بر سر يك دستگاه شناختى است كه حتى اگر چه گوارا هم پا به درون آن بگذارد و حتى نخواهد امامواره شود! از سوى ديگر به صورت يك امامواره صاحب حكم و فتوا خارج خواهد شد و اشتباه تاريخى اين است كه ما بجاى كاركردهاى دستگاه شناختى تشيع مكتبى و مكتب ساز، به خوب يا بد بودن افراد مشغول شويم. در اين رابطه روشن و صريح بايد اشاره كنم كه حتى در رابطه با بنيادگذار جمهورى اسلامى آيه الله خمينى ما نمى توانيم به شناختى درست دست پيدا كنيم و خوب و بد او را بشناسيم مگر او را در زمينه دستگاه فكرى او و در رابطه باموضع ايدئولوژيك و مكتبى اوبه عنوان يك امامگونه مورد بررسى قرار دهيم.
بدون شناخت مقوله امامت در تشيع كلاسيك ما نمى توانيم بدانيم كه چرا نگاه جامعه شناختى تشيع نمى تواند جامعه خود را آزاد از مقوله امامت بنگرد و مذهب خود را در جاى خود بنشاند، وجامعه را در جاى خود ببيند و از همين زاويه مى توانيم ازجمله از زاويه جامعه شناختى و تاريخى( در كنار زد و بندهاى سياسى) ببينيم كه چگونه با اين اهرم قديمى و موثر، ملتى مسلمان كه براى آزادى قيام كرده بود و آنطور شجاعانه به ميدان آمده بود وپس از قرنها امكان آن را مى توانست پيدا كند كه از تاريكى ها ى گذشته به روشنائى هاى آينده پا بگذارد، متاسفانه از كام استبداد سلطنتى به ورطه جمهورى اسلامى فرومىغلتد، و فراتر از گمان فردوسى بزرگ كه از برابر شدن تخت و منبر به فغان آمده بود ــ « چو با تخت منبر برابر شود» ــ منبر بسا فراتر از تخت قرار مى گيرد و بجاى شاه امامى بر آن مى نشيند كه نه تنها كار اين جهان بلكه زمام نهانى ترين زواياى ضمير و عواطف و سرشته امور جهان مردم از زندگى تامرگ و پس از مرگ،( از بستر تولد، تا بستر كامجوئى جنسى وتا بستر مرگ وتاكرانه هاى ناشناس پس از مرگ) را هم در دست دارد.امامى و حكومتى كه در برابر اوتصوير شاه و حكومت استبداد سلطنتى رنگ مى بازد.
مهمتر از همه اينها!
روانشناسى امامواره وما موم!
مهمتر از همه اينها ! بدون شناخت مقوله امامت با اين ريشه هاى سطبر تاريخى و جامعه شناختى و كار عظيمى كه ملايان و فقيهان و عالمان شيعه كرده اند ، ما نمى توانيم روانشناسى شگفت يك امامواره را بويژه در ظهور اجتماعى مجدد خود پس از غيبت دوازدهمين امام( به باور شيعيان) دريابيم.
بحث بر سر آن دوازده بزرگوار(يا اعتقاد پاره اى ازمسلمانان يازده بزرگوار)، و نيز توده هاى مردمى كه با مذهب، اخلاقيات و زندگى معنوى شخصى خود را سر و سامان مى دهند و در جامعه اى كه دردهايشان به طور مادى هرگز دوا نشده در حصار معنويت پناهى مى جويند نيست. آنان(امامان) براى مسلمانان پيروشان، در ظرف حقيقى وجايگاه اجتماعى و تاريخى واقعى خود زندگى كردند و از جهان رفتند و اينك با تاريخ و فرهنگ ما آميخته اند و هيچكدام بجز نخستين و دومين شان به حكومت نرسيدند واينان(توده هاى مردم مسلمان شيعه) سودائى براى حكومت كردن ندارند ، اما فارغ از آنان و اينان، با اين تئورى شگفت كه دوازده قرن بر روى آن كار شده است مى توانيم تا اندازه اى به روانشناختى امامواره ها و ماموم صديق شيعى در ظهورهاى تاريخى و اجتماعى خود دست پيدا كنيم و آنها را بازخوانى كنيم.
بازهم تاكيد مى كنم كه: جرئت انديشيدن و دانستن داشته باشيم. اگر تشيع پس از سپرى شدن دوران دوازده قديس بزرگ و مورد احترام خود، در نقطه خاص معنوى خود باقى مى ماند و تنها به «نگاهبانى از عواطف مذهبى» و « نقطه اتكاىاخلاقيات» اكتفا كرده و نويد بخش« آرامش جانها در تنگناهاى زندگى» مىشد و در حيطه هنر و فرهنگ و روانشناسى خانه مى كرد جاى اين بحثها نبود، اما وقتى به عنوان يك مكتب سياسى تند و تيز وسرسخت، وبا داعيه دارى« برترين مكتب نجات بخش! » و «راه نجات تمام مستضعفان» (زحمتكشان و محرومان) در كل جهان، و امثال اين شعارها پا به ميدان مى گذارد، بر اساس مختصات طرح شده و خروارها كتاب و سند ورساله نوشته شده اى كه انعكاسات آ نها چون غبارى ناپيدا عقول و عواطف شيعيان را پوشانده است مى توان جسورانه و به صراحت و بخاطر تعهد نسبت به سلامت حيات فكرى جامعه امروز ونسلهاى آينده اعلام نمود كه:
امامواره شيعى پس از آن «دوازده قديس» در هر كجاى دنياكه باشد نمى تواند خود را «نقطه اصلى وجود» و «برترين» و «عقل كل» نداند.
اوبه هيچ وجه نمى تواند به دموكراسى و آزادى وآزاد انديشى با برداشتهاى خاكى وپست و حقير! دنياى ما انسانهاى پست و حقير!!( البته به نظر او) انسانهائى كه به گفته «عطار» در «منطق الطير» «چونان كرم زرد» در تكاپوى حيات مبتذل خويشن اند و به دنيا مى آيند وزندگى خود را در پى كسب مال و منال و سماع و جماع سپرى مى كنند و مى ميرند اعتقادى داشته باشد!.
صدهزاران خلق چونان كرم زرد
هر زمان ميرند در دنيا به درد
فرديت امامواره شيعى ( بخصوص از نوع جدى و صادق آن) با هيچ فرديتى قابل مقايسه نيست، نه با فرديت موجهى كه پس از سپرى شدن دوران فئوداليزم و در هم شكستن قدرت فرديت خوار خان و فئودال سر و كله اش پيدا شد، نه با فرديت هنرمندى كه از پشت اين فرديت به خون جگر ساخته شده جهان خود را مى نگرد و زبان خود را مى يابد ونه حتى فرديت شاهى كه در اقتدار مادى براى خود رقيبى نمى شناسد.
فرديت امامواره هاى شيعه فراتر از تمام اينها آنچنان گسترده و قوى و هولناك است كه باور آن براى اكثريت پيروان و مقلدان و مريدانى كه در كام گشاده وسيرى ناپذير امامواره زندگى مى كنند بسيار مشكل است.
فرديت اوفرديتى معمولى و صرفا شخصى نيست و به همين علت شناخت آن و موضع گرفتن در برابر آن مشكل است. فرديت او« فرديتى ايدئولوژيك» است ، فرديتى «توجيه شده و فلسفى» ، كه در برابر خود هيچ فرديتى را بر نمى تابد وبه تعبير عرفاى ما آن نهنگ پر عطش دريا نوش است كه با نوشيدن درياها دائم نعره «هل من مزيد؟» ( آيا باز هم هست؟) مى زند.

اگر توان ذهنى انديشمند و روانشناس بزرگى چون اريك فروم را داشته باشيم و بتوانيم آناتومى شخصيت اين گونه افراد را ترسيم كنيم و در حوادث نهانى زندگى آنها به سفر برويم خواهيم ديد كه بدون ترديد:
درزندگى اين «امام واره ها» يا« امامگونه ها» پس از طى پروسه اى كمى، كه به طور حتم از دوران نوجوانى و جوانى آنها آغاز شده، وريشه در ساخت و بافت شخصيت آنها در دوران كودكى دارد، در كشاكش حوادث و ماجراها، لحظه اى يا زمانى وجود داشته كه آنان به نقطه كيفى زندگى روحى خود رسيده و با نوعى تصعيد ، خود به خويشتن خويش، ايمان آورده! و خود را به عنوان يك «وجود برتر و متفاوت با ديگران» و « تافته اى جدا بافته» پذيرفته اند! ودردنياى درون از ديگران فاصله اى فلسفى و ايدئولوژيك گرفته اند. بر اين امامواره ها اگر چه مانند بودا و مسيح و محمد و بودا ومانى فرشته اى نازل نشده و رسالت آنها را ابلاغ نكرده! ولى امامواره ها خود فرشته ابلاغ كننده رسالت خويشند! آنان در معراج گونه اى روحى، كه در نهانى ترين زوايا شخصيت آنها را تغيير داده، به خود ارتفاعى الهى داده اند و به همين علت فرديت مستحكم ايدئولوژيكشان ماهيتى «خرد كننده» ودر بسيارى موارد «غير قابل مقابله» يافته است . بايد باور كنيم كه مقابله با كسى كه «خود به طور مطلق به خود ايمان دارد» و در « جايگاهى مناسب نيز از نظر تاريخى و اجتماعى» قرار گرفته بسيار بسيار مشكل است.
ماهيت فرديت چنين پديده اى كه رنگ فلسفى و الهى خورده است! و چون آهنربائى غول آسا و پر عطش سوداى جذب همگان را دارد ، مى طلبد كه تمام پيرامونيان او يا مقلد و مريد تمام و كمال او بشوند و يا رنگ ببازند ويا اگر مانع و مزاحمند خرد بشوند ودفع بشوند ومورد توهين وتحقير قرار بگيرند و به مثابه فضولات از بين بروند تا سيماى امامواره فارغ از هر ابر و هر حجاب و بدون آنكه حتى ستاره اى كوچك با سوسوى خود حواس ديگران را از خورشيد به خود معطوف كند، چون خورشيدى درخشان بدرخشد. به زبان ديگر چنين فرديتى در عمق، به او مقام امام و فاعل مطلق را مى بخشد و روشن است كه در مقابل فاعل مطلق مگر مفعول مطلق كه مى شود اسم سنتى اش را مقلد يا مريد گذاشت قابل قبول نيست و بيهوده نيست كه اين ضرب المثل طنز آلود ودقيق در ايران، و از زبان علما و اماموارگان مشهور است كه:
يك مريد نفهم( در اصل ضرب المثل ، خر) از هفت ده ششدانگ ارزشمند تر است.
فرديت عظيم و آسمانى چنين امامواره اى جز در حصار مقلدان و مريدان صد درصد، احساس امنيت و آرامش ايدئولوژيك ندارد و لاجرم اودر سيماى هركس كه مقلد و مريد او نيست، هر كس كه انديشه اش با انديشه او زاويه دارد، هر كس كه جور ديگرى فكر مى كند، كمابيش خصمى و مخالفى بالقوه و يا بالفعل را مشاهده مى كند و در تمام گوشه هاى تاريك و غير قابل دسترس بيرونى و درونى زندگى مادى و ذهنى اطرافيانش كمينگاهى عليه فرديت خود مى بيند.
مشروعيت و قدرتى كه اين نقطه، اين فرديت فلسفى وايدئولوژيك اقناع شده واما ارضا نشده، براى صاحب خود ايجاد مى كند اعجاب انگيز و اعجاز انگيز است! با اتكا به اين فرديت ايدئولوژيك هر كار نامشروعى توجيه شده و مشروع است. بر مسند مقدس اين فرديت ايدئولوژيك، او هرگز از رنگ باختن وجانباختن ديگران دچار تناقض نمى شود!او رنج ديگران را در اساس نمى تواند بفهمد!. او عواطف ديگران را نمى تواند بفهمد ، اوهيچ انتقادى را نمى پذيرد وهيچ اشتباهى تا هنگامى كه سرانجام سيلى سنگين تاريخ هوش و عمامه را از سرش نپراند وفعليت يافتن آياتى را كه احتمالا خودش بارها بر سر مسند و منبربراى ديگران خوانده يعنى:
« فمن يعمل مثقال ذره خير يره ومن يعمل مثقال ذرة شرا يره»
(اگر ذره و مثقالى بدى يا خوبى بكنيد به خودتان بر خواهد گشت)، را به چشم نبيند، او را به خود نمى آورد!. مى توان گفت در بسيارى موارد حتى آن سيلى سنگين هم او را به خود نمى آورد. ساوونا رولا قديس مرتجع ايتاليائى( نمونه يك امام تمام وكمال در ايتاليا) چند لحظه قبل از مجازات، و شيخ فضل الله نورى در زير طناب دار در حقانيت انديشه و جايگاه الهى خود شكى نداشتند و پرخاشگرانه مردم را مقصر و گمراه مى دانستند و مطمئن باشيم كه آيه الله خمينى در هنگام مرگ فكر نمى كرد كه در طول امامتش كار خلافى انجام داده است و با اميد به رسيدن به بهشت موعود وديدار پيامبر و امامان و لقاى الهى چشم از جهان فرو بست.
او ظرفيت شگفتى دارد ودر حاليكه مثلا در دوران طلبگى اش حتى راضى به كشتن مگسهاى اتاقش نيست به راحتى مى تواند دستور كشتارهاى بدون محاكمه و جمعى را صادر كند و بر خاك افتادن ميلونها جسد را در ميدان جنگ تحمل كند!. او مى تواند با بى رحمى ايدئولوژ يك تمام، كسانى را كه تا دو روز قبل جانشين او و اميد امام و امت بودند خانه نشين كرده و لقب آيه اللهى او را تبديل به آقا كند(ماجراى آيه الله منتظرى) و كسى را كه صادق جان خطاب مى كرد به جوخه اعدام بسپارد( تيرباران صادق قطب زاده) وحتى تصميم به كشتن نوه خاطى اش بگيرد( تصميم آيه الله خمينى براى تيرباران نوه اش).
كارى كه براى ديگران جايز نيست براى او جايز است. او مى تواند در حالى كه به شاه براى كار كردن كودكان در كارگاهها تذكر مى داد در دوران خودش گله گله كودكان خردسال را تفنگ بر دوش روانه ميدانهاى جنگ كند و در حاليكه به رقيب خود براى رشد فحشا هشدار مى داد از به فحشا كشيده شدن چند ده هزار زن مسلمان در سراسر ايران خم به ابرو نياورد و آن را توجيه كند ومشروعيت بهره بردارى جنسى از زنان و دختران محكوم به اعدام را صادر كند. كثرت كشتگان و شهيدان هميشه مايه استحكام پايه هاى قدرت مادى و معنوى اوست . در مقابل كوهى از اجساد وپيكرهاى متلاشى شده و غوغاى شهيد و شهادت و ولوله سوگواران و وسعت يافتن گورستانهائى كه ازبلعيدن دمادم اجساد جوانان پروار شده اند كسى را سر پرسش از او نيست .افزايش اقتدار مرگ با افزايش اقتدار او رابطه اى مستقيم دارد. بدبختى و فلاكت جامعه تا وقتى كه جايگاه او استوار است و منبر امامت به لرزه در نيامده چندان مسئله اى نيست!. اوست كه نقطه اصلى اتكاى پرگار وجودست و ديگران در رابطه با اوست كه معنا و مفهوم مى يابند. همه چيز در كنار او و با او مشروع است. او نقطه اصلى مشروعيت است و بنابراين همه چيز مى تواند خوراك بقاى او بر سرير امامت باشد.
معيار اوست.معيار سياست و مكتب و حركت، اوست. معيار حقانيت و عدم حقانيت اوست. آنچه او مى انديشد و انجام مى دهد همان درست است. معيار درستى و راست و دروغ اوست و راست و دروغ ورياكارى و صداقت به خودى خود اصالتى ندارند .دروغى كه به نفع او باشد بهتر از راستى است كه او را تضعيف كندو آن رياكارى كه منبر او را استحكام بخشد بهتر از صداقت است. او مى تواند ضد و نقيض حرف بزند و چيزى را كه امروز گفته فردا زير پا بگذارد. چون نقطه مشروعيت همه چيز اوست ضد او ضد و نقيض او نقيض نيست!.
او مى تواند مانند شاه اسماعيل ( مرشد و امام و سرانجام مدعى حلول در خدا) دستور كشتن زنان زناكار را بدهد و در عين حال در ورود به تبريز و پس از كشتارهاى اوليه، پسران زيبا را به بستر كشيده و از آنان كامجوئى كند.
او مى تواند مانند مبارز برجسته حسن صباح در عين شورش بر عليه حاكمان وقت ، فرزند خود را به خاطر نوشيدن شراب در زير شلاق بكشد.
او مى تواند آمريكا را شيطان بزرگ بداند و اسرائيل را خصم اسلام اما در همان حال دستور ارتباط با آمريكا را بدهد واز اسرائيل اسلحه بخرد.او نه فقط يك رهبر سياسى كه پيش از آن يك امام است و در نقطه اى قرار دارد كه نه به هيئت دولت ، يا مجلس يا مردم بلكه فقط در برابر خدا پاسخگوست و سرانجام وقتى كه جبر روزگار او را به مقدارى نرمش مجبور مى كند با بيان «آبروى خود را با خدا معامله كردم» از پاسخگوئى مى گريزد.
او شبان الهى است و انسانها گله اى كه او مى بايست آنها را هدايت كند و او اجازه دارد در رابطه با اين گله و هست و نيست و جان و مال و ناموس آنان هر تصميمى مى خواهد بگيرد . او اگر هم بخواهد نمى تواند برتر نباشد و ميليونها سال نورى ازمقلدان و پيروانش فاصله نداشته باشد! او مجبور به برتر بودن است و اين برتر بودن در دستگاه فكرى او نه يك امتياز بلكه وظيفه اى است كه اراده الهى بر دوش او گذاشته و او مجبور است بار سنگين آنرا را تا آخرين لحظه زندگى چون صليب مسيح و يا سنگى كه سيزيف بر دوش مىكشيدند!! تحمل كند و بيرحمانه كسانى را كه مى خواهند در حمل ايدئولوژيك يا سياسى اين بار!! با او شريك شوند يا قدرت او را براى حمل اين بار تضعيف كنند زير پا له كند.
مقولاتى مثل پلوراليزم، دموكراسى، تعاطى فكر، روشنفكر، فرهنگ مترقى، هنر و امثال اينها را در جايگاه كسى كه نهايتا در اتحاد با خدا قرار مى گيرد، وتكيه بر جايگاه كسانى زده است كه با وراثت عمودى به پيامبر و سرانجام خدا متحدند اساسا راهى نيست. اين مفاهيم بازيچه هائى پوك و مبتذل و حرفهائى مفت و بى ارزش بيش نيستند كه مى شود براى شيره ماليدن بر سر ديگران از آنها استفاده كرد ولى آنها را به طور ايدئولوژيك باور نداشت . ملاك واقعى قوانين مذهبى است كه او شاخص آنست.
توجه داشته باشيد كه سخن در گام نخست بر سرافراد (از شاه اسماعيل صفوى گرفته تاآيه الله خمينى) نيست! بحث بر سر يك دستگاه فكرى و يك تئورى واقعى «اما مواره زا» و «امامگونه توليد كن» است كه تاريخ و جامعه وفرهنگ ما و خود ما را با سم خود آغشته و در موارد بسيارى موجب كندى و فلج شده و متاسفانه هنوز، هم درزير چنگال آن اسيريم،وهم به عنوان يك خطر بر سر راه ما قرار دارد.

سيماى ماموم
بره ها ، گرگها و روباهها!
و اما ماموم اين امام، و لاجرم اين تئورى، درعمق انديشه در فلج كامل قرار دارد ويا رو به فلج كامل مى رود. او هر چه صادقانه تر در دامان اين تئورى درغلتيده باشد فلج تر است. قرنها تلاش عالمان شيعه براى توليد و جا انداختن اين تئورى، در روزگار معاصر،( تاكيد مى كنم در روزگار معاصر) بحرانى فلج كننده ايجاد كرده است كه رهائى از چنگال آن بسيار دشوار است.
آنان چنان عالى كار كرده اند كه براى انبوه مقلدان و مريدان ومامومين، مقوله دين از امامت تفكيك پذير نيست و بيرون از حيطه امامت:
نه سياست معنى دارد، نه تاريخ، نه جامعه، نه فرهنگ، نه خانواده، نه اخلاق و شرافت وناموس وسرانجام نه خدا و نه هيچ چيز ديگر. ماموم شيعى واقعى نمى تواند مثل يك بودائى يا مسيحى يا كليمى معاصر، فعاليت سياسى و حزبى اش را ازدين و مذهبش و لاجرم از امامت و امامش تفكيك كند و به قول نهرو(نقل به مضمون):
مثل خيلى ازهندى هاى كمونيست روز را با رفقاى حزبى اش در فعاليت سياسى بگذراند و شب موقع خواب جلوى مجسمه «كريشنا» يا «بودا» يا «گانش» و يا خدا و الهه مورد اعتقادش شمعى روشن كند و دعاى خوابش را بخواند و با آرامش روحى بخوابد.
مومن شيعه ى صاحب ادعاى انقلاب و مكتب و در هر حال اسير در تئورى امامت كلاسيك دستپخت فقيهان، وقتى اين كار را مى كند، يعنى مى خواهد فارغ از امام حتى با پيامبر و خداى خودش ارتباط برقرار كند ومثلا كمى جهان و تاريخ پيرامون خود را بفهمد، تمام نظم و نظام دنياى ذهنى اش به هم مى ريزد و هيچ چيزبرايش معناى روشنى ندارد. انگار زلزله شده است . اينجاست كه آن بحران هولناك فكرى كه حاصل تزريقات مكتبى! قرنهاى متوالى است خودش را نشان مى دهد.
پيرامون او خداو آخرت و معاد، اخلاقيات، نماز و روزه ومفاهيمى مثل مبارزه و انقلاب ومردم وآزادى ودموكراسى و... دچار لرزه مى شوند و جهان معناى خود را از دست مى دهد. ا و نمى تواند تعادل خود را به دست بياورد ! چرا كه عالمان بزرگوار ما موفق شده اند او را از يك انسان دينى تبديل به يك انسان مذهبى، و به طور دائم در اتصال به امام وامامواره بكنند. زيرا موفق شده اند در طول دوازده قرن چنان دستگاهى را به او تزريق كرده و چنان او را دچار بحران در وجدان دينى اش بكنند كه از هر راهى كه مى خواهد خود را نجات بدهد دوباره در چاه مى افتد.
روشن است كه منظور از« او» خود« ما» هستيم كه اين «او» يك ضمير تاريخى و نه شخصى است. آنها جهان دينى ما را به سليقه خود وبسيار هوشيارانه تبديل به جهان مذهبى كرده اند. جهان انسان دينى بسيار وسيع تر از جهانى است كه انسان مذهبى در آن اسير شده است.خداى انسان دينى خدائى جهانى، ولى خداى شيعى و يا حنبلى و حنفى و شافعى و...، دست آخر خدائى است كه محدود شده، و به رنگ مكتب در آمده، و مى توان گفت خودش پيرو امام مكتب مورد نظر!! و از مريدان اوست. بيهوده نيست كه عارفانى چون عطار و مولوى و ابوسعيد و ابوالحسن خرقانى اگر چه به طور ارثى مشهور به پيروى يكى از مذاهب زمان خود بودند، اما در جهان بينى عارفانه و ادبى خود شخصيت ديگرى از خود را به تماشا مى نهادند كه فاصله اى دور ازمذهب ارثى اشان داشت. به مولانا گوش كنيم آىا اىن با دستگاه شناختى يك مذهب محدئد شده مى خواند:
نه شرقى ام نه غربى ام نه بحرى ام نه برى ام
نه گبرم من نه ترسايم نه هندو نه مسلمانم
دوئى از خود بدركردم يكى ديدم همه عالم
يكى گويم يكى جويم يكى پويم يكى خوانم
يا نگاه كنيم به خروش نفسگير عارف مسلمان قاسم سرمد(857 تا 837 هجرى) كه خداى او حتى احتياج به پيامبر هم ندارد چه رسد به امام زيرا او انسان را از خدا تفكيك ناپذير مى داند:
ما با تو بوده ايم در اطوار كائنات
پيش از بناى خانقه و دير و سومنات
اندر ميان حكايت پيغام در گذشت
چون با منى هميشه، چه حاجت به مرسلات
از ما خلاف دوست نيايد كه با حبيب
همراه بوده ايم در انواع واردات
يا سخن شمس تبريز را بشنويم كه در رابطه با احتمالا امامواره اى كه او را به تقليد وپيروى خود خوانده بود گفته است:
ما محمد پيامبر خدا را هم برادر خود خوانيم! اين را بنگر كه ديروز از فرج مادر خود به در آمده و مارا به تبعيت از خود مى خواند!( نقل به مضمون از كتاب خط سوم تاليف و گرد آورى دكتر صاحب الزمانى)
شمسى كه غول زيبائى چون مولانا را به لرزه در آورد در رابطه با حتى پيامبر اسلام هم تنها به برادرى اكتفا مى كند و گردن به غل و زنجير ارادت هيچ امامواره اى نمى گذارد، اما فارغ از اين بزرگان، عالمان و فقيهان شيعه مثل عالمان ساير مذاهب موفق شده اند بخشى از جغرافياى سرزمين وسيع دين راتوسط سيمهاى خاردار محصور كرده و آنرا آنطور كه مى خواهند باز سازى كنند و چنان آن را در هم آميزند كه جاى نفس كشيدن براى كسى نماند مگر آنكه سر بر آستان امامت فرود آورد، تبديل به بره شود ولاجرم در تضاد با سير زنده تاريخ و جامعه خود قرار بگيرد، يا آگاهانه و در كنار فقيه نقش گرگ و روباه را بر عهده بگيرد ويا به اجبار از هر چه دين و مذهب است بگريزد.

۱۳۹۲ بهمن ۹, چهارشنبه

آلترناتیوی که از دفاع درست و توضیح عاجز است اسماعیل وفا یغمائی


چالش سیاسی یا لجنمال کردن 
نیروهای سیاسی یک جامعه طبعا میتوانند،مخالف و منتقد هم باشندو یکدیگر را به چالش سیاسی و انتقادی بکشند.  میتوانند حتی مخالفتشان را در عرصه سیاسی به نقطه نفی سیاسی یکدیگر برسانند که باز هم دعوا سیاسی  خواهد بود، اما اگر نیروئی عاجز از دفاع سیاسی معقول و منطقی باشد به روزگاری میافتد که «آلترناتیو علی الاطلاق» روزگار ما متاسفانه،در خارج کشور افتاده است، یعنی به جای نقد وچالش سیاسی کار بجائی میرسد که مثلا پرونده جنسی فلان عضو سابق ، آنهم به دست رهبر افشا میشود،برای بستن دهان اعضای جدا شده «گزارشات بند الف تا ی» رو میشود،برای اعضای سابق ومستعفی شورا دستها بکار میافتند تا چیزی پیدا کنند که نشان بدهد اینها سودای محبت رژیم را در دل داشته اند وبا آخوندها و وزارت اطلاعات سر و کار دارند و قس علیهذا....

جل الخالق!بکار گرفتن خود ما علیه خود ما!

از زمره نکات مهم  اصلی کشتی جودو، بکار گرفتن نیروی خود دشمن علیه خود اوست،از توضیحش میگذرم وتاکید میکنم گویا این تکنیک پا به دنیای سیاست نهاده است که از خود فرد علیه خود فرد استفاده شود و مثلا اسماعیل یغمائی دیروز را علیه اسماعیل یغمائی امروز به جنگ بیاندازند، در جلسات درونی نقد و انتقاد تیغ کشیدن فرد علیه خود البته سبیل بود(استفاده از نقد مسئول از تحت مسئول،استفاده از نیروی جمع برای در هم شکستن فرد و مرحله آخر برانگیختن فرد علیه خود تا حد نفی خود و پر شدن از ذات رهبریت! از تکنیکهای رایج در جلسات انقلاب حضرات بوده و هست) و لی گویا در خارج تشکیلات هم از این پدیده گریزی نیست.
چند روز قبل در همین راستا سایت «ایران افشاگر» از سایتهای وابسته و مدافع آلترناتیو، دو مطلب در رابطه با من گذاشته بود که خواندم و انگیزه ای برای پاسخ نیافتم.
اولی نامه برادر من  در ایران بود که توسط انجمن نجات منتشر شده ودر آن نامه تاکید شده بود که خوبست من سر عقل بیایم و چشمان اقوام را به دیدار خود روشن سازم.نامه را در این لینک  تحت عنوانی مودبانه  که حضرات به آن داده اند و ناشی از فرهنگ تراویده از نقطه رهبر معظم است را بخوانید. 

(تـأييـديـه وزارتـي از:يغمايي،انجمن نجاست- اطلاعات مركزي يزد، به: يغمايي(انجمن فضاحت- دريچه زرد). 
مطلب دوم باز نشر شعری بود توهین آمیز از من، درج شده در نشره مجاهد شماره 154 در آذر سال 67 یعنی یک چهارم قرن قبل،بعد از عملیات فروغ جاویدان، علیه نویسنده ارجمند آقای علی اصغر حاج سید جوادی، که به حق به خون خفتن هزاران جوان را توسط اشتباهات رهبر عقیدتی محکوم کرده بود و من که در آن هنگام از مریدان و دوستداران رهبر عقیدتی و جوانی سی وپنجساله بودم بر آشفته شده و این نویسنده ارجمندرا مورد توهین قرار داده بودم در این لینک میتوانید مطلب را ببینید: 
(اينك بايد گفت: از يغمايي به يغمايي! با مدعي ....) 
در باره مطلب اول:
چنانکه سالها قبل نوشته ام کارهای برادر من و سوء استفاده رژیم ربطی به من ندارد.خداوند این مرد را انشالله هدایت بفرماید که اگر چند، از سر حتی عاطفه، چنین چیزهائی ننویسد تا آخوندها سوء استفاده نکنند، و چنانکه یکبار قبلا نوشتم انشالله با ورود کوکبه مهر تابان  و موقعی که در شیپورها میدمند و توپها میخروشند:
بیا که موکب رهبر ز گرد راه رسید
خروش ملت ایران به مهر و ماه رسید
اخوی مرا را دستگیر نموده و اگر انقلاب درونی را پذیرفت که حتما عفوش میکنید وعلیه من حتما مقالها خواهد نوشت و منجمله افشا خواهد کرد که من چه شری بوده ام،و گرنه:
کلاه بوقی برسرش نهاده، زنگوله به گوشها و برخی سایر نقاط  حساس بدنش آویزان کرده، و پس از انکه گزارش ف و جیم خود را کاملا نوشت و به خواهر مسئول تحویل داد و در جمع انقلابیون تف باران شد،گوشهایش را همراه بادهها هزار تن دیگر از اعضای خانواده های گمراه و فریب خورده، به دیوارکاخ فلک رفعت رهبر میخکوب بفرمائید تا در سینه تاریخ ثبت شود و دیگر کسی جرئت نکند چنین
کارهائی بکند. 
بگذرم از اینکه در عمق باید خدا راشاکر باشید که فقیر چنین برادری دارم که بتوانید از گزک او استفاده نموده و مرا افشا کنید و دائما زور بزنید که او را بجای رئیس انجمن نجات یزد زور چپان کنید وگرنه باید چاره دیگری میجستید. 
توضیحا عرض میکنم برادر من با تمام ضعف و اشتباهاتش و چند نامه ای که به من نوشته و مورد سوء استفاده انجمن نجات قرار گرفته، کارمند بازنشسته اداره آمار و ثبت احوال است و در حال حاضر مشغول کشاورزی است ودر طول سی سال گذشته علیرغم درخواستهایش من حتی یکبار دعوت نامه برای سفر او به اروپا و دیدار نفرستاده ام و قبلا پاسخ نامه های خود را به او انتشار داده ام که در این لینک میتوانید بخوانید    پنج نامه اسماعیل وفا یغمائیدر عوض خدمت شما عرض میکنم انجمن نجات یزد توسط تعدادی از اعضای سابق تشکیلات شما پایه ریزی شده که می توانید در این لینکانجمن نجات مرکز یزدبینید و از خود سئوال کنید چرا؟ 
در باره مطلب دوم:

 بگذارید خیالتان را راحت کنم ،من در دوران مجاهدت تا جائیکه بیادم میآید با چند نوشته یا شعر ،شادروان شاهپور بختیار،اقای علی اصغر حاج سید جوادی،آقای پرویز یعقوبی،شاد روان کمال رفعت صفائی را، و بعدها شاعر توانا و دور ازمیهن اقای محمد علی اصفهانی را نادرست و بناحق،و با شناختی غلط  مورد توهین قرار داده ام.از اقای پرویز یعقوبی و کمال رفعت صفائی قبلا پوزش خواسته ام و همین جا از بار دیگر از تمام آنها از خودشان زنده اند ،اقایان حاج سید جوادی، و اصفهانی و یعقوبی عذر خواهی میکنم  ، و بطور سمبلیک ازنزدیکان آنان که در میان مانیستند زنده یادان شاهپور بختیار وکمال رفعت صفائی صمیمانه پوزش میخواهم و امیدوارم خطای مرا بخشیده و بقول قدیمی ها قلم عفو وترقین بر آن کشند. 
زمین که به آسمان نمی آید. خطا اگر هست عذر تقصیر هم هست ،من خوشبختانه  نوک پیکان تکامل و رهبر خطا ناپذیر نیستم که از فرط خطاکاری خطا ناپذیر شده و  انسانم و  و چون جد اعلای سمبلیک خود آدم ابوالبشر اشتباه میکنم و چون به خطای خود واقف شدم عذر صمیمانه اگر لازم باشد بیش از یکبار عذرمیخواهم.
میبینید که نکته غم انگیز در این دو ماجرا اینجاست که درماندگی از نقد و چالش سیاسی درست،  موجب میشود که اولا از «اسناد خود آدم علیه خودش» استفاده کنند که مثلا فلان وقت چنین سروده و حالا طور دیگر میسراید، و دیگر اینکه بروند میان فک و فامیل آدم کسی ر ا پیدا کنند که نامه ای نوشته و از آنجا محملی جور کنند که بر اساس پیوند خونی این با آن وامثالهم بقول نسیم شمال:
پس یقین این سگ بیدین عملش قلابی است
هان بگیرید که ملعون بابی است
با این منطق  و با اتکا به فک و فامیل افراد برای کوبیدن و شیطان کردن منتقدین میتوان گفت:
هم وضع «لوط» پیامبر خراب است که وضع عیالش و پسرش خراب بوده، و هم باید یقه «داوود» پیامبر و کل بنی اسرائیل را چسبید که بنا به روایت تورات «آممنون» پسرش با خواهرش «تامار» همبسترشد، ومیشود «امام حسن» را به نقد کشید که چرا با «جعده» خواهر یزید ازدواج کرد  ، و باید یقه «امام صادق» را گرفت که چرا بارها در مجالس جشن خلیفه منصور عباسی سوار بر قاطری که خلیفه برای او میفرستاد حاضر میشد، هم باید در مورد «امام حسن عسکری» افشاگری نمود که اخوی اش جعفر کذاب باخلیفه شراب  و کباب میخورد و هم باید «شهید نقدی» عضو شورا را که در ایتالیا به دست رژیم ترور شد چون پسر عمویش سردار پاسدار نقدی است به چالش کشید و هم یقه «مرحوم ابراهیم ذاکری» عضو ارشد مجاهدین را که اخوی اش در اوین شکنجه   میفرموده گرفت. 
همین گونه نقد در مورد دکتر کریم قصیم  
همین وضعیت در مورد دکتر قصیم نیز صادق است. دائم پرونده رو میکنند که دکتر قصیم در گذشته اینطور دفاع میکرده حالا اینطور میگوید. یعنی چه؟ در گذشته آقای قصیم اینطور میاندیشیده حالا در افق دیگری از شناخت ایستاده!.
راستی چه اتفاق ناجوری افتاده؟ اتفاق ناجور این است که  دکتر قصیم قبلا طور دیگری میاندیشید و گمان و باور داشت وبه سودای دفاع از آزادی و انقلاب شما را مدافعان آزادی و انقلاب می پنداشت و از شما صادقانه و صمیمانه دفاع میکرد و در سودای این دفاع دو تخصص پزشکی و زندگی راحتش را به کناری نهاد و آمد تا به ملت خود خدمت کند اما سرانجام به تجربه ای تلخ، شما گندم نمایان جو فروش را شناخت و دیگر نمی تواندبا اتکا بر وجدان خود از شما دفاع کند و این مگر گناه کبیره است، و چرا هرگز! هرگز! حتی یکبار هم که شده نمی خواهید قبول کنید شاید منتقد شما حق داشته باشد ودستگاه  نقد شما در برابر منتقدان دستگاه بیمار و عاجزی است که جوابش همیشه این است :
هر کس رفت و ناقد شد یاعیب ژنتیکی دارد، یا وابسته به رژیم است، یا همشیره اش خراباتی است یا برادرش مزدور است ویا فعل قوم لوط را انجام داده و...
همین منطق را من میتوانم در برابر شما بکار بگیرم. من یکی از قویترین و طولانی ترین شعرهایم را بنام«از شهریور تا شهریور» در باره مسعود رجوی سروده ام.حالا شعر «باناخدا» را میسرایم! میتوانید بپرسید چرا؟ و چه عاملی باعث شده من این فاصله طولانی را طی کنم و از آن نقطه به این برسم  جواب را به خودتان واگذار میکنم اما احتمالا عاملش اخوی بنده و تائیدات انجمن نجات  و مشکلات ژنتیکی نبوده است. در پایان این بخش باز هم می خواهم بپرسم در طول سی و شش سال گذشته حتی یک مورد تاکید میکنم حتی یک مورد را میتوانید نشان دهید که رهبران ابد مدت انتقادی را پذیرفته باشند و نیز یک مورد را میتوانید نشان دهید که منتقدان را مزدور و اطلاعاتی و فاسد و... نخوانده باشید؟.شما با این تفکر و این محدوده تنگ و تار میخواهید زمام حکومت را در دست گیرید و آزادی و دموکراسی واخلاق متعالی را برای نزدیک به هشتاد میلیون ایرانی به ارمغان بیاورید بقول شاملو .. توفان خنده ها... و یا بهتر است گفت سیلاب گریه ها.....

اصل مطلب 
حال میرسم به اصل مطلب. نوشتم انگیزه ای برای پاسخ در رابطه با نکاتی که در باره من  در ایران افشاگرنوشته بودند نداشتم ولی خواندن مطلبی علیه آقای روحانی در جریده شریفه توسط آقای هرمز صفائی تحت عنوان، لینک: (آقای محمد رضا روحانی املاکتان درشهر ساری آزاد شد ؟) مرا دست به قلم کرد تا چیزکی بنویسم و از نکاتی که در باره من هم نوشته شده اشاره کنم.

***
تمام کوشش اقای هرمز صفائی، در کمال   این است که ریشه های یک استعفای سیاسی را که کاملا سیاسی بوده، مرده مال نموده،تبدیل به یک کنش و واکنش بر سر ملک و املاک و امثالهم بکند و بخصوص برای مصرف داخلی، چون در خارج تشکیلات کسی باور نمیکند، و نهایتا به اذهان بباورانند که ساحت معظم ما عاری از عیب است
گر جمله کاینات کافر گردند
بر دامن کبریاش ننشیند گرد
که ایشان از همان زمان که پا بر نوک پیکان تکامل سفت نمود بخیال خود معیار اصلی سنجش حق و باطل شد و معیارهای دیگر به زباله دان ریخته شد و بدینسان است که اعلام میشود  هر کس ازمامیبرد یا مثل یغمائی برادرش انجمن نجاتی است ، ودر سابق آقای حاج سید جوادی را دشنام داده، یا مثل شکری مشکل شخصی داشته است و نه سیاسی و برشوریده بر استبداد ، یا مثل مصداقی لاجوردی ثانی است، یا مثل قصیم، سابق یک طور دیگر حرف میزده حالا یک طور دیگر، یامثل جمالی به سپاه وصل است ، یا مثل عاطفه اقبال ماماچه است،یا مثل روحانی یک ملک و املاکی دارد که در ساری میخواهد بفروشد و از شورا استعفا داده است چیزی که جایش خالی است و مطلقا خالی ذره ای دلایل سیاسی واقعی است انگار تمام اعضای و منتقدان یک مشت ادم عادی بوده اند که معلوم نیست چرا آمده اند و بیست سی سال عمر خود را تلف کرده اند و بعد هم رفته اند املاک پدرشان را بفروشند و خلاصه  بنا به روال   آخوندها بر فراز منابر،هر منتقد و مخالفی را   تبدیل به شمر ابن ذی الجوشن و بدتر از ان بکنند.
اخر انصاف راعزیزان، خود دانید که اگر مشکل سیاسی نبود  و وجدان سیاسی  و انسانی فعال نبود میشد در کادر شما ماند، به ایران رفت و برگشت! و با سعید امامی هم ملاقات کرد وبعد درسایتهاتان مقاله نوشت و به مصداقی حمله کرد!!، به دلیل ارتباط با مامور وزارت فلان از شورا اخراج شد و باز گشت و سینه زنی کرد،صد ماجرا در آمریکا و اروپا داشت و از جمله نورچشمی ها بود و علیه من طومار نوشت ،من چیزی نمینویسم خود بیاندیشید چون حتما بسا بسا بیشتر ازمن میدانید.

***
بگذارید خیالتان را راحت کنم. مشکل چه من و ما محق باشیم  یا نباشیم،یک مشکل سیاسی است نه شخصی،مزخرفات علم شده وسخیف واقعیت ندارد و ربطی به ما ندارد ولی اگر واقعی هم باشد مثلا برادر من روزی یک نامه فدایت شوم به من بنویسد ودر سایت انجمن نجات انتشار یابد و خبر برسد که:
آقای روحانی نه تنها زمین وباغ نداشته خود را در ساری فروخته بلکه تمام استان گیلان و مازندران را بفروش رسانده است و پولش را در سویس در حسابهای بانکی اش گذاشته و موجب شده است تمام اهالی مظلوم گیلان و مازندران به بلوچستان مهاجرت کنند مشکل شما حل نمیشود و شما همچنان با این گونه داوریها عاجز و درمانده خواهید ماند. مشکل سیاسی است و تمام گناه بر گردن ما نیست کمی هم به خودتان فکر کنید! مشکل در کجاست؟ مشکل در خود شماست این را از سر دشمنی نمی گویم باور کنید سالهاست گام به گام به پرتگاه نزدیکتر و نزدیکتر میشوید.
اسماعیل وفا یغمائی

29 ژانویه 2014 میلادی



۱۳۹۲ بهمن ۶, یکشنبه

میتوانیم فرض کنیم کمپ لیبرتی جابجا شده است ! اسماعیل وفا یغمائی

 

(1)
فرض کردن گناه کبیره نیست
 فرض کردن گناه کبیره نیست. این را مطمئن هستم. مطمئن هستم که یکی از تفاوتهای آدمیزاد و حیوانات این است که آدمیزاد میتواند چیزی را فرض کند.فرض خود را در عالم فرض واقعی بپندارد.بعد نتایج فرض خود را قبل از وقوع در عرصه واقعیت، در عالم فرض تماشا کند،بعد برگردد سر جای اولش و حساب وکتاب کند که چی واقعی است یانیست. چه چیز در آینده اتفاق میافتد یا نمی افتد و خیلی چیزها را بفهمد.مثال میزنم.
فرض کنید ما روزی یک پاکت سیگار میکشیم. فرض میکنیم که نکشیم.روزی شش هفت یورو بطور مادی به نفعمان است .از نظر جسمی هم از خطرات بیشتری ایمن خواهیم بود .در شصت سالگی مجبور نیستیم کپسول اکسیژن به گردنمان آویزان کنیم و نیز کمتر در معرض بیماریهای خطرناک خواهیم بود.یعنی فرض ترک سیگار، واقعیتی را در عالم فرض بما نشان میدهدو بعد از آن ما تصمیم میگیریم که چه باید کرد.

***
حالا من میخواهم مقوله فرض کردن را بدون اینکه اتهام «ریا کاری» ، «دروغگوئی»، «پدر سوختگی سیاسی و ایدئولوژیک» و چیزهای بدتر از اینها را به کسی یا شخصیتی بزنم در باره «کمپ لیبرتی» و جابجائی سه هزار رزمنده اسیر درون آن که در معرض کشتارند، و شش هفت بار هم در «اشرف و لیبرتی» کشتار شده اند مقوله فرض را بکار بگیرم.
(2)
فرض کنیم حرفهای مسئولین مقاومت درست است
فرض کنیم که تمام حرفهای مسئولین مقاومت،طبعا یعنی مسئولین مجاهدین و شورا و ارتش آزادی و مسئول کل که محور اصلی هر سه قوه است، صادقانه و درست است و این امثال منند که اشتباه میکنند و ایمان و باورشان کم است و:
فرض کنیم واقعا دارند کوشش میکنند که افراد را جابجا کنند.
فرض کنیم اساسا در این رابطه خواب و خوراک ندارند.
فرض کنیم در دستگاه آنان بزرگترین ارزش حرمت جان انسان و کرامت انسانی است.
فرض کنیم تمام امکانات مادی و معنوی مورد ادعا را از پول و پارلمانترها و و چند میلیون حامی عراقی و عرب ووکیل و وزیر سابق و لاحق و تمام حامیان خارج کشوری وهمه و همه را بکار گرفته اند تا این سه هزار نفر را نجات بدهند واز آنجا بیرون بکشند.
فرض کنیم که در تمام نشریات ورسانه هاشان تا حالا نوشته اند! و هر روزهم مینویسند !نخستین خواست ما جابجائی و نجات اهالی لیبرتی است.
فرض کنیم در همین فرانسه خانم رئیس جمهورشورا یک اعتصاب سمبلیک سه روزه برای این جابجائی اعلام کرد و خودش نیز به احترام ساکنان لیبرتی همراه با مسئولین بلند پایه در این اعتصاب شرکت کرد.
فرض کنیم یک گردهمائی عظیم با حضور ایشان وحامیان بین المللی شان برای نجات ساکنان لیبرتی اعلام شد و از تمام ایرانیان مخالف و موافق خواسته شد که اختلافات را برای نجات سه هزار رزمنده رنجکشیده  باید فراموش کرد وبرای حمایت از خواست جابجائی وظیفه انسانی و میهنی است در این مراسم شرکت کنند.
فرض کنیم تمام خوانندگان و موسیقیدانان مقاومت  بجای ترانه های «کلکسیون» و «ویروس سبز» و سرود تازه برای رهبری،سرودهای دیگری بسازند و در این گردهمائی چند ترانه و سرود در این باره یعنی نجات اهالی لیبرتی اجرا کنند.
فرض کنیم حرفهای تمام هوادارانشان درست باشد و من و دیگرانی که نگران کشتار مجدد لیبرتی هستیم   بطور ابلهانه ای بدبین هستیم واشتباه میکنیم.
فرض کنیم واقعی نبوده ومن خواب دیده ام که سالها قبل، بعد از سقوط صدام د
جواب سئوال خود در این باره که :
بنظر من استراتژی ارتش آزادیبخش  بعد از سقوط صدام حسین و اشغال عراق تمام شده و باید فکر دیگری کرد.
از بزرگی پاسخ شنیده ام 
این یک استراتژی صحیح بوده و اگر اشتباه کرده ایم باید تماممان در آنجا دفن شویم.
فرض کنیم رهبر خاص الخاص انقلاب به این نتیجه رسید که: نباید هزار اشرف ایجاد کرد چون نمیشود،بلکه باید کشتیبان را سیاستی دگر آید وباید عقل و شعور سیاسی را بکار انداخت و از تخیلات سورئالیستی - ایدئولوژیک دست برداشت و راه حل دیگری باید پیدا کرد، و نیز شهامت این کار سترگ را در خود و اطرافیانش و نیز پذیرش انتقاد از خود و اشتباهات را ایجاد کند.
فرض کنیم و تا میتوانیم فرض کنیم، که سر انجام ساکنان لیبرتی با تمام این تلاشها به میمنت و مبارکی و به کوری چشم شیخ الشیوخ ارتجاع و مزدوران کشتارگرش «سفر خروج» را آغاز کردند وخسته واما شاد از ان دوزخ کشتار خامنه ای و مالکی بیرون آمدند و در جائی یا نقاطی از این جهان سکنا گزیدند.
(3)
فرض کنیم که این فرض ها انشالله به واقعیت پیوست. 
اما بعد از آن چه اتفاقی خواهد افتاد؟
میتوانیم فرض کنیم (هرچند که لازم نیست زیرا به نظرمن این یک واقعیت است ولی اشکالی ندارد و میتوانیم باز هم فرض کنیم)
میتوانیم فرض کنیم  تا نقطه جابجائی فرضی  و بعد ازماجراهای سال 2003 میلادی و حمله آمریکا و ده یازده سال کشاکش، «قرارگاه اشرف» و بعد از آن «کمپ لیبرتی»، نقطه اصلی اتکا، و محور مرکزی تمام کنش و واکنشهای سیاسی ودر شعشعه آن،محور  پیشبرد کارهای تشکیلاتی و ایدئولوژیک( برای داخل تشکیلات رهبران) بوده است. کمی مساله را باز میکنم.
*به نظر من، وجود اشرف و لیبرتی عامل اصلی موجه بودن استقرار رئیس جمهور شورا در خارج کشور، و اختفای یازده ساله رهبری خاص و بخش قابل توجهی از کادرهای ارزشمند مجاهدین (برای مجاهدین) در خارج کشور بوده است.
*به نظر من همچنین وجود اشرف و لیبرتی عامل موجه بودن و بقای شورای ملی مقاومت و حفظ تشکیلات شورا در خارج کشور و مدد رساننده معنوی وسیاسی شورا در خارج کشور و خوراک فکری و سیاسی رساننده به اعضای شورا بوده است.
* به نظر من همین مسئله در رابطه با تمام تشکلها و انجمنها و نهادهای وابسته و هرآنچه زائیده آنهاست  از شاخه ها تا شاخکها صدق میکند.
* به نظر من وجود اشرف و لیبرتی و  رزمندگان ساکن آن که حتما مورد عنایت و محبت تمامی هواداران مجاهدین وشورا هستند، و گذشته از آن حتی مسئله ذهنی بسیاری از مخالفان و منتقدان شورا میباشند و کسی نمیخواهد آنها به دست ملایان پلید کشته شوند یکی از عوامل خونرسانی به پیکره گسترده هواداران مجاهدین و زنده و بیدار نگاهداشتن آنها وفعال بودن و فعال نگاهداشتن آنها در زمینه سیاسی، تشکیلاتی، مالی و غیره است.
* به نظر من وجود اشرف ولیبرتی و ماجراهای این ده یازده سال و بخصوص کشتارها وسرکوبهای وحشیانه رزمندگان مظلوم و بی دفاع  بدست جنایتکاران خامنه ای و مالکی  و وجود عاشوراهای خونین متوالی  نه تنها اکثر تضادها را تا حدود بسیار زیادی در درون و بیرون  تشکیلات خاموش کرده و سئوالات سیاسی واستراتژیک را موقتا به پس رانده بلکه از بهترین عواملی بوده است که بر سربرخی منتقدان و مخالفان کوبیده شود وبا تکیه به شرایط حاد در بسیاری موارد آنان را همدست وهمکار مستقیم یا غیر مستقیم جلادان معرفی کند.
* به نظر من وجود کمپ اشرف و لیبرتی کارآترین کارت در عرصه سیاستهای رهبران در خارج کشور، از شرکت در این پارلمان و آن پارلمان، جلسات و کنسرتها، سخنرانیهای رئیس جمهور شورادر جلسات کثیر الجمعیت،وبمدد نیروی متشکل لیبرتی خود را آلترناتیو خواندن و دارای اعتبار و آینده داشتن بوده است.


به نظر من.... باز هم میتوانم فکر کنم و ادامه دهم اما لازم نیست و تا همین جا میتوان فهمید تا جائیکه به مسئولان مربوطه و زعما و رهبران بر میگردد خوب میفهمند که اشرف و لیبرتی «کارت اعتباری سیاسی اصلی مرکزی» و  « ریشه  اصلی» است ، و تمامی باقی چیزها جز شاخه هائی که از این ریشه تغذیه میکنند نیست.یعنی شاخساران خارج کشوری برای بقای خود در تمامیت ریز و درشت خود بطور واقعی در حال تغذیه از خون رزمندگان لیبرتی بوده اند و هستند .
در همین جا(دقت کنید) میتوان دانست چرا هیچگاه بطور جدی با وجود اختفا و انتقال رهبران اصلی، از همان آغاز با شعارهای «کوهها بجنبند ما نجنبیم!»، «بیا بیا!»«اشرف پایگاه استراتژیک»،و دهها شعار مثل این کوششی نه تنها برای جابجائی رزمندگان نشده بلکه هر صدائی در این سودا بلندشده بشدت سعی در خاموش کردنش کرده اند و بر پیشانی صاحب صدا مارک مزدور و واداده وتواب و امثال اینها کوبیده شده. 
پذیرش جابجائی لیبرتی و اشرف در نقطه مرکزی و محتوا و بطور مادی و ملموس از آغاز در گرو پذیرش شکست خط استراتژیک جنگ ازادیبخش توسط ارتش آزادیبخش و بسیار اشتباهات دیگر بوده و هست، و نیز در گرو اینکه مسئول اصلی توان بازسازی و پذیرش راهی دیگر را داشته باشد، که تا کنون حتی یک گام هم بسویش برداشته نشده که هیچ بلکه باشعارهای کوبنده و پر طمطراق و بنظر من تهی از حقیقت و تبلیغاتی «موسسان چندم و چندمین»، معلوم نیست «درکجا؟» و به دست «چه کسانی» کوشش شده است همچنان پرچم استراتژیی شکست خورده به هر قیمت برافراشته نگاهداشته شود.
***
اشرف و لیبرتی چه با تانک و توپ و رزمندگان مسلح وجنگاور( چنانکه سابق در رابطه با اشرف و چندین قرارگاه نظامی دیگر این چنین بود)، و چه بدون سلاح بارها مورد تهاجم قرار گرفته وکشتار در پس کشتار ، به نظر من،برای رهبر کل و ستونهای تشکیلات، ریشه است و باید ریشه بماند و  صد بار دیگر هم که مورد حمله قرار بگیرد این تجمع بعنوان ریشه خونرسان به همه چیز، واقعا همه چیز باید سر جایش باقی بماند و تکان نخورد و هر کس هم در این زمینه حرفی بزند حتما یا مزدور است و یا حرام لقمه، و همین جاست که افراد ضعیف النفسی چون من!،که بقول نگارندگان مقالات محبت آمیز ایدئولوژیک!!(تواب، مزدور، بریده، ناظم، از هضم رابع اطلاعات گذشته و....) متاسفانه دچار این شک میشویم که علیرغم همه چیز «یک چیزی، یک راز تلخ و خونین وجود» دارد «که پنهان است»در باره آن به صدق و راستی سخن گفته نمیشود وبر سر آن (تا کی و کجا) جار و جنجال بر پا میشود که یک قلمش توپخانه صدها مطلب و مقاله ایست که  با بدترین توهین ها و دشنامها  قلمی شده است.توهینها ئی افسار گسیخته از جمله به دست و قلم کسانی که شماری از انها نیز در زمره کسانی هستند که گذران زندگیشان در فرنگستان مرهون وجود لیبرتی است. 
(4)
بعد از جابجائی ریشه یعنی لیبرتی چه اتفاقی میافتد 
لیبرتی در کادری که در افق اندیشه و نگاه رهبر قرار دارد «ریشه و کارت اعتباری اصلی»  است. من در این شک ندارم.در شرایط کنونی، لیبرتی در نگاه رهبر :
 لیبرتی یعنی ایدئولوژی، لیبرتی یعنی تشکیلات، لیبرتی یعنی استراتژی، لیبرتی یعنی تاکتیک، و مهمتر از همه لیبرتی یعنی تضمین کرسی رهبریت و اقتدارعلی الاطلاق وجاودان او تا پایان عمر.
و بعد از جابجائی لیبرتی است که سئوالات در این زمینه های چهارگانه مثل خورشیدهای غول آسا ی به زنجیر کشیده شده زنجیر پاره میکنند وبر می آیند و طلوع میکنند وپاسخ میطلبند از سی خرداد تا همین امروز.و در همین نقطه و در پرتو این خورشیدهای برآمده است که در باره پنجمین محور یعنی رهبریت پرسیده میشود:
- در مقام رهبری مطلق چه کرده ای و چه میخواهی بکنی؟از کجا به کجایمان اورده ای؟ این رود خروشان خون شهیدان چه چیزی را تغییر داده است؟
و این بار شایدف شاید نوبت رهبر است که در پرتو فضل و بخشش الهی ازمقوله فردیت که بیست و چند سال است در پوش صلاحیت خود را مینمایاند و به او امکان هر مانوری را داده، عبور کند و کرسی را واگذارد هرچند که باساخت و بافت کنونی نمیتوان تصور کرد  که آیاامکانی برای جابجائی وجود دارد یا باید با همه چیز وداع کرد.
***
به نظر من، بعد از جابجائی لیبرتی نخستین چیزی که روی میز تشکیلات قرار میگیرد ، «ریشه جستن» است.رهبران خوب میدانند هیچ درخت زنده ای نمی تواند بدون ریشه زنده بماند.سالیان دراز این درخت بمدد آتش و سیلابهای پی در پی در پی  خون زنده مانده است.درخت این تشکل در خارج از مرزهای ایران و در دوری ازخاک حاصلخیز ملی و مردم ایران بگونه ای غیر طبیعی فقط و فقط بر اجساد ما بالیده است و رگ و پی و استخوانهای ماو نسل ما را مکیده است و شاخ و برگ افشانده است.تمام انقلابات عجیب و غریب و تمام بندها از الف تا ی و کوره و غسل هفتگی وصلیب و تنگه و توحید و غیره و غیره در یک نگاه درست و غیر مبتذل چیزی نبوده است جز اینکه ما هر چه بیشتر در خدمت تغذیه این درخت باشیم.
 به نظر من،ریشه اگر نه کمپ لیبرتی، بلکه یک ایدئولوژی نیرومند و ارزشمند و یک خط مشی سیاسی درست و یک استراتژی قابل توضیح بود   مشکلی پیش نمی آمد که راه حل نداشته باشد، جنبش مدتی کوچکتر میشد ولی نیرومندتر سر بر می آورد، ولی آنها وجود ندارند(که این خود بحثی جدا گانه است و به نظر من تشکیلات از این زوایا دچار بحران جدی است که در اینده حتما خود را نشان خواهد داد)  جای همه  اینها را در حال حاضرلیبرتی پر کرده است. 
بعد از جابجائی لیبرتی باید ریشه ای جست. کجاست این ریشه؟ شاید باشد و من خبر نداشته باشم اما اگر متاسفانه چنین باشد که من می پندارم تمام  چیزهائی که بمثابه شاخه ها در قسمت سوم نوشته  یاد کردم بشدت ضربه میخورند و عذر موجهشان از دست میرود.بدون وجود لیبرتی اکثر موارد بخش سوم قابل توجیه و توضیح نخواهد بود اضافه بر این که:
با جابجائی لیبرتی رهبر  که بنا به ضرورتهائی که خود میداند در اختفاست باید از اختفا به در آید و کشتی را بر پهنه امواجی جدید راهنمائی کند.
مساله دیگر که خود را نشان خواهد داد، با توجه به تجربه آلبانی، و شماری از افرادی که در فضائی دیگر رفتن از تشکیلات را بر ماندن در تشکیلات ترجیح داده اند ودر آینده خواهند داد و برخی از آنها حتما عامل فشار مضاعف  برای تشکیلات جابجا شده خواهند شد  مشکلاتی جدی در پیش رو خواهد بود که شاید در صورت وقوع، خطر نزدیکتر را برای رهبران نه دیگر منتقدانی نگران و دوستدار رزمندگان امثال من، و دیگرانی چون من، نمایندگی کنند، بلکه کسانی بمیدان خواهند آمد که امروز در درون لیبرتی تنفس میکنند،یعنی مخالفان و منتقدان صف اول، آنانی خواهند بود که سالها در زیر آوارهای رنج و رزم به سودائی دور دست زیسته اند و پوست انداخته اند ودر نهایت کار، با کمال تلخی و خشم جهان را آنچنان که میپنداشتند پیش رو نخواهند دید.
***
اینجاست که میتوان تا حدودی میتوان چشم اندازها را دید. تاکید میکنم که آرزو میکنم این چنین نباشد و من از تمام امکانات و نقاط روشن و مستحکم پدیده ای که در باره اش صحبت میکنم خبر نداشته باشم و امکاناتی وجود داشته باشد و چیزهائی در جریان باشد که من بی خبرم،امیدوارم با توجه به نتیجه دردناک،این من باشم که اشتباه کرده باشم چون اشتباه یک تن   فاجعه بار نیست و تنها دامان زندگی یک تن را میگیرد ولی اگر فرضیات من درست باشد فاجعه بسیار دردناک خواهد بود و بجاست مسئولین امر به آن توجه بکنند که در چشم انداز چه چیزی دارد سر از افق بر می آورد.باز هم تاکید موکد میکنم  هر چه میخواهید من و امثال مرا زیر ضرب توهین و بهتان ببرید اما چشم باز کنید و ببینیدکه در چشم انداز چه چیزی دارد سر از افق بر می آورد.

(5)
و اما اگرلیبرتی جابجا نشود و فاجعه رخ دهد! 
و اما اگر لیبرتی جابجا نشود و فاجعه رخ دهد چه خواهد شد؟. واقعا نمیخواهم در این باره بنویسم . اشاره ای میکنم و میگذرم و باقی را به خواننده وامیگذارم تا بیندیشد.
رهبر میتواند بازهم به گذر زمان و از این ستون به آن ستون فرج است، دل ببنددو با خود بگوید: وجوه سلبی و منفی ملایان هست؟بازیهای بین المللی هست اما با این توهمات و تخیلات شبه ایدئولوژیک که مهمترین قربانیش در یک برآورد درست اگر توجه شود خود رهبر بوده و هست ،قفل ماندن، در بن بست زیستن  واز کف رفتن اعتماد باز هم بیشتردر برابر او خواهد بود، همان اعتماد نیرومندی که او را در سالهای آغاز به اوج برکشید. 
اما در وجه فاجعه بار دو فرض پیش روست. 
نخست ادامه روند قبلی، فشار، کشتارهای دیگر متوالی، موشکباران و... که دشمنی حکومت آخوندی با ساکنان لیبرتی سی و چند ساله و تبدیل به یک دشمنی سیاسی، ایدئولوژیک، شخصی،وقدرت نمایانه و سنتی شده است و دست بردار نیستند. این روند بازهم تا مدتی تنور فعالیتهای خارج کشور را افروخته نگهمیدارد اماریزش، خستگی،قربانیان بیشتر و امثال اینها نتیجه خواهد بود که با چنبن وضعی مطمئنا ماه به ماه تعداد هواداران  در خارج کشور و حتی در میان هواداران نزدیک کمتر خواهد شد. که واقعا همه از این وضع و این سوگ و عزا ،بدون مشخص شدن راهی و مقصدی روشن خسته شده اند. 
دوم فاجعه ای هول انگیزتر است که میتواند در کشتاری گسترده و جمعی و به اسارت گرفتن، با همیاری مالکی - خامنه ای صورت پذیرد و سرانجام بزعم رهبر کربلائی بزرگ را ایجاد کند. 
مسئله لیبرتی و ساکنان رنجدیده اش  میتواند اینچنین درغوغای جنایت آخوندهای پلید و و بازیهای بین المللی تمام شود. اما این فاجعه نه در کنار عاشورا جای خواهد گرفت و نه مشکلی ازرهبران حل خواهد کرد. 
در گام نخست شاید جسم تبدیل به جان شده رزمندگان مظلوم، لیست شهیدان را فربه تر کند وثقل مادی آنان و مسائلشان را برای همیشه از دوش رهبران بردارد و در عوض معنویاتشان! را غنی ترکند! و امکان زهر خند تلخ فلسفی رهبر را در دنیای شگفت و انحصاری اوبر چهره و ریش مخالفان و منتقدان بخیال خودش فراهم آوردکه:
- دیدید ای بریدگان! و وادادگان! کوفیان !ماندیم و تا نفر آخر جان دادیم.
و گذشته از حل مساله ساکنان لیبرتی بطور کلی،عواطف را چند صباحی بر انگیزد اما بدون تردید آوار فرونشسته این عواطف پس از خوابیدن گرد و غبارها به نحو بسیار سنگینی بر سر و سرای بزرگان فرود خواهد آمد . در این تردیدی نیست.بیش از این را به تامل و کنکاش خود شما وا میگذارم.
(6)
چالشی بین دوجهان و دو نگاه فلسفی 
در پایان تاکید میکنم که خوب میدانم:
اصطکاک و برخورد «اندیشه و نگاه امثال من» با «با اندیشه و نگاه» حضراتی که ایدئولوژی مهر تابان را نگاهبانند  [و سالهاست دیگر تبدیل به عادت شده که در زمره ارکان باشند و آن را حق خود میدانند]،اصطکاک و برخورد دو جهان بسیار بسیار متفاوت است. 
چالش  ، در عمق جنگ دو جهان است و تنهای سیاسی نیست که بار اصلی اش بار فلسفی و شناختی است.
در نگاه کم دامنه امثال من!!،  بر این کره کوچک چرخان، حیات  فردی موقت انسانی، و حیات ناموقت و دامنه دارتاریخی و اجتماعی مردم ایران(در گام نخست) و دفاع از آن و تمامی چیزهای مربوط به آن، از آزادی و عشق گرفته تا نان و آب و هوا بالاترین ارزش است و حتی مفاهیم معنوی و مذهبی و فلسفی و روحانی بدون اینها برای من فاقد ارزش و اعتبار است و آنها را به زباله دان میاندازم.
من اگر بخاطر آزادی در بیست ویکسالگی  به زندان رفتم و سی وسه سال است که یااز ساکنان همان اشرف بوده ام و یا مسافر غربت، به سهم و توان خود بخاطر کمک کردن  به قسمت کردن نان و آب و شادی و بوسه بود و هست، ومنجمله باور دارم شهید کسی است که بخاطر تقسیم اینها میجنگد و میمیرد ودر این راه حیات شخصی خود را فدای نان و آب و شادی دیگران میکند، نه اینکه مثلا خدا را شاد کند که او بی نیاز است و آفریننده هستی را وامدارشهادت خود کردن عین حماقت وخودخواهی و گنده دماغی آخوندی است. اگر من چیزی هم در رابطه با ساکنان لیبرتی مینویسم در این رابطه و در پهنه این افق است .
ومیدانم درتفکر مقابل:
حرکت تکاملی(مورد نظر شما البته) و حفظ ارزش برتر که معیارش رهبرعلی الاطلاق است نقطه اصلی وبر جسته است  و در راه تکامل مورد نظر و مصنوع دستگاه شما  با چنین معیاری چنانکه تا بحال دیده ایم و هنوز هم می بینیم جان آدمی همینقدر میارزد که فدا شود، و پشیزی بیش نیست و پشیزی ارزش ندارد. این چیزیست که سالهاست دارد اثبات میشود .
(7)
ما با انتخاب شما برای قربانی شدن سر جنگ نداریم 
سرنوشت هرکس و روش هرکس به انتخاب آزاد او بر میگردد.البته من اعتقاد ندارم که انتخاب تمام ساکنان لیبرتی در شرایط حاضر انتخابی ازادانه و آگاهانه است. «تحمیل جبر شرایط»، «قدرت روحیه جمعی» اعمال شده، و «فضای ایجاد شده عاطفی و ایدئولوژیک» که دائما در کوره آن دمیده میشود معنای انتخاب آزاد را خدشه دار میکند.  
اما در هر حال ما   با انتخاب و جهان شما سر جنگ نداریم بلکه آنرا توضیح میدهیم و نقد میکنیم ورد میکنیم واین چالش نظری  حق مسلم ماست. 
در رابطه با باورهای شما  بخودتان مربوط است که چه میخواهید بکنید  اما من و ما  نه پنهانکاری بلکه  صداقت و راستی می طلبیم.
 اگر بر پایه انچه نوشتم نظر من نادرست است امیدوارم کارکردهای جدی شما در نجات رزمندگان و چاره جوئی شما برای نجات این تشکل که متعلق به ملت ایران بودآغاز شود و اگر متاسفانه نظر من درست است لطفا به آشکار اعلام کنید همینطور است که:
ما و تمام رزمندگان تصمیم داریم بر این سودا در لیبرتی بمانیم و تا نفر آخر کشته شویم. 
اینچنین مطمئن باشید که من دیگر مطلقا در این باره نه خواهم اندیشید و نه خواهم نوشت و به احترام صداقت شما با اندوه و تاثر کلاه از سر بر خواهم گرفت هر چند که اگر این فاجعه انسانی( و نه سیاسی، چون این فاجعه دارای ارزش سیاسی جز در جمع خودتان و هوادارانتان نخواهد بود) اتفاق بیفتد مطمئن باشید داوری روزگار و تاریخ ایران بخاطر انتقال این تجربه به نسلهای آینده که بانام و کارکرد «شما رهبران» تا ابد ممهور خواهد بود در راه است.
مطمئن باشید هیچ چیزنهان نخواهد ماند، اسناد، کتابها، فیلمها و... در آینده نه بخاطر شما بلکه بخاطر شناخت حقیقت قطعه بسیار خونینی از تاریخ ایران سخن خواهند گفت،مطمئن باشید و شک نکنید که سیمای واقعی تک تک شما را فارغ از هر آرایش و نور پردازی مثبت یا منفی سیاسی و ایدئولوژیک به تماشا خواهند گذاشت و جای واقعی شما را فارغ از چیزی که شما میاندیشید و چیزی که پیروان شما میاندیشند تعیین خواهند کرد. این را تاریخ بارها اثبات کرده است.
آخر چو فسانه میشوی ای بخرد
افسانه نیک شو نه افسانه بد
با امید و آرزوی شکست طرحهای جنایتبار آخوندهای حاکم بر ایرن و نجات ساکنان لیبرتی
اسماعیل وفا یغمائی
25ژانویه 2014 میلادی