دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند

۱۴۰۲ تیر ۲۴, شنبه

اسماعیل وفا یغمائی.یادی از مردی ساده و ارجمند. یک دوست مردی که به من شعر و محبت مردم و این اب و خاک را اموخت.همایون یغمائی

همایون یغمائی در جوانی
همایون یغمائی سالهای پایانی عمر
دوشنبه 23 تیر بیست و سومین سالگرد درگذشت همایون یغمائی پدری است که بجز پدر بیولوژیکی، معلمی ساده و مهربان برای فرزندان فراوانش یغمادخت، بهدخت، هوس،بهروز، ابوالحسن یغما، اسماعیل،نیلوفر،فاطمه،فرح،امیر کبیر،فروغ، فریبا ولاله بود. تا کنون یغمادخت،ابوالحسن یغما،بهروز،فرح،امیر کبیر به او پیوسته اند و باقی مسافر رنجها و راههای خاک اند.
او اسماعیل همایون یغمائی از سوی پدر و مادر، همایون و عذرا و با فاصله سه نسل به ابوالحسن یغما جندقی شاعر سرکش و شوریده بر نامردمی و ارتجاع دوران قاجار پیوند میخورد.
*ابوالحسن یغما(1161-1239خورشیدی) و سروجهانخاتون
*اسماعیل هنر یغمائی (هنراول). شاعر.ادیب. مجتهد .نایب الحکومه. درگذشت مهر 1250شمسی
  *فرمان یغمائی(فرمان اول) ، ادیب کشاورزو دامدار 
*همایون(اول) کشاورز،مقتول بضرب گلوله سرهنگ،پسر نایب حسین کاشی در بیست سالگی در سال1289 شمسی هنگام دفاع از اهالی روستای گرمه محل اقامتش. *
اسماعیل همایون یغمائی همایون دوم .رئیس اداره ثبت احوال درشهرهای مختلف شاعر و کشاورزدر چهل سال پایانی عمر.درگذشت1285- 1380 .
علاقمندی های او طبیعت بود،کتاب و کتابخانه اش با دریچه زرد رو به نخلستان زیبای روستای گرمه، و زن و فرزندان فراوان که تا وقتی صدای اعتراض ما بر نخاست هر سال یا دوسال یکبار خانه را به فرزندی نوین آذین میبخشید.

نمائی از روستای کوچک و بسیار کهنسال گرمه
در دوران جوانی که مصادف با حکومت رضاشاه بود در ترکمن صحرا و نقاط مرزی ایران و شوروی مامور اداره ثبت احوال بود و بعدها هر سالی در شهری و سرانجام بلوچستان و سیستان که بیابانها و فضای آنجا را سخت دوست داشت و در آنجا احساس آزادی میکرد. به مدد شوریدگی و سرکشی و درگیری او با مافوقها و لاجرم نوعی تبعید او، ما فضاها و شهرهای مختلف را دیدیم و تجربه کردیم.در سال چهل و حوالی شصت سالگی از کار دولتی ، استعفا داد ما را دریزد با خانه ای بزرگ که تهیه دیده بود گذاشت و خود   به دشت کویر و کنار کتابخانه اش بازگشت تا بقول خودش هر روز صبح بجای مدیر کل به بزها سلام کند و با الاغها و مرغ و خروسهایش گفتگو. از سال چهل تا سال هشتاد که در نود و پنجسالگی در گذشت کارش کشاورزی بود. اگر حوصله داشتید من فضای روستای گرمه را در پایان این یاداشت در مقدمه مجموعه غزل این شنگ شهر اشوب تصویر کرده ام که میتوانید بخوانید
او از رضا شاه  و خدماتش بخوبی یاد میکرد.در سیاست به اندیشه مصدق باور داشت او  را میستود.مردم را مثل طبیعت بسیار دوست داشت وهنگامی که من در پایان تحصیلات دبیرستان سودای خلبانی ارتش را داشتم با آزردگی گفت:
خلبانی خوبست ولی اگر فردا دستور گرفتی که بروی و ظفار را بمباران کنی مردمی مثل مردم گرمه فقیر و پا برهنه را خواهی کشت و رای مرا زد و پشیمانم کرد.
او کتاب فراوان میخواند. در خاش که بودیم من مامور خرید از شیرینی فروشی اقای عندلیبی و نیز مجلات مختلف منجمله کتاب هفته شاملو بودم. با قصه ها و ادبیات دیگر کشورها بمدد کتاب هفته اشنا شدم. هر سال مجلات و کتابهایش را صحافی میکرد و به روستا میبرد.با همه نوع ادمی رفیق بود. من با او ودوستانش برادران آزاده که مغازه دار بودند در سراوان در هفت سالگی فهمیدم بهائی ها آدمهای خوبی هستند. در سراوان رفیق مولوی شهداد و مولوی عبدالعزیز دو عالم سنی بود و گاهی میرفت تا با آنها خلفای سنی را بشناسد. بلوچها را بسیار دوست داشت.در خاش با دوستش آقای بهمنی من زرتشتی ها و در یزد با دو رفیقش برادران حاجی مطیا دانستم کلیمی ها هم مثل همه هستند و در روستا با عمو شیخ دنیائی داشت. شوخ بود. بسیار شوخ در عین حال تند و تیز و عصبی مردی سرشار زندگی و تکاپو. با درختها مثل انسان برخورد میکرد و هر وقت درختی که کاشته بود بار آور میشد نزدیکان را به تماشا میبرد.
چه در روستا و چه در یزد هرجا کسی را میافت به میهمانی به خانه می آورد و این چنین در همه جا دوستان فراوان داشت. شاعران و نویسندگان و اهل قلم را بسیار دوست داشت و به علت همین علاقه گاه و بیگاه خانه ما میهماندار بزرگانی چون ایرج افشار، حبیب یغمائی و امثال اینها بود.
 
اسماعیل هنر یغمائی هنر دوم

به خدا معتقد بود ولی زیر بار مذهب معمول نبود و میگفت معجزات یک بوته گوجه فرنگی یا درخت سیب با پیامبران پهلو میزند. فردوسی حافظ، سعدی، یغما، حبیب یغمائی و تنی دیگر شاعران محبوبش بودند. شعر را روان و ساده میسرود و تحت تاثیر او و بمدد کتابخانه بزرگش من در نوجوانی بسیار آموختم . صدائی خوش داشت. صبح ها شاهنامه میخواند و غروبها صدایش صدای نخلستان نیم خفته در غروب بود که به گوش روستا میرسید.رفیقی میگفت هنوز صدای همایون در روستا جاریست. وقتی من به زندان شاه افتادم یکبار فقط به مشهد برای ملاقات آمد و گفت:
ابوالحسن یغما جندقی شاعر نامدار و شیخ ستیز عصز قاجار

کار بدی کردی شاه محور مملکت است در مملکت ما اگر شاه بیفتد معلوم نیست چه خواهد شدوووولی حالا استوار باش
و دیگر نیامد.
 از راست به چپ اسماعیل وفا.  محمد امرا کمک کار خانواده ابوالقاسم هوس. فاطمه.همایون. طلعت علی امیر کبیر در هفت تیر 61 حلوی پدر و مادر در نوزده سالگی جلوی حرم رضا    به دار اویخته ملایان) نیلوفر
سال شصت و یک علی امیر کبیر در مشهد جلوی چشمهایش بر دار کشیده شد. قبل از آن دو دختر یازده ساله و چهارده ساله اش مدتی دستگیر شدند و مرا دیگر ندید تا رفت.او یک تن از میلیونها مردم ایران بود.آمد و رفت.از او من با ذچند خطی یاد میکنم ولی دهها هزار پدر و مادر دیگر با قصه هایشان در زیر خاک آرمیده اند با قصه دهائی طولانی تر و سنگین تر بر خیزیم و به تمامشان سلام بگوئیم
یاد مرضیه هنرمند بزرگ گرامی باد که در سال هشتاد نخستین بار مجلس یادبود و ترحیم اورا در خانه خود با دعوت جمع کثیری برگزار کرد  و خانواده وخاندان یغمائی را رهین منت خود وقرین افتخار کرد.
شعری از همایون یغمائی
گرمه
خوشا باغ و خوشا بستان گرمه
خوشا نخلای نخلستان گرمه
خوشا دشت و تغیل و چشمه سارش
خوشا انفاس کوهستان گرمه
خوشا کشک و پنیر و شیره مالش
خوشا از ارزن و جو نان گرمه
خوشا یخنی و نان خشک و دوغش
برای هر که شد مهمان گرمه
در این دنیا بسی گشته همایون
ندیده کس چنان انسان گرمه
فقیرند و شریف و با قناعت
زنان گرمه  و  مردان گرمه
عفیف اند و ظریف و با محبت
غزالان و سیه چشمان گرمه
در این مردم ولی الحق و انصاف
بود فخر همه دهقان گرمه
که روز و شب بسوزد جان و تن را
که تا سر سبز ماند جان گرمه
خدا داند که قبل از عهد کورش
ز دهقان زنده شد بنیان گرمه
از او در جوب و نوچنگ آب جاریست
از او گرم است بر خوان نان گرمه
از او در باغها شاد است و رویان
برای کشک. بادمجان گرمه
اگر شاه حقیقی را همایون
بخواهی او بود دهقان گرمه 
چشم انداز روستای گرمه از پنجره کتابخانه

قلعه گرمه بازمانده هخامنشیان

مقدمه مجموعه شعر این شنگ شهر اشوب
…مرا خداي دلي داد و ديده اي كه در آن
خيال و نقش پريچهرگان به رفتار است
«و فا» زلطف شما برده پي به حُسن خدا
كه راهبر به مؤثر وجود آثارست…
اين دفترانتخابي ازمجموعة بيش از هشت‌صد‌غزلي‌ست كه‌درفاصله‌ي سالهاي 1360 تا 1383 سروده‌ام. تنهايك غزل از اين مجموعه ، غزل شماره 125، از غزلهاي سالهاي قبل را كه ياد آور خاطراتي فراموش نشدني براي من است در اين مجموعه آورده ام. پيش ازسال 1360 مجموعه اي كوچك و دست نويس، حاوي حدود هفتاد غزل كه حاصل سالهاي نوجواني و جواني(1344 ـ 1354) بود وجود داشت ـ كه به غير از چند غزل از اين مجموعه ـ در حوادث سال 1360 از بين رفت.

آشنائي من با غزل و جادوي تاريك، كهن و عطر آگين آن از سالهاي كودكي، ودر طنين صداي گرم پدر و شعر خواني هاي محفل‌ها و مجلس هاي خانوادگي آغاز شد .
در سرزمين و خانواده اي كه من در آن‌ چشم به دنيا گشودم ـ خور و بيابانك ـ شعر و بويژه غزل ارج فراوان، و غزلسرائي رواج كامل داشت و شاعران به لطف حرمتي كه مردم ناحية خور و بيابانك براي ابوالحسن يغما جندقي شاعر نامدار دوران قاجار وحبيب يغمائي اديب و شاعر و پژوهشگرمعاصرقائل بودند، مورد احترام همگان بودند و گرامي داشته مي شدند .


شماري از اين اديبان و شاعران چون اسماعيل هنر يغمائي (هنر اول) درگذشت شعبان سال1288 هجري قمري در روستاي گرمه ، ميرزا مهدي هنر يغمائي (هنر دوم)درگذشت 1322 هجري قمري در خور، اسماعيل هنر يغمائي ( هنر سوم) درگذشت 1338 شمسي در خور،طغري يغمائي، 1302 ـ1380 شمسي ، افسر يغمائي، صهبا يغمائي، ساغر يغمائي ، احمد صفائي، ابراهيم دستان، محمد علي خطرو…، از زمره نامداران وبرخي چون اقبال و حبيب يغمائي درشمار استادان شعر و ادب كهن و مصنفان و مترجماني بودند كه دامنة نام و نشان و تاثير آثارشان از محدوده خور و بيابانك فراتر رفته بود. گروهي ديگر ازاين شاعران مانند تاراج، كيوان يغمائي اول، كيوان يغمائي ثاني، بينش يغمائي، فرج الله يغمائي، ابوالمفاخر يغمائي،اديب آل داوود، معلم خوري ،اخگر يغمائي، پرويز يغمائي، محمد دارا اميني، نوبخت نقوي، نوشاد نقوي، هوشنگ يغمائي، فرهنگ يغمائي،عاليه يغمائي، ابوالقاسم شايگان و بسياري ديگر در محدوده دشت كوير و در ميان مردم دشت كوير نام و نشان داشتند . به واقع نوشتن تنها اسامي اين شاعران كه شعرو بخصوص غزل را خوب وپاكيزه مي سرودند چندين صفحه را مي طلبد . در مجموعه سه جلدي از «يغما تا شكيب» كه به همت مرتضي يغمائي گرد آوري شده ودر سال هزار و سيصد و هفتاد وسه نشر يافته ميتوان با نام و نشان دهها تن از شاعران دشت كوير،در روزگار جواني من و سالهاي پيش از آن تا حوالي دوران حكمراني سلسله زند، و نيز شاعراني كه در سالهاي اخير زبان به شعر گشوده و در سنين جواني به سر مي برند آشنا شد.
 


در آن روزگار، روزگار كودكي و نوجواني من يعني سالهاي سي و هشت تا چهل و هشت، هواي پاك، آب زلال ، نخلهاي سر سبز، محبت و مهمان نوازي ، لبخند همگاني بر چهره ها، و نيزطومارها و جنگ ها ودفترهاي شعر دستنويس با جلدهاي چرمي سائيده شده، و شاعر ! تقريبا در اكثر روستاها ي بسيار كهنسال با خانه هاي گلي و قلعه هاي مرموز و خيال انگيز قديمي وجود داشت و از زمره عناصر طبيعي و طبيعت دشت كوير بود.
طبيعت دشت كوير با آسمان‌بي مرزآبي و بيابانهاي گسترده وپاكيزه وآرام، خورشيدي شرزه و نيرومندكه چون شيري يال افشان و زرد از افق بي مرز بر مي آمد ، ماه پر جلالت ومرموز و رودخانه هاي درخشان اختران، زمزمه شنزارها وباد صحرا گرد و نخلستانها و تك درختها، و بوته هاي خاري كه بر جاده هاي ناشناس باد غلتان غلتان در حال سفر بودند زيبائي ها و عمق خاص خود را دارا بود،ولي اين طبيعت در برابر طبيعت ساير نقاط كمبودهاي خاص خود را داشت. شاعران خور و بيابانك كمبودهاي طبيعي دشت كوير، از گل و گياه و باران را، با طبيعتي از شعر جبران كرده بودند . اين طبيعت پنهان، در درون ذهن و جان و انديشه اهالي دشت كوير به برگ و بار مي نشست و به آن سرزمين سيماي فرهنگي خاصي ميداد. اين حقيقت براي اكثر كساني كه از نقاط ديگر به دشت كوير مي آمدند تعجب آور بود. آنان با مردماني ساده زيست، سخت كوش وصريح، فقير ولي قانع ، بي نياز ،مهربان و مهمان نوازو معتقد به مذهب، اما اهل تساهل و گذشت روبرو مي شدند كه بجز از گويشهاي خاص منطقه، مانند گويشها و لهجه هاي خوري، مهرجاني، گرمه اي، جندقي، بياضه اي، ارديبي، ايراجي، چوپاناني و… ، زبان پارسي را فاخرو كامل و بدون شكستگي صحبت مي كردند وكلامشان آميخته با شعربود.


خاطره ها و تصويرهاي آن ايام، و صداهاي دور دست آن روزگاران گرامي و گرم را هرگز فراموش نكرده ام و فكر مي كنم تا دمي كه به قول شاملو«دروازه بي دروازه بان» گشوده وبه بشارت خيام همسفري «با هفتهزار سالگان» در راههاي راز شروع شود اين خاطره ها را فراموش نخواهم كرد.
دراين منطقه، و با اين مردم و حال و هوا، با غزل آشنا شدم .در آغاز از مفاهيم غزل ها چيزي درك نمي كردم، بيشتر موسيقي متفاوت و رقصان غزل ها و حالت و خطوط چهره‌ هاي غزل خوانان و سكوت احترام آميز حاضران كه با دقت گوش مي كردند توجه مرا جلب ميكرد، در هنگام خواندن غزل ها ، آن چه كه غزل ها از آن سخن مي گفتند در خطوط چهره‌ خوانندگان منعكس ميشد و با شنونده سخن ميگفت، بجز اين ميدانستم كه هر كس دل در گرو ياري دارد و عاشق است به غزل پناه مي برد، يا غزل مي سرايد و هنگام غروب و يا نيمه شب در نخلستان و يا كوچه هاي روستاغزل مي خواند و در آن درمان و آرامشي براي خويش جستجو مي كند. در نخستين گام شناخت غزل، با غزل به عنوان نوعي از شعر كهن كه از هفت تا يازده بيت و گاه بيشترتشكيل ميشود و در آن با به كار گرفتن وزن هاي مختلف شعري، بيشتراز عشق زميني وزيبائي هاي آشكار و نهان چهره و رازهاي نهفته چهره ها و پيكرهاي زنان، و اندوه هجران و شادي وصال و حالات طبيعت سخن گفته مي شود و در هر حال، در هر غزل رد پاي خاتوني زيبا خود را مي نمايايد، آشنا شدم.
فراموش نمي كنم كه اولين غزل از حافظ را به سختي و در نه سالگي خواندم، در هنگامي كه براي من دهكده كوچك زادگاه من «گرمه» با كمتراز چهار صد تن از ساكنانش و آرميده بر دامنة كوهسار ميانه بالائي كه در پشت آن صحرائي بي پايان آغاز ميشد ، مركز جهان، بهترين مردمان جهان كشاورزان پا برهنه بيل به دوش و كرباس پوش و زنان زنبيل باف آنجا، گواراترين آب ، آب زلال چشمه سار باستاني جوشان و كف آلودش باماهي هاي كوچك خاكستري ،و بزرگترين خداي جهان خداي «گرمه» با دو امامزاده،سه مسجد كوچك ، يك حسينيه، يك قدمگاه مقدس، چند درخت نظر كرده، سلمان فال بين دهكده، كربلائي سيد علي اذان گوي روستا، وعمو شيخ ملاي مهربان شيخي مسلك و كشاورزش بود كه پيش از آنكه آقا و ملاي مردم باشد با سر بزرگ و شكوهمندش كه هميشه بزرگي آن تعجب مرا بر مي انگيخت، عموي مهربان مردم بود.
در آن ايام خجسته كه تا شانزده سالگي ادامه يافت همه چيز درآن روستاي بسيار كهن،كه از روزگاري پيش از دوران ساسانيان با همت مردماني ناشناس بر سينه كويرو در دامنه كوهسار روئيده بود، و نيز روستاها و مزرعه هاي دور و نزديك آن ولايت، كه با هم براي من يك امپراطوري گسترده و آشنا را تشكيل مي دادند در امنيت كامل قرار داشت .


در نيمروز روشن، وقتي كه بر بام بلند قلعه و رو به «مهرجان» ـ مهرگان ـ بزرگ كه در دو فرسنگي «گرمه» بر شنزار روئيده بود ـ و بادهاي صحرا گرد در پيرامون آن جويبارهاي كوچك و بزرگ شنهاي روان را به حركت در مي آوردند ـ مي ايستادم، مي توانستم تصور كنم كه سه فرسنگ پس از «مهرجان» ومزارع اطرافش، « بياضه» ـ بياضق ـ كهنسال با خندقها ودژ هراس آور ش ـ كه در آن اشباح و سايه هاي فدائيان اسماعيلي خنجر به كف در رفت و آمد بودند ـ بر حاشيه راهي نشسته است كه هزار سال پيش از آن ، ناصر خسرو قبادياني در سفر معروفش از آنجا عبور كرده و به ديدار «گرمه» ـ جرمق ـ شتافته است. بعد از آن و پس از طي چهار پنج فرسنگ«حاجي آباد» متروك و دور افتاده از راه ، با مسيرهائي كه شبها قاچاقچيان مسلح ناشناس، در زير نور ماه و به دور از چشم ژاندارمها از آن مي گذشتند و بعد از آن پس از طي راهي طولاني «رباط پشت بادام» در حاشيه راه مشهد به يزد با «قهوه خانه مشتي باقر» چشم انتظار مسافراني است كه به ديدار «سلطان خراسان» و « غريب الغربا» ميروند و يا باز مي گردند .


در سمت راست، ابتدا «مزرعه صفر علي» كه تنها هزار متر مربع وسعت داشت و صفر علي ميرآب سابق نيمه مجنون وتند خو با همسرش در خانه اي كه در ميان انبوهي از نخلهاي در هم فشرده ساخته بود در آن ساكن بود، ديده مي شد.
صفر علي مدتها ميرآب گرمه بود ولي چون تند خوئي هايش اوج گرفت ومردم از او و او از مردم آزرده خاطر شد ، براي مدتي طولاني گرمه را ترك و سير و سياحت پيشه كرد.
مدتهاي مديد از او هيچ خبري نبود تا اينكه يك روزهمراه با زن و پسر و دختركش و با يك راديو گرام تپاز و دو بلند گو به گرمه باز گشت و بلند گوها را بر فراز بام خانه اش نصب كرد و روزي چند بار فضاي گرمه را از ترانه هاي ضربي و كوچه بازاري كه باعث حيرت همگان مي شد مي انباشت . اين ماجرا مدتها ادامه داشت ، اما بعد از آنكه پسر بيست ساله اش در بلوچستان كودكي را با ماشين اش زير گرفت و كشت وسپس فرار كرد و بلوچها او را تعقيب كرده و گرفته و سرش را بريدند ، صفر علي به يكباره در هم شكست و نگاه تند و مشكوك و خشن اش تغيير كرد و آرام و منجمد شد. او مدتي در خانه اش خود را زنداني كرد و سرانجام مزرعه «كربلائي معصومه شمسائي» ، مزرعه كوچك ومتروك و غبار آلودي را كه در حاشيه راه گرمه به عروسان بر شنزار نشسته بود خريداري كردو در اين مزرعه انزوا پيشه كرد و از همگان بريد. صفرعلي تنها ماهي يكي دو بار با چهره اي در هم فشرده و تلخ، و بر خلاف سابق، خاموش و بي سر و صدا رؤيت مي شد و چيزهائي را كه لازم داشت از مغازه «الله بخش» يا «اكبر غلامحسين» و يا «شاخ شمشاد» مي خريد و به مزرعه اش باز مي گشت.
بعد از «مزرعة صفر علي»، «عروسان» كوچك و پر طراوت با درختان انار شادابش در سه كيلومتري، و سه كيلومتر پس از آن «رام شوكت» با ساكنان سه چهار نفره اش و گله‌اي از مرغ و خروسها و جوجه هاي خوشبخت، و سه فرسنگ پس از آن در سينة كوههاي بلند و سر به فلك كشيده، «خنج» و «دادكين» با با پلنگها و بزهاي چالاك كوهي و شكرالله شكارچي تيز پا، وگردوهاي تناورش و استخروسيع و عميق آبي كه در تابستان هم از شدت خنكي نميشد يك مرتبه در آن غوطه ور شد، و تنگه اي كه معروف بود صدها سال پيش از آن سپاهيان خليفه گروهي از سادات فراري علوي را تعقيب كرده ودر انتهاي بن بست تنگه تمامشان را قتل عام كرده اند، آرميده بودند.
پس از كوههاي «خنج» ،جهان براي من در ابهام و در ادامة كوهساراني ناشناس ادامه داشت و اگر چه هرگز به آنسوي كوهها سفر نكرده بودم ولي در بسياري از شبها خواب مي ديدم كه در آنسوي كوههاي«خنج» و «دادكين» بر فراز قله ها و دره هاي بي پايان و ناشناس در حال پروازم و در زير دستهاي گشوده چون بالهاي من، پلنگان بر سينه كوهها مي غرند و ارواح علويان قتل عام شده با دستارهاي سبز خونين وچشمهائي درخشان مرا مي نگرند . بارها در هول از اين پروازها و ماجراهاي آن از خواب مي پريدم و چون در مي يافتم كه بر بام بلند يا ايوان خانه در كنار يك دوجين از برادران و خواهرهايم خوابيده ام با آسودگي و رضايت به آسمان شسته و پاكيزه سرشار از ستاره ها و كوههاي بلند خنج نگاهي خوابالوده مي كردم و در صداي جيرجيركها و نسيم نيمه شب كه بوهاي پاكيزه كوه و نخلستان و بركه ها را با خود مي آورد و درريتم برخورد قفل و زنجير درهاي سه دري به درهاي گشوده به نخلستان كه با دستهاي باد به حركت در مي آمد خوابم را ادامه مي دادم.
در سمت راست «عروسان» و در چشم انداز قله هاي بلند كوههاي «خنج» و «دادكين»، در دامنه كوهساراني كوتاه قامت و پلنگ خيز، «ارديب» و «ايراج» و« سپس « هفتومان» و نيز «آبگرم» با چشمة جوشان و داغ آب معدني اش در انتظار مسافران و زايران بودند.
زيبائي قامت دختران نازك اندام و ظريف و كشيده قامت «ارديب» و «ايراج» مانند زيبائي چشمان سياه و گيراي مردان و زنان «جندق» و خرماي خارك «بياضه» و خربزه هاي « مزرعه مصر» و سادگي و پاكدلي مردمان «فرخي» و غزلها و مرثيه هاي «طغري» شاعر سر شناس و تواناي خورمشهوربود. اين دو روستا يعني « ارديب» و « ايراج»در پايان دوران قاجارها محل اقامت و جولان يكي از ياغيان و شورشيان مشهور منطقه معروف به « مسعود لشكر» بود.در باره «هفتومان» مي گفتند كه نام اصلي آن «هفت امام »بوده و در روزگاران كهن سپاهيان خليفه هفت امام زاده مهاجر و فراري را در آنجا دستگيركرده و بر فراز تپه اي سر بريده اند ، رگه اي سرخ فام از خاك كه از بالاي تپه اي در حاشيه راه ماشين رو«هفتومان» به « خور» تا پائين ادامه داشت، و كربلائي اسماعيل مقيمي آن را در يكي از سفرها به من نشان داده بود، در ميان مردم اين باور را پر رنگ كرده بود . «آب گرم» نيز در ضمير و ذهن مردم منطقه در مه افسانه ها غوطه ور بود. مي گفتند در زمستاني سرد يك تن از آل علي و يا به احتمال زياد خود مولا كه از اين ديار در حال گذر بوده براي استحمام نوك شمشيرش را به زمين زده و آبي داغ از زمين جوشيده كه تا اكنون از جوشش باز نايستاده است. در راه ميان بر و در دره‌ي ميان « گرمه» و «آب گرم» در نقطه اي به نام « قبضه گاه» كه در آنجا نشان دو كف دست، دو زانو و نشان سمهاي يك اسب بر سنگ نقش شده بود اين تئوري افسانه اي تكميل مي شد. مي گفتند كه «آقا» در «آب گرم» استحمام كرده و در اين نقطه نماز خوانده و نشان دستهاي «آقا» و سمهاي اسب او بر سينه سنگ نقش بسته و براي آيندگان به يادگار مانده است.
در سمت چپ «گرمه» در پشت رشته اي از تپه ها، چند مزرعه متروك بر جاي مانده از قرنها ، «كلاته بي بي شهربانو» و «كلاته ترك» گذرگاه ارواح بي آزار و اجنه مومن و مسلمان شيعه، مارهاي بي آزار و استراحتگاه گله هاي كبك وتيهو وكبوترهاي وحشي، ونيزمحلي براي گشت و گذار وخيالپردازي ها و كنجكاويهاي من بودند.
« كلاته ترك» در آن روزگار و پس از آنكه دهها سال بود چشمه اش خشكيده و سقف و ستون خانه اش فرو ريخته و استخرش از شن انباشته شده بود دوباره احيا شده و خرمي يافته بود . ماجرا از اين قرار بود كه اين كلاته كه وقف پرچمدار ماجراي كربلا « حضرت ابوالفضل » بود به ميراث در زمره املاك پدر من بود. نيم شبي و به رويائي پدرم پرچمدار را با سيمائي عتاب آلود در خواب مي بيند كه چرا مزرعة من ويرانه است و چرا به آن بي توجهي مي كني؟. فرداي همان شب پدر ليبرال مسلك و شكاك ــ عليرغم اين كه هر روزدر تاريك و روشن صبح ، با صدائي خوش ابتداچند آيه از قرآن و سپس فرازي ازمثنوي و بعد چند سطري از شاهنامه را مي خواند ــ خدا را بيشتر در طبيعت و معجزات آن، درختان و گندمزار وميوه ها و زنان، جستجو مي كرد تا مسجد و امامزاده و مذهب، وبه طور جدي معتقد بود هر درخت ليمو و پرتقال پيامبر اولوالعظمي است كه بر وجود پروردگار گواهي مي دهد ـ و به همين دليل هم علاقه عجيبي به كاشت و پرورش انواع پيامبران داشت ـ ، انديشمند از عتاب « حضرت عباس» با چند مقني و كارگر روانه كلاته شد و چندي بعد كلاته احيا ونام آن به «همايوندشت» تغييرپيدا كرد، استخر آن لبريز آب گرديد و ذرت ها يش چون بيشه اي از شمشيرهاي سبز در زير آسمان آبي برافراشته شدندو بوته هاي گوجه فرنگي و خربزه و هندوانه چراغهايشان را بر افروختند ودرختان خرما و كوره گزهاي قديمي غبار آلودش شادابي يافتند و ميعادگاه پرندگاني شدند كه شاكر و سپاسگزار از عتاب حضرت ابوالفضل مشغول آواز خواندن بودند.
پس از كلاته ها ، در قله ي تپه اي شني و در حاشيه راه و در چشم انداز كلاته ها درخت پر شكوه و غبار آلود گزي بر زمين روئيده بود كه معروف بود گاهي از شبها در كنار آن به دست ارواح مقدس يا اجنه مسلمان چراغي بر افروخته مي شود و همين مساله اين درخت كهنسال را از ضرب تيشه و تبر نجات داده و در زمره مقدسات مذهبي حفظ نموده بود . يكي دو كيلومتر پس از درخت مقدس گز،«نيشابور» با حدود صد تن از ساكنانش و سيدي سالخورده و مورد احترام همگان به نام «آقاي موسوي» ـ كه از اخلاف موسي ابن جعفر بود و زعامت اهالي را بر عهده داشت ـ بر سينة شنها و تپه ها آرميده بود ، پس از آن، راه دراز تا « سلام آباد» و«خور» و «فرخي» و «چوپانان» و «چاه ملك» و «نخلك» و «انارك» و «نائين» ادامه پيدا مي كرد و شهر نائين خور بيابانك را به اصفهان و يزد متصل مي كرد. سمت چپ كمتر راز آلود بود.
در پشت سر نخلستان، و بعد رشته اي از تپه ها و گودالهاي بزرگ كه شبها مخفيگاه غولها و ارواح شريره غير مسلمان بود و پس از آن چشمه‌ي جوشنده از كوه و سپس كوه، و در پشت كوه بياباني غوطه ور در ابهام وجود داشت كه در گوشه اي از آن در نقطه اي بنام «تار آباد» فقط افراد يك خانواده سكني داشتند و به كشت خربزه و هندوانه مشغول بودند.
اين امپراطوري را كه مركز آن براي من «گرمه» بود خوب مي شناختم. به اكثر نقاط اين سرزمين وسيع، پياده و يا با الاغ و اسب واتومبيل سفر كرده بودم و حتي تك درختهاي ميان راه براي من آشنا بودند. مي دانستم در فاصله ميان «رام شوكت» و «خنج» وقتي گرما زور آور مي شود ميتوان در سمت راست جاده چند درخت بادام كوهي تناور و سر سبز را يافت و تا خنك شدن هوا در زير سايه هاي خنك آرميد. مي دانستم كه تنها بايد از سايه بادام كوهي استفاده كرد و از خوردن ميوه هاي خام آن كه حاوي سيانور بود ومرگي دردناك را در پي داشت بايد خود داري كرد. مي دانستم در كجا مي توان گودالهاي كوچك آب را پيدا كرد و عطش خود را فرو نشاند. مي دانستم در «گرمه» بهترين انارها را در كدام باغها مي توان جستجو نمود ، كدام درخت بهترين انگور را دارد و خرماي كدام نخل زودتر مي رسد. روستاها و آبادي ها و مزارع پيرامون گرمه ـ منهاي « تار آباد» ـ با رشته هاي نسبي و سببي مردمانش از فقير و غني با هم خويشاوند بودند و مشكل « تار آباد» را هم زيبائي توران حل و فصل كرد.
توران دختري از ساكنان چهار پنج گانه «تار آباد» بود كه آوازه زيبائي اش ميرزا خطر پسر عموي پدرم را بيقرار كرده بود. ميرزا خطراز دوران نوجواني به دليل روحيات شاعرانه و روي تافتن از درس و مدرسه به تهران رفته وسالها در كارخانه« مدار» كه مالكيت آن با «نورالله حي » سرمايه دارمعروف كليمي بود، به كارگري اشتغال داشت. مردي كوتاه قامت و چهارشانه با موهائي صاف و اسمي عجيب ، سرخرو ، بسيار مهربان و خونگرم و دست و دلباز بودو به نحو غريبي به كرك داگلاس بازيگر معروف آمريكائي شباهت و اندكي لكنت زبان داشت. او اسم عجيب اش را از يكي از اجداد دور دست به ارث برده بود كه در آن ولايت رسم بود نامهاي رفتگان را بر زادگان مي نهادند تا خاطره اشان فراموش نشود. نام خود من نيز مرهون نام ميرزا اسماعيل هنر سوم است كه پدرم به او ارادتي تام و تمام داشت.
ميرزا خطر طبع شعرو صدائي گرم داشت و در يكي از اعتصابات كارگري قصيده غرائي در هجو «نورالله حي» سروده و براي كارگران خوانده بود كه همين مساله موجب دردسرواخراج او شده بود. پس از آن ميرزا خطر به گرمه بازگشت و بجز رتق و فتق امور پست و سرودن غزلهائي در وصف زيبائي زنان زنبيل باف و دختران سياه چرده و درختان نخل و چشمه سار گرمه و كمك به ديگران ،اكثر اوقات درنخلستان زمزمه كنان مشغول كشاورزي بود وزندگي ساده و آرام و فقيرانه اي راپيشه كرده بود تا اينكه يكروز دو تا از الاغهايش را برداشت و با بارهائي از خرما و انار و يكي دو قاليچه به «تار آباد» رفت ويكي دو روز بعد با توران ريز نقش و زيبا و بسيار مهربان و هميشه خندان، و كارگاه پارچه بافي اش كه بر پشت سومين الاغ بار شده بود به «گرمه» بازگشت و ما با تنها جائي كه پيوند نداشتيم ،يعني با اهالي «تار آباد» خويشاوند شديم و موسيقي مشتك‌هاي كارگاه پارچه بافي توران كه با آنها تارها را بر پودها مي نشاند و پارچه و حوله و سفره مي بافت به صداهاي گرمه افزوده شد . بعد از آمدن توران به « گرمه» ديگر جاي نگراني وجود نداشت .
مي دانستم به «مهرجان» كه بروم درب خانه هاي شمس الملوك و پروانه دختران عمه پدرم كه همسران دو تن از آقايان مهرجان ـ حاج علي آقاي بلند بالا و باريك اندام و حاج حسين آقا ،بزرگ مهرجان ـ بودند به محبت بازاست، و شير دل اقبال و شيرزاد شمسائي و پهلوان از دوستان همسن و سال به سراغ من خواهند آمد تا مرا به خانه خود ببرند و آقاي اقبال شكارچي چيره دست با سفره اي كه در اكثر اوقات به گوشت شكار آراسته است و خسرو خان صاحب تيز رو ترين ماشين جيپ منطقه و بهترين تفنگها و داماد شمس الملوك و همسر شهناز،ـ زني آهو وش با سيمائي ظريف و زيبا و مينياتوري ـ وخيلي هاي ديگر مرا به سراي خود خواهند خواند.
در «بياضه» با خندق وقلعه عظيم و خيال انگيزش كه از دژهاي مستحكم اسماعيليان در قرنهاي گذشته بود، درب سراي قمر الملوك و اعظم الملوك خواهران شمس الملوك ـ و همسران آقايان شكوهي و ثقفي كه اولي از مالكان گشاده دست و دومي ملاي بي ادعا ي روستا بود ـ هميشه بر روي آشنا و بيگانه باز بود. چند فرسنگ آنسوتر از بياضه در «رباط پشت بادام» خانواده هاي ريشه دار و مشهور«مظفري» و «فتحي» وخان بزرگ «سپهري» كه چندين همسر، تفنگها ، ماشينهاو پسران و دختران متعدد داشت و نامهاي تمام پسرانش با امير شروع مي شد و در سن هشتاد سالگي قامتي استوار داشت و موهاي انبوه و بلندش را به دقت رنگ مي كرد و در آن روستاي نه چندان بزرگ هيچوقت بدون كت و شلوار و كراوات از خانه بيرون نمي آمد ، و هنوز در تير اندازي و شكار مهارت بسيار داشت ، از دوستان صميمي پدرم بود ند واين اطمينان را داشتم كه در «رباط» غريبه نيستم. «خنج» و «دادكين» در حقيقت جزء املاك پدر بزرگ پدري و مادري و عموها و دائي ها بود و در ديگر روستاها مانند «ارديب» و «ايراج» و … پيوندهاي فاميلي همه را در حيطة خانواده اي بزرگ و يگانه قرار داده بود، بنابراين در پيرامون من تا جائيكه دشت بزرگ به يزد و اصفهان و خراسان و سمنان وصل مي شد همه چيزاز مردگان و زندگان و باغها و درختان وبركه ها و چشمه ها وراهها و نامها آشنا و جاي هيچگونه نگراني نبود. احساس امنيتي را كه در آن دوران داشتم هيچوقت از ياد نبرده ام و هنوز هر وقت به معنا و مفهوم امنيت روحي فكر مي كنم به آن دوران مي انديشم.
خدا ي ساده و روستائي و پر نفس و مهربان «گرمه»،چنانكه انار وخرماي نخلستان و انارستان روبروي من، در دسترس همگان و مشغول رتق و فتق امور بود. باران مي فرستاد، نخلها و انگورها و انارها را حفاظت مي كرد،به گوسفندان شير و به كشاورزان نيرو و به زنان زيبائي ميداد، زنان نازا را با پادر مياني سلمان فال بين گرمه و دعاها و انفاس عمو شيخ باردار مي كرد، محصول را از آفت حفظ مي كرد، بچه ها را از پرت شدن از بامهاي بلند و خفه شدن در بركه ها و گزيده شدن توسط مارهاي شرزه كوير و ربوده شدن توسط ، اجنه ، غول، آل، و ديو و امثال اين موجودات در اكثر اوقات نجات ميداد ،خلاصه تمام كارهاي خوبي كه انجام ميشد و وقايع فرخنده اي كه اتفاق مي افتاد، كار اين خدا بود و به همين دليل هم مردم نام و نشان و ادعيه مربوط به اين خدا را بر كاغذها ي نوشته شده به دست سلمان ، براي دفع چشم زخم، هم به گردن گاو و الاغ وگوساله و بزهاي شيرده شان مي بستند و هم به گوشه قنداق بچه هايشان سنجاق مي كردند و هم به گردن شوهران معدنكاري آويزان مي كردند كه ششماه از سال را در اعماق تاريك معادن «نخلك» پتك مي كوبيدند ورگه هاي طلا و نقره را جستجو مي كردند،و در آغاز بهار سوار بر وانت ها و كاميونهاي فرسوده همراه با گونيهاي برنج و قند و قوطي هاي چاي وقواره هاي رنگين پارچه و انواع و اقسام چيزهاي ديگر و در شادي واستقبال تمام اهالي روستا و قرباني كردن چندين گوسفند مظلوم باز مي گشتند تا بچه هاي تازه خود را كه در زمستان به دنيا آمده بودند رويت كنند و بهار و تابستان را به كشت و زرع زمينها و احتمالا كشت كودك بعدي بپردازند. نماينده رسمي و دائمي و تام الاختيار پروردگار گرمه هم عمو شيخ بود ،ملائي كه تنها در ماه محرم و رمضان عبا و عمامه بر سر مي نهاد وروضه اي مي خواند تا زنها بر فراز بام حسينيه گريه كردن را فراموش نكنند و در باقي اوقات سال به كشاورزي و يا خواندن ديوان حافظ و سعدي و مولانا و عبيد زاكاني و يغما و شب نشيني و بحث و فحص مشغول بود وچنان خيال همگان را از لطف و عنايت خدا آسوده كرده بود كه كسي براي مرگ و از دنيا رفتگان و گاه بيگاه ارتكاب بعضي ازگناهان ريز و درشت درباغهاي راز دار و خاموش و سايه هاي تاريك درختان انار و انگور و خرما نگراني نداشت. مردگان نيز گاه و بيگاه بر اساس همان حرفهاي عمو شيخ به ديداززندگان مي آمدند و خبر مي دادند كه ملالي ندارند و همه چيز روبراه است.
روز كه مي آمد تمام جهان در طلاي ناب و غبارهاي زرين خورشيد كوير غوطه ور بود و در زير آسمان نجواي باد با نخلها و گندمزار، سرود چشمه، زمزمه هاي زنان و مردان كشاورز و صداي برخورد بيلهاي خيس به سنگهاي جويبار و سوختن وآواز خواندن شاخه هاي خشك نخلها در اجاقهاي ميان دشت در زير كتري هاي دود زده و سفره هائي كه بر آنها رجهاي نان و كاسه هاي ماست و شيره خرما و كشك و كيسه هاي توتون و چپق هاي گلي، به شادي منتظر آمدن كشاورزان بودند، زيباترين غزلها را مي سرودند .
شب كه مي رسيد رودي از صداي زنجره ها و جير جيركها در لابلاي نخلستان جاري مي شد و همراه با تكخواني بيتورها و وزش نسيم خنك و زمزمه گر از كوههاي قبضه گاه، تمام ستاره هاي دنيا بر فراز آسمان فراخ كرانه‌ي «گرمه» جمع مي شدند وچنان آسمان پاك و شسته را سنگين مي كردند كه آسمان گاه تا شاخه هاي نخلها پائين مي آمد و فانوسي كه هر شب بر تيرك بلند كنار دشت و بر فراز بلند ترين بام حسينيه براي راهنمائي شتر چرانان و ساربانان و مسافران گمشده در صحرا ،آويخته مي شد در رود ستارگان پنهان مي شد.
هنوز نه مرگ را مي شناختم ، نه زلزله ، نه زندان و شكنجه و نه ديكتاتوري و نه دروغ و نه جنايت ونه مذهب ، نه سياست و مبارزه و نه عشق به زنان را ، فكر مي كردم همه چيز جاودانه و ابدي است ، همه چيز در جاي خود قرار داشت و جاي هيچگونه نگراني وجود نداشت.
نوروزها و تابستانها جمعيت گرمه افزايش پيدا مي كرد، هركس در هر كجا كه بود با اهل و عيال خود را به گرمه مي رساند وهمهمه لشكر كوچكي از بچه ها كه تمام خويشاوندان نزديك وبه نحو غريبي شبيه به هم بودند گرمه را مي انباشت. در پشت بامها، دردهليزهاي دراز و تاريك خانه هاي قديمي كه هركدام چند صد سال از بنايشان مي گذشت و هر كدام با مردگان و زندگانشان تاريخچه اي مخصوص به خود داشتند مي دويديم، از كوچه هاي پيچاپيچ قلعه كهنسال مي گذشتيم، از پله ها بالا مي رفتيم ودر پشت سوراخهائي كه براي تير اندازي به سوي مهاجمان تعبيه شده بود در نقش مدافعان « گرمه » و مهاجمان به گرمه، «باصري ها»، «كاشي ها» ،«كلاه سرخوها»،«نصرالله خان» ،« مسعود لشكر» و امثال اينها كه ماجراهايشان را در شب نشيني ها از سالخوردگان شنيده بوديم فرو مي رفتيم ، و با تفنگهاي ساخته شده از چوب تيراندازي مي كرديم و گاه كشته ميشديم !!و جنازه اي را بر دوش مي گرفتيم و ولوله كنان به طور سمبليك آن را دفن مي كرديم و سوگند ياد مي كرديم كه انتقام كشتگان را بگيريم !!، در آن روزگار هرگز فكر نمي كردم كه روزگار مرا به زمينه اي رهنمون خواهد شد كه ماجراهاي ياغيان دشت كوير نزد آن جز رگه اي كوچك بيش نيست . در كوچه هاي گرمه و ساباط هاي سر پوشيده اي كه در دوسوي آنها، «حوري» و دخترانش «گلندام» و «زيور» و «صنوبر»، و «خاتون» همسر «شير علي» با دخترانش «طلا» و «جواهر» و «زمرد»، و «بي بي» همسر «حاجي بشير» با دختركش «كوثر»، و «ماهگل» زيبا و پرطراوت با سينه هاي پرشير وطفل شيرخوارش، و «بيگم » همسر «عبدل»، و «رقيه» مامائي كه مرا به دنيا آورده بود، و « نصرت» و « اختر» و«ماهي خانم» و «مريم بگم» و خيلي هاي ديگر مشغول بافتن زنبيل و طناب بودند، چون تند بادي از فرياد و حركت مي تاختيم، از دهليز خنك « كورو» كه خانه ها را به نخلستان وصل مي كرد پائين مي رفتيم ،از كوچه باغهائي كه سايه‌ي نخلها و انارها و انجيرها ودرختان سنجد و خر زهره و تاكها در روشن ترين روز تابستان هم آنها را تاريك مي كردبا هم سن و سالهاي خود،گله اي كوچك از پسرها كه گاه يكي دو دختر هم در ميان آن پيدا مي شد مي گذشتيم، به باغهاي عموها و دائي ها و خاله ها، « باغ رباطي»، «باغ منصور»،« باغ حاج كلبي». « باغ گود گزر»، « باغ مير سيد علي»،« باغ داريوش»، «باغ فرمان »، « باغ گلگو»، « باغ پشت كمان» و… دستبرد مي زديم، از نخلها بالا مي رفتيم و پائين مي آمديم و با دستها و پاهاي خراشيده و كامي عطشناك باز مي گشتيم و در اين خانه و آن خانه از مشكهاي پوست بزآويخته شده بر چنگكها و در جامهاي برنجي كه سائيدگي لبه آنها جاصل تماس با لبها و دستهاي چندين نسل از پدران و مادران ما بود آب خنك چشمه سار را مي نوشيديم، ازگنجه ها و قفسه هاي سرشار از انواع تنقلات خود را از بادام و پسته و بادام كوهي عمل آمده و فندق و نقل و گز و كشك و قره قوروت و چنگمال و كنجد برشته و انواع خوردني هاي ديگر سير و پر مي كرديم ، به ديگهاي بزرگ غذا كه در خانه ها روي اجاقها و با آتش هيمه ها در حال جوشيدن بودند ناخنك مي زديم . كره الاغهاي كوچك را كه سوار شدن بر آنها ممنوع بود از اصطبل « بابا فرمان» يا «بابا رستگار» يا «دائي هرمز» يا «دائي دستان» يا «ميرزا خطر»بيرون مي كشيديم وپس از تازاندان آنها در كوچه باغها و خرمنجا، وپس از شنا در شورابهاي عميق دامنه دشت و نخلستان، «دريا»، «تغيل كندر» و «مانداب گايمو»، «حوض» و يا «انبار» كه آخرين پسر «ننه خاور» و كوچكترين دائي من در آن خفه شده بودخسته و كوفته ونمك زده و شاد باز مي گشتيم ودر پشت شمسه هاي رنگين اتاقهاي خانه قديمي و بزرگ مادر بزرگ باريك اندام بالا بلند و تند و تيزمادري« ننه خاور» يا اتاقهاي خانه «بيروني» مادر بزرگ بسيار آرام و خونسرد پدري «ننه عذرا»، يا خانه عموها و دائي ها و يا در ايوان خنك و كاهگلي خانه هاي كشاورزاني كه براي ما تفاوتي با عموهايمان نداشتند و خيلي از آنها نيز از خويشاوندان ما بودند در صداي جيك جيك جوجه هائي كه به دنبال مادرشان گاه از روي سر و صورت و بدن ما رد مي شدند يا بزغاله هائي كه براي دستبرد زدن به قندان و ديگ نان وارد ايوان شده بودند در صلح و آرامش به خواب مي رفتيم و سكوت بعد از ظهر «گرمه» را نرم نرمك با پوست تنمان مي مكيديم تا دوباره بيدار شويم و مثلا براي ربودن كبوترهاي يكديگر به سراغ لانه آنها برويم يابا فرو كردن چوب در لانه زنبورها كه در ديوار خانه «حوريه» ساكن بودند،تمام آنها را كه چون ابري غران و خشمگين در زير ساباط ها و كوچه هاي سر پوشيده سر به دنبال ما نهاده بودند بر عليه خود بسيج كنيم و با سر و صورتي باد كرده دوان دوان و گريان به سراغ اخترخانم پزشك سنتي روستا براي درمان زنبور گزيدگي يا «وسيمه» دختر بلند بالا وزيبا و نيرومند و پا به بخت «خاله هما» كه بعدها چهره و پيكرش مرا به ياد زنان شاهنامه فردوسي مي انداخت و يا «صغري» دختر«خاله گوهر»برويم تا با ماليدن ضماد مخصوص بر سرو صورت ما سوزش نيش زنبورها را تسكين بدهد.
در اين حال و هواي بهشتي ، بي تضاد و بي نگراني و غزل آسا بود كه با غزل « اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست»، نخستين زمزمه حافظ در گوش جان من نشست. در آن دهكده كوچك و در اتاق لبريز از كتابهاي قديمي كه دريچه هايش در ارتفاعي ده دوازده متري بر فراز صخره سنگي رو به نخلستان و كوه و باد و نسيم خنك شامگاهي گشوده شده بود و انواع لامپاها و گرد سوزها و فانوس هادر اطراف چيده شده و قاليچه هاي تركمني و خنجرهاي بلوچي بر ديوارها آويخته شده بودند ،اين مصرع چنان تاثير تلخ و نيرومندي بر من گذاشت كه هنوز فراموشم نشده است. از آنجا كه كلمه آرامگه را با آرامگاه كه در ولايت ما به معني مزار به كار برده ميشود يكسان گرفته بودم، سراينده شعر را كه هنوز براي من ناشناس بود در تاريك و روشن سحر و در بياباني گمشده و با چشماني پر اشك با باد سحر در گفتگو مي ديدم كه نشان گور معشوق را مي جويد. همه چيز مبهم و باعث نگرانيم شده بود، نمي دانستم چرا معشوق حافظ از او جدا شده، چرا رفته و به كجا رفته، وچه اتفاقي افتاده كه در سر زميني ديگر مرده است، و چرا گورش در جائي بي نام و نشان و گمشده است به طوريكه شاعر بايد از باد سحر نشاني اش را بجويد، و آيا باد سحر او را راهنمائي خواهد كرد و تازه وقتي بر سر مزار معشوق برود چه خواهد كرد؟ چون او متاسفانه مرده است .
هيچ چيز برايم روشن نبود، ولي اندوه و هراس دلم را پر كرده بود تا اينكه يكي دو روز بعد پدرم از ديدار و مهماني «آقايان» ـ بزرگان ـ روستاي كناري برگشت و با توضيحات خود خيالم را راحت كرد. دانستم قضيه بر عكس چيزي است كه من فهميده ام، چرا كه معشوق حافظ، يعني آن «ماه عاشق كش عيار» و آن «شنگ شهر آشوب»، نمرده و تنها دور از حافظ است ،و به احتمال زياد فرار كرده و باعث ناراحتي حافظ شده است، و حالا شاعر كه از گشت و گذار و جستجوي اين يار فراري خسته شده است ، از باد سحر نشاني اورا جستجو مي كند.
اندوه ناشي از اين شعر و سئوالات متعددي كه در باره علت فرار اين معشوق بي همتا به ذهنم آمده بود در روزهاي بعد فراموشم شد، ولي پس از آن روز، در ذهن من مفهوم «ماه و معشوق» در هم آميخت و موجودي اثيري را براي من به وجود آورد كه هميشه در آنسوي وجود مادي زن، بمثابه حضور تغزلي او ايستاده است.
از آن روزگار تا همين اكنون، هميشه در غزلهاي عاشقانه خود،غزلهاي فراواني كه در ستايش زيبائي هاي زن يا زناني كه دوستشان داشته ام ، يا زناني ناشناس كه زيبائي شان بر زيبائي زندگي من افزوده سروده ام ، و آنها را در دفترهاي شعر خود در كنار شعرها و سرودهاي سياسي و اجتماعي خود نشانده ام به دنبال اين مفهوم بوده ام.
در اين غزلهاي عاشقانه، جدا از جداول ارزشي دنياي مذهب و سياست ومبارزه و تشكيلات، كه هردو در بسياري از موارد زن و نيز مرد را به قواره مورد پسند خود تراش مي دهند و در نگين انگشترهاي خود مي نشانند،به عنوان كسي كه شعر براي او به معني سرودن نيست، همواره در جستجوي آن حضور طبيعي تغزلي، عميق، پر ابهام ،جذاب و جادو كار ، همان حضوري كه «حافظ» از «باد سحر» نشاني آن را مي پرسد و همان حضوري كه به طبيعت بزرگ و جهان پيرامون ما در كليت خود حضوري زنانه و مادرانه مي بخشد بوده ام.
در سرودها وشعرهاي مبارزاتي و اجتماعي من، زن و مرد هر دو وجودي مشتركند، هر دو بايد آزاد باشند ، هردو بايد مبارزه كنند، از آگاهي ذهن و ضمير خود را سرشار كنندو زندگي را در هواي آزادي به مثابه وجودهائي انساني واجتماعي تجربه كنند،نزديك به سي سال است كه من مثل بيشماري ديگر به خاطر همين حقيقت يا زنداني و يا مهاجر و تبعيدي بوده ام، و اما در غزل عاشقانه است كه من مي توانم احساس كنم كه در عرصه‌ي طبيعت كه زمينه‌ي بي پايان و طبيعي زندگي، و نه فقط در دنياي سياست و مبارزه و مذهب، با وجودي انساني اما متفاوت با خود رو برو هستم كه نيمه حيرت آور گمشده من يا من نيمه گمشده او و در جستجوي اويم. من به عنوان يك شاعر هميشه در برابر اين وجود حيرت زده ام.
در عرصه غزل من همان انسان نخستين و «آدم» از خواب برخاسته ام كه فارغ از هر حزب و سياست و مذهب و قيد و بند، و بدون هيچ پوشش ،عريان عريان ، عريان در جان و درتن، ديده از خواب باز ميكنم وپس از تنهائي و غربتي دور و دراز ، وجودي انساني و طبيعي و زيبا، اما وجودي نه چون خود را در كنار خود مي يابم كه با زيباترين چشمان جهان به محبت و به اختيار، ــ و نه با قيد قباله ازدواج و امضاي محضر دار وزور و ضرب مهريه و تائيدات خداوند متعال و امامزاده روستا وملاي محله ــ در من كه تا كنون غريب جهان بوده ام مي نگرد.
او زن و معشوق و رفيق، و مادر و دختر و خواهر و سمبل و نماد طبيعت زنانه پيرامون من است، با او با اجازه طبيعت و خداي طبيعت و در معبد بزرگ جهان پيمان مي بندم و در حجله گاهي از سايه هاي درختان ، با او به مثابه نماد انساني جهان در مي آميزم و با جهان در مي آميزم تا زيبائي چشمان او را به وام گيرم و در چشمان مشترك او و خويشتن كه ديگر باره در پيكري مشترك و يا يك قلب به دنيا خواهيم آمد بنشانم و به زبان شاملو:
مي درخشم
و فرو مي ريزم
دراو خود را تداوم مي دهم، و در طول هزاره ها در چهره هزاران شاعر مي سرايمش . فارغ از اين كه من خوشبختي دارا بودن معشوقي اين چنين را داشته باشم يا نه، و جدا از اينكه مشكلات روزگارما سايه سياه خود را بر همه چيز و از جمله رابطه پر طراوت و زيباي زن و مرد انداخته و در بسياري اوقات مجالي براي عشق ورزيدن باقي نگذاشته، و به دور از اينكه مثلا قاآني شيرازي سراينده چيره دست « لولي وش شهر آشوب و شورانگيز» حافظ و « سيه چشم پر كرشمه »اي را كه پيش از تولد سعدي مهرش در دل سعدي نشسته بوده عريان كند و مانند قصابي كه به ستايش دمبه پروار بره بر پيشخوان مشغول است، به وصف باسن سپيد و نقره فام خاتون خود بپردازد ـ«سرين دلبر من سيم ناب را ماند» و در ادامه‌ي شعر،سرين معشوق را به وصف و مدح شاه و زيبائي سبيل اعليحضرت! پيوند دهد، دريافت من از غزل و تغزل چيزي است كه از آن ياد كردم.
براي من اين است مفهوم شكوهمند و پاكيزه و زيباي تغزل، اروتيزم گرم وملايم و آميخته با ادب غزل ايراني، و برداشت من از غزل عاشقانه و ستايش از زن، ـ خاتونشاه مقتدر و ملكه‌ي مهربان جهان زيبائي و عشق ـ ، ستايشي كه در طول تاريخ به روايت تاريخ ادبيات ، نصيب هيچ خدا و رسول و شهريار و پيشوا و رهبر وامام و امامزاده اي نشده و نخواهد شد، و همين است راز چشماني فنا پذير كه صدها بار من نيزچون ديگر شاعران در غزلهاي خود از آنها سخن گفته و باز هم ـ چنانكه در اين غزل و در ستايش چشمان دختركي پانزده ساله و ناشناس ـ ستايشگر آنها خواهم بود.
فنا پذيري و زيبائي ات به قاب فنا
نشان اقتدار زمين، افتخار انسانهاست
به همين دليل نيز اعتقاد دارم آنكس كه غزل را مي فهمد و تغزل را دوست دارد زنان را به معناي وسيع كلمه دوست دارد و نيز معتقدم غزل عاشقانه به نوعي جاودانه است، زيرا عشق و كشش تن و جان زن و مرد به يكديگرجاودانه است.
از همان ايام كه نخستين جوانه اين برداشت به طور خام و ابتدائي در ذهنم جوانه زد باد سحر نيزبراي من تبديل به موجودي زنده شد به طوريكه بعدها وقتي دانستم نسيم و باد و توفان از جابجائي هواي سرد و گرم توليد مي شوند هيچ چيز تغييري نكرد و نسيم براي من در قالب جانداران و با هويتي انساني، تا همين حالا باقي مانده است.
بعدها دانستم شاعراني نيز و جود دارند كه با عشقي آسماني به غزلسرائي روي آورده و در بيكرانة درون خود و نيز جهان بي پايان نماديني كه قاره هاي «لاهوت» و «ناسوت» و «جبروت» و «ملكوت» و «جابلقا» و «جابلسا» وساكنانش در آن سكونت دارند معشوق بي پايان خود را مي جويند.
اين آغاز ماجرا بود. و مبناي دنياي شعر من و از جمله غزلهاي مرا زمينه سالهاي كودكي و ماجراها و مردمان و سرزميني كه در آن جهان نخستين رنگها و آواها و طعم ها را به چشم و گوش من كشاند وبه من چشاند غني كرد.براي خود من گاه حيرت آور است كه گذر آن سالها در آن روستاهاي كوچك و با آن مردمان ساده و زندگي روشن شان اينهمه ذخيره ذهني براي شعرها فراهم آورده باشد، پس از آن سالها من بسيار مسافرت كردم و بسياري از نقاط را در ايران و ديگر كشورها ديده ام ولي كمتر اتفاق افتاده كه براي جستجوي تكه اي از آسمان ، مشتي ستاره ، پرتوي از ماه، مشتي شن،برشي از سايه ها، احساسي از خنكاي آب، مفهومي از تنهائي و وسعت و سكوت،سياهي گرم و مستي آور يك جفت چشم مهربان، معنائي از تقدس و خشوع، مفهومي از مرگ، پناهي از محبت، روشنائي از سادگي ناب، وسوسه اي از گناه، سنگيني خرمني از گيسوان انبوه و ضخيم كه با رطوبت و بوي چشمه آميخته است نيازمند جغرافيائي جز جغرافياي آن سالها كه يا در دشت كوير و يا در بلوچستان در ميان بلوچهاي شجاع و خونگرم گذشت بشوم.آن سالها ذخيره اي بي پايان از پديده هاي طبيعي و احساسان انساني و ادراكات مختلف را در اختيار من گذاشتند كه بيش از چهل سال است كه از آنها استفاده كرده ام ولي نه تنها خللي در آنها پيدا نشده بلكه به مثابه زمينه اصلي، تجربه سالهاي بعد را نيز با خود آميختند و به ارتفاع و عمقي قابل ملاحظه دست يافتند.
اندك اندك و همراه با تجربه هاي ذهني و عيني ، و شروع دوران نوجواني ،مفاهيم غزلها و كلمات آنها ازابهام و تاريكي بيرون آمدند و مرا با فرهنگ ظريف و مواج و مرموز درون خود آشنا كردند و به خود خواندند و سرانجام دانستم كه غزل را نبايد تنها در دفترهاي شعر جستجو كرد، غزلها در بيرون از كتابهاي شعر در همه جا حضور دارند و شاعران تنها تلاش كرده اند با ثبت پاره اي از آنها به غزلهاي زنده تثبيت بخشيده و آنها را از زوال و تطاول زمان نجات بدهند..
در طول سالهاي بعد، بيشتر با احساس، و كمتر با ميزان و معيارعقل سوداگر و دور انديش دانستم كه آب وخاك و هواي سرزميني كه من در آن چشم گشوده ام . يعني ايران، با غزل آميخته است .دانستم كه تاريك و روشن بازارچه ها، جام برنجي لبريز آب خنك سقاخانه قديمي در ظهر گرم تابستان،سايه هاي غليظ درخت انجير و پرنده خاكستري اي كه در لابلاي شاخه ها با چشماني مبهوت در خود فرو رفته ، نوري كه از شمسه ها وشيشه هاي رنگين پنجره هاي قديمي خانه مادر بزرگ بر فرشها منعكس مي شد،خلوت دشتها و كوير، سايه هاي بوته هاي خشك و درختان، لغزش موجهاي شن بر سينه كوير در زير آسمان غروب، خلوت كوچه ها و يا شلوغي بازارها،كاشيكاري گنبدهاي مساجد، بهت و سكوت مقتدر گورستانها، حالت چشمان مردمان سرزمين من، رنگ چشمان و تاب چادرهاي زنان، رنگهاي آسمان سپيده دم و غروب، لهجه‌هاي مردمان، صداي نسيم،آوازها ي شاد و شروه هاي غمگين، صداي كمانچه و تار و ني ، و رقص نرم پنجه هاي غژك نوازان و حتي شبح مبهم ملائي كه به تنهائي ودر خلوت بازارچه قديمي « بازارخان» و يا«بازار مسگرها» ي يزد از زير نورگيرها مي گذرد، وهمه چيز و همه چيز با غزل آميخته است.
اين چنين و با اين ادراك سرودن غزلهاي خام و ابتدائي خود را شروع كردم و همراه با جواني و ميانسالي غزل نيز با من به جواني و ميانسالي رسيد.اين آميختگي چنان نيرومند بود كه حتي در سالهاي دراز دوري از سر زمين غزل ، غزل نيز با من به تبعيد آمد و همواره در پيرامون من هوائي از فرهنگ زاد بوم پدري و مادري در سفر و گذر بود وسرانجام وقتي تصميم گرفتم كه با غزل بدرود بگويم و در حال و هواي شعر نيمائي و بعد از آن شعر مدرن سفر كنم غزل تبديل به طنين خصوصي جان و دفتر خاطرات شخصي من شد واز درون نهانگاه شعرپرتوهاي خود را بر شعرهائي افكند كه در فرم و زوايا به ظاهراز دنياي غزل به دور بودند.
غزل براي من از جمله ، راه راز آلود رابطه عاطفي و شخصي من با گذشته من و سرزميني است‌ كه نمي خواستم آن را ترك كنم ولي به اجبار او را و مردمانش را ترك كرده ام. در اين راه راز آلوده، بسيار سروده ام ولي كمتر غزلهاي خود را منتشر كرده ام. كمتر اتفاق افتاده است كه در خلوتي آرام در جائي يا راهي قدم بزنم و بيتي از آغاز يا ميان يا پايان يك غزل پر و بال زنان به سراغم نيايد، بگذاريد اين نكته شايد عجيب را هم ياد آوري كنم كه سالهاست من غزلها را با صداي بيشتر شجريان و مرضيه و با نواي سازهاي كهن ايراني نظير تار و ني و كمانچه در ذهن خود مي شنوم، بيتي يا چند بيتي و يا تمام غزل را وبا پلكهاي نيم بسته ياداشتشان مي كنم . وزن غزلها را صداها تعيين مي كنند و كمتر اتفاق افتاده كه غزلهاي اين چنين احتياجي به تصحيح داشته باشند. گاهي اوقات و به دليل اشتغالات فرصت شنيدن كامل غزلها وجود ندارد و لاجرم رشته احساس گسسته مي شود و يك يا چند بيت نوشته و كار متوقف مي شود ،دفترهاي ياداشت من پر از ابياتي است كه در انتظارند تا كامل شوند و ميدانم كه هرگز فرصت نخواهم يافت بسياري از آنها را كامل كنم.
آنچه مرا پاي بند غزل ميكند. بجز از پيوند با دوران نو جواني و حال و هوائي كه از آن ياد كردم ، آزادي بي پايان نهفته در درون براي شوريدن و سرودن و فارغ از آداب و ترتيب سخن گفتن وجادوي غير قابل تفسيري است كه در آن وجود دارد.
غزل ها در ظاهر نرم و عاشقانه اند ولي هميشه من حس مي كنم كه هر غزل بويژه غزلهاي عارفانه و عاصيانه ،ضربه نيرومند و غير قابل مقاومت پتكي است كه صخره هاي ستبر و سخت واقعيت را مي تركاند ودر بسياري از اوقات در آنسوي جدولها و ترازوهاي مقدس و مشروع ،به لحظه اي درخشش حقيقتي ناپيدا را با شهامت و صميميت در معرض ديد ما قرار مي دهد.
غزل با اغراق و تخيل سر و كار دارد ولي در نقطه مركزي خود از حقيقت سرشار است و براي من هميشه غزل حاوي نوعي شناخت بي شيله پيله و عاري از رنگ و فريب، از زندگي و حقايق زندگي است .
بجز از دلايل گفته شده، صميميت ، عمق، بي پروائي و شورشگري و نيز جهان نگري عميق و وسيع شاعران بزرگ پارسي زبان و بويژه جهان بيني شورشگر شاعران عارف و بي پروائي كه فضائي وسيع و پاكيزه براي تنفس ، در مقابل فضاي تنگ و تار و آلوده شريعت پناهان و چرا تنها شريعت پناهان در بسياري از اوقات فضاي تنگ و تار شريعت مرسوم ايجاد كرده اند، از دلايل علاقه من به غزل است.
به نظر من غزل ايراني يكي از شجاع ترين و سر سخت ترين جنگاوران خستگي ناپذيرفرهنگي ما، در مقابل دگمها و كوته بيني ها و حماقتهاي ناشي از مذهب ارتجاعي بوده و هنوز هم هست . در صف اول اين ارتش شور و سرود و زيبائي،غزلهاي حافظ و مولوي و سعدي و عطار و عراقي وصائب و همتايان دور و نزديك آنان ايستاده اند. فرهنگ و فضاي با مسامحه و گذشت، و شورشگر و دگم شكني را كه اين غزلها تا روزگار ما ايجاد كرده اند ناديده بگيريد آنگاه خواهيد ديد كه جهان پيرامونمان و دنياي درونمان را، تا حد قابل توجهي ريش و پشم و غرشها ي تف آلود و خرناسهاي بويناك و متعفن يجوز و لايجوز مي پوشاند و ديوارهائي از عبا و عمامه و انواع كتابهاي شريعت پناهان كه خون عشق و عاطفه و زيبائي بر آنها فرو ريخته در هر سو سر بر مي آورد، و انواع معمم و مكلا و نر و ماده آمران به معروف و ناهيان از منكر رژه خود را آغاز مي كنند.
طي بيش از ده قرن شاعران بزرگ سرزمين ما روح تغزل را درفرهنگ ما دميده و تا اندازه زيادي به ما در برابر ويروسهاي كشنده و مقدس دگمهاي شريعت آخوندها مصونيت داده اند.
در غزلهاي شاعران بزرگ و فرهنگساز، زيبائي زنان و تلالو جام شراب و فرياد چنگ و نواي ني و نغمه تار و رباب و كرشمه هاي خوبان اگر چه در بسياري از موارد خيالي نيست و از واقعيت زندگي آنان سخن مي گويد، اما نشان مستي و بي خبري آنان نيست. اين نشانه ها، نه نشان مستي و بي خبري وآرميدن دائمي كساني چون حافظ و سعدي و عطار و مولانا و صائب و جامي و نظامي وامثال آنها در گوشه ميكده ها يا در آغوش معشوق خراباتي، كه سلاحهاي كار آئي است كه در مقابل دگمها و كوته بيني هاي فقيه، و شيخ برون و درون مقاومت ناپذير است.
شاعران غزلسرا جام مي و لبان معشوق را آلوده و دوزخي نميدانند، اين را به شادي مي نوشند و آن را به گرمي مي بوسند.
مبوس جز لب معشوق و جام مي حافظ
كه دست زاهد خود بين خطاست بوسيدن
جهان غزل نه در اين سوي جام و معشوق كه در گذر و تجربه با اين دو آغاز ، و افق حقيقي شاعران براي سير وسفر از آن پس شروع مي شود و اين چيزي است كه به قول حافظ شهريار جاودان و فنا ناپذير غزل، حيوان مي ننوشيده انسان نشده نمي فهمد و بر سر آخور ورد و ذكر خود پس از انواع جنايتها و فريبكاريها به نشخوار مشغول است.
چون اين حقيقت را ما تجربه كرده ايم بيش از اين ادامه كلام را در اين باره ضروري نميدانم.
بجز اين موسيقي زيبا ،زخم خورده و طرد شده در هجوم ارتجاع مذهبي در ايران، در طي قرنها خود را در درون موسيقي شعر كهن و بويژه غزل نهان كرده و با ما سخن گفته است. از اين زاويه ترانه ها و سرودهاي پارسي در ساختمان وبسياري از زيبائي هاي خود مرهون شعر كهن و بويژه غزل ، و غزلها نيز وامدار موسيقي قوي و راز آلود ايراني اندو من خوددر طي بيست و پنجسال گذشته در سرودها و ترانه هائي كه سروده ام در بسياري اوقات از موسيقي غزلها ياري گرفته ام.
درطول سي سال گذشته دريك مقطع از زندگي به دليل تالمات عاطفي، مدت زماني نوشتن غزل را به كناري گذاشتم و از دنياي تغزل دوري جستم اما آشنائي با خانم مرضيه و اقبال همكاري و دمسازي با اين بانوي ارجمند كه از معرفي بي نياز و خود او و كار او از آغاز تا به امروز بهترين معرف اوست دوباره شعله شور سرودن غزل را در جانم بر افروخت.
همكاري طولاني من با گروهي قابل توجه از موسيقيدانان ـ از سال 1357 تا امروز ـ وآشنائي تقريبا هجده ساله من بارفيقي شفيق و هنرمندي گرانمايه، دكتر حميد رضا طاهر زاده «طاهر»كه سازهاي مضرابي و كششي ايراني را به استادي و با احساس مي نوازد و نيزرفاقت و همكاري من با شمار ديگري از اهل موسيقي ايراني چون دوست ارجمندم مازيار ايزد پناه كه كمانچه را خوش مي نوازد و نواي ني او به راستي صداي مرموز خاك و زمين را منعكس مي كند، دلايلي ديگر از رروي آوردن من به غزل است. بايد اشاره كنم طي سالهاي 1373 تا 1379 بسياري از غزلهاي من مرهون نواي تار و سه تار وني و كمانچه اينان است و اي بسا گوش كردن به نواي دل انگيز تار و سه تار و ني و كمانچه و نگريستن به حركت انگشتان هوشياري كه به قول مولانا از خشك چوبي و خشك سيمي عميق ترين نواهاي درون جان را در فضا ميپراكندند وزن و موسيقي و گاه محتواي غزل را به ذهن من نزديك كرده و مرا گاه به نوشتن چندين غزل در طول يك هفته وادار ميكردند، عمرشان دراز باد و دست و پنجه اشان مريزاد.
غزلها چنانكه رسم ديوانهاي كهن شعر است بر اساس حروف الفبا و حرف آخر هر غزل تنظيم و مرتب شده اند و در فهرست غزلها سال سرودن غزل در داخل پرانتز ذكر شده است.
نكته آخر اين كه بنا بر وظيفه اي درون جوش در برابر مردم، و علاقه به زاد بومي در زنجير،شعر مبارزاتي و در اين حال و هوا غزل حماسي بسيار سروده و از اين پس نيز اگر از جان برآيدخواهم سرود ، مجموعه اي از اين غزلها در « سي سرود سرخ» و شمار قابل توجهي در مجموعه شعر « در ستايش آزادي» و ديگر مجموعه هاي منتشر شده شعر من چه به صورت كتاب و چه به صورت نوار كاست قابل دسترسي است، اين مجموعه منتخب اما، مجموعه اي نه در دنياي غزل سياسي و مبارزاتي كه در حال و هواي مفاهيم پايدار دنياي شعر و غزل يعني عشق ، به طور خاص عشق ، اندوه، اميد و نوميدي، شور و شيدائي است. شعرهاي سخنگوي جنگ و مبارزه و سياست اگر چه بسيار ضروري اند متعلق به حالتهاي گذراي سرنوشت انساني اند، ما مي جنگيم و مبارزه مي كنيم و براي مبارزه مي سرائيم تا سر نوشت ديگر گون شود، اما به قول فكر مي كنم گورگي اديب بزرگ و مردمگرا :
زيبائي رود و شكوه كوهساران و ترانه هاي آن كسان كه در دشت كار مي كنند و زيبائي زنان و سخن از عشق و اندوه و وصل و هجران نه حالتهاي گذرا بلكه حالتهاي پايدار سرنوشت و زندگي اند و يا بايد باشند و به همين علت است كه شعر عاشقانه و لاجرم غزل و تغزل بي زوال است .
به اميد آنكه با درخشيدن خورشيد آزادي و صلح، سر زمين ما فضاي تغزلي خود را با همه راز و رمزهايش باز يابد و شعرهاي اين دفتر در كنار ديگر غزلها زمزمه نيم شب مستان و عاشقان گردد. زود باد و دير مباد.
اسماعيل وفا يغمائي
بهمن 1383خورشيدي
فوريه2005 ميلادي