دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند

۱۳۹۲ دی ۶, جمعه

از رشحات قلم این آقایان.تازه ترین.اسماعیل وفا یغمائی

نویسنده ای نازنین و ناشناس بنام علیرضا تبریزی(مستعار) با مقاله تازه ای محبت کرده و مرا نواخته است مقاله ایشان را در لینک زیر بخوانید(یأس و سقوط شاعر نادم و مقاله:«درس شناخت» ،«همبستگی ملی» و اهالی «آواتار»!. )
این بزرگوار و سایر قلمزنان اکثرا مجهول والمشکوک الهویه عجیب علاقه دارند مرا در حال سقوط، مایوس، نادم، تواب و امثال این چیزها تصور کنند. آرزو بر جوانان و احتمالا پیرمردان و پیرزنان عیب نیست.میتوانید مقاله بیماران عقیدتی را هم در باره این عزیزکان  بخوانید). به علیرضا و همفکران میگویم نفستان چاق و خدا قوت! اگر هم در اوصاف من ناچیز لغت کم آوردید به میل من میل بزنید تا برایتان تعداد دیگری لغت بفرستم و کمکتان کنم. اما در رابطه با یاس متاسفانه هنوز آفتاب کویر در جان من جوانست و با صدای مردم  و نبستن دنیا به زیتونه های مبارک یک تفکر «علیل» و واقعا از نظر ایدئولوزیک «ریقماس»،جائی برای یاس نیست. 
من و ما در غربت گذراندیم و سهم ما از نان و آفتاب و رنج و آوارگی اندک اندک رو بپایان است و غمی نیست که ماشالله هزار ماشالله گردن این ملت سه هزار ساله ستبر است و پر شکوه و پوزه ملا را بخاک خواهد مالید و سهم ما از این شادی حتی همین امروز این است که، ما «لذت حق داشتن» را در چند مبارزه حس کردیم و میکنیم.ایشان نمیداند حق داشتن و احساس حق داشتن چه نیروئی در انسان ایجاد میکند همان نیروئی که نلسون ماندلا و صفر قهرمانی با آن زندان را به زانو در آوردند. می خواهم به علیرضای نازنین بگویم حدود چهل و هفت سال پیش در کتابخانه ابوی کتابی از جک لندن بنام پاشنه آهنین را خواندم که در آن سن و سال چیز زیادی از آن نفهمیدم ولی یک جمله اش در خاطرم نشست و فراموش نشد که در جائی قهرمان رمان که در زیر تمام فشارها قرار داشت و دستش از همه چیز کوتاه بود خروشیده بود «ما پیروز میشویم زیرا حق داریم» و بعد هم فکر کنم شادوانه شربت شهادت نوشیده بود و بنده حقیر خیلی کیف کردم و در آن هنگام در غارت انبار پسته و بادام مادر بزرگ در راه پله پشت بام با ارتشی کوچک از بچه های فامیل و پیش از رسیدن به مقصود فریاد بر می آوردیم ما پیروز میشویم زیرا حق داریم و ننه بزرگ بنده خدا نمی دانست چراما این را میگوئیم یاد آن ایام بخیر ! وامیدوارم علیرضا از همین ماجرا هم چیزی در آورد و مقاله بعدی را در نقد تواب مزدور واداده مایوس بادامهای ننه بزرگ خور را بنویسد!.در هر حال و  البته من و امثال من سودای پیروزی بر مجاهدین را نداریم که دشمن ملاست اما در این چالش، علیرضا و یارانش بدانند شما همه امکاناتتان هزاران برابر ماست توشه من و ما در این چالش این است: ما فقط حق داریم و تا حق داریم جای نگرانی نیست هر وقت هم دانستیم حق نداریم خودمان گوش خودمان را میکشیم و بس میکنیم.
اما رفیقمان علیرضا نمیدانم چرا بعد از سه سال رفته و مقاله ای از مقالات مرا بیرون کشیده و دست به نقد شده. اگر این مسئولیت را به او سپرده اند دم مبارکش گرم که در این بازاربیکاری و بحران اقتصادی شغلی گیر  آورده ، بخوان و یکی یکی نقد کن تا ببینیم چه میشود اما اگر بجز این است این دیر کرد در شناخت مقاله سه سال قبل، مرا به یاد لطیفه ای انداخت که بد نیست اشاره کنم. 
میگویند کسی به باغ وحش رفت و دید تمامی حیوانات باغ وحش در حال خندیدنند ولی الاغ چیز فهم بزرگواری که آنجاست اخمهایش را در هم کشیده است. یک هفته بعد  دوباره همان فرد تصادفا گذارش به باغ وحش افتاد و با تعجب دید تمام حیوانات ساکتند ولی الاغ بشدت در حال خندیدن است.خیلی تعجب کرد. جریان را از یکی از مسئولین بالا پرسید جواب شنید که یک هفته قبل برادر مکتبی شامپانزه باغ وحش لطیفه ای تعریف کرده که همه فهمیده و خندیده اند ولی جناب الاغ پس از یک هفته دو زاری اش افتاده است و حالا شروع به خنده کرده است. امید است که نقد آواتار بر این اساس نباشد و علیرضای گرامی انشالله تعالی یکی یکی بخواند و مرا نقد کند تا ببینیم مشیت الهی چیست. این هم مقاله علیرضا.
(یأس و سقوط شاعر نادم و مقاله:«درس شناخت» ،«همبستگی ملی» و اهالی «آواتار»!. )
 برخی از سایر مقالات

 برخی از سایر مقالات این آقایان 

تسلیتی تکراری و بیفایده! و یا تبریک اسماعیل وفا یغمائی



تسلیتی تکراری و بیفایده!و یا تبریک

اسماعیل وفا یغمائی

کمپ لیبرتی برای چهارمین بار مورد حمله قرار گرفت. تعدادی جانباخته اند و دههانفر مجروح شده اند. نمیدانم صد و چندمین اطلاعیه  پر شور و مطنطن کشتار شقاوتبار اشرف روی سایتهای مجاهدین و شورا و هوادارانشان بود و همین تعداد نیز در باره اعتصاب غذا که حمله چهارم شروع شد و کشتاری دیگر، وتا حالا هفت هشت تا اطلاعیه صادر شده وطبلها و شیپورهای خونین به غرش در آمده ، تا در روزهای آینده دهها اطلاعیه دیگر صادر شود و  کشتار بعدی که سری جدید اطلاعیه ها شروع شود و تا کی؟ و تا کجا ؟و تا کدام مقصد ؟باید خون از دلها بچکد و به هم نگاه کنیم و سر تکان دهیم وبنویسیم وموضع بگیریم. تا کی؟

هر چه میخواهند بگویند و بنویسند . اشکالی ندارد ،مخصوصا در چشم انداز اجساد تر وتازه و شهیدان نو! میشود بسا حرفها زد و کوبید و خروشید و اطلاعیه صادر کرد و لباس سیاه پوشید وزیر شایه شهیدان حرف زد و جلسه راه انداخت. بعنوان یک ایرانی( هرمدال تاریک یا روشنی میخواهید به سینه من بیاویزید که تا بحال سی چهل تا آویخته اید  ) سئوال میکنم.

سئوال میکنم
مگر از خامنه ای و جمهوری اسلامی و البطاط وشمری و مالکی و جنایتکارانی مثل او انتظار دارید موشک نزنند؟ نکشند؟ سلاخی نکنند؟

سئوال میکنم 
مگر کار این است که آنها بکشند و بدرند و هی اطلاعیه صادر شود و سخنرانی و خروش و غریو که ببینید کشتندمان زدندمان بردندمان؟
 سئوال میکنم

مگر در عراق و لیبرتی بجز مرگ چیز دیگری تقسیم میکنند؟
 سئوال میکنم 
رهبران! دهسال تجربه خونین و این همه جسد و جنازه و بیمار و مریض هنوز افق را برای شما روشن نکرده و هنوزنعره هزار اشرف دیگر میسازیم را تکرار میکنید>

سئوال میکنم 
مگر وقتی شب و روز در کنفرانسها و مجالس سیاسی فریاد سرنگونی( که البته حق است اگر اسبابش آماده باشد) سر داده میشود رژیم جلاد آخوندها باید نقل بر سر اعضای لیبرتی بریزد؟

 سئوال میکنم
مگر وقتی استراتژی استراتژی جنگ مسلحانه است باید در مقابل دشمن فقط فریاد مظلومیت بر آورد؟ مگر مائو و لنین و کاسترو وهوشی مین وقتی جنگ مسلحانه راه میانداختند فقط اطلاعیه صادر میکردند که دشمن چنینمان کرد و چنانمان کرد؟بلکه یا مردانه جان میباختند و یا دشمن راشیرانه بر زمین کوبیده دمار از روزگارش در میآوردند.

و سئوال میکنم مگر و هزار مگر دیگر ولی سئوال برای من این است و خیلی روشن میگویم:

رهبران بر اساس چه طرح و استراتژی بحقی در همان آغاز کارخودشان یا مخفی شده و یا روانه اروپا شدند و هزاران رزمنده را در عراق و اشرف بعنوان کانون استراتژیک نبرد و سر نگونی باقی گذاشتند؟ و هنوز هم کوتاه نمی آیند و به بازبینی شرایط نمی پردازند.

رهبران باید توضیح بدهند که این استراتژی چه بوده؟تا امروز چه نتایجی داشته؟ و در آینده چگونه میخواهد جلو برود و به کدام مقصد خواهد رسید؟رهبرانی که اعتقاد دارند خیلی خوب و درخشان تا کنون کاروان جنبش را رهبری کرده اند باید توضیح دهند اگر بد رهبری کرده بودند چه اتفاقی می افتاد که امروز نیفتاده است.

اگر این توضیح داده شود و مجاب کننده باشد فبها، اما اگر توضیحی نیست باید شرم کنید واین بساط تسلیت و اطلاعیه و اعلامیه و سخنرانیهای بی بو ومزخرف و بی خاصیتتان را جمع کنید و با امکانات فراوانی که هنوز دارید وفقط شما این امکانات و تشکل و نیروی انسانی و مالی را دارید و اگر بخواهید میتوانید بکار بگیرید تمام عیار تمام عیار تمام عیار کوشش کنید تا این هزاران بی پناه بی سلاح را از آن جهنم بیرون بکشید، در این مسیر مطمئنا شمار زیادی در کنارتان خواهند بود، و پس از آن منصفانه و فارغ از رویاهای عظمت طلبانه و ابلهانه ببینید چه باید کرد.تاکید میکنم من هم مثل شمار عظیمی از ایرانیان معتقدم این رزیم باید گورش را گم کند و معنای این حرف تسلیم طلبی و نفی مقاومت و مبارزه نیست ولی مدتهاست که آنچه را شما کرده اید نه مبارزه میتوان نام نهاد و نه مقاومت و این خود بحثی است که باید به آن پرداخت.معنای کشتار پشت کشتار در حصار مرگ و اسارت معنایش مبارزه نیست که مبارزه حرکت میکند جلو میرود و به مقصد میرسد و معنای مقاومت این نیست که سی وسه سال درهر پرتگاهی قدم زدن و پیروزی را در ادامه رگبار جنازه و جسد موکول به باز هم احتمالا سی وسه سال دیگر کردن موقعی که نود در صد این نسل دیگر در این دنیا نیستند!این معنی مقاومت نیست بلکه به استیصال نزدیکتر است.
سالها قبل در آغاز سال 2004 از بزرگ بسیار بزرگی! از لنگر عظیمی در تشکیلات درست جلوی در نهار خوری مقر شورا در اور سور اواز پرسیدم:
چه میخواهید بکنید؟ صدام رفت و عراق تغییر کرد. بنظر من استراتژی ارتش آزادی
بپایان رسیده است.چه میخواهید بکنید؟
جواب داد
ما یک استراتژی را از سال شصت تا حالا دنبال کرده ایم وفکر میکنیم درست است.اگر اشتباه کرده باشیم تمام ما باید در همانجا دفن شویم.
این بزرگ بسیار بزرگ  ولنگر وزین تشکیلات که البته خودش در لیبرتی نیست و دراروپا در کمال امن و سلامت است و  امیدوارم در سن شصت وشش سالگی هم دچار الزایمر نشده باشد و آنچه را گفت بیاد آورد ونیز امیدوارم نظرش عوض شده باشدد، و وای اگر نظرش همان باشد که بود،که دیگر جای تسلیت نیست بلکه بعد از هر کشتار جای تبریک وجود دارد زیرا دارد بها پشت بها  تا دفن و کشتار تمام نیروهاپرداخته میشود ونیز من با تمام نامسلمانی ام  و علیرغم تمام زوزه هائی که باز بر خواهد آمد بجای جلاد قربانی را محکوم میکنی!میگویم:

وای اگر از پس امروز فردائی باشد
 فردائی در برابرخدا
 فردائی دربرابرمردم
 و فردائی در برابر تاریخ ایران 
که سیمای بسا کسان  هول آور خواهد بود
از این بزرگ بسیار بزرگ در زندان مشهد من منجمله از قرآن این فراز را آموختم و هنوز بیاد دارم
يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصي‏ وَ الْأَقْدامِ(41 الرحمن)
من  خدا باور نامسلمان شده ام ولی او گویا هنوز مسلمانی متقی! است بنابراین میتواند بر اساس اعتقاد خود بر اساس ارزش جان انسان در اسلام و باز خواست کسانی که جان انسانها و حیات را به یاوه از بین میبرند و بازیچه تخیلات و اشتباهات سیاسی و ایدئولوزیک خود میکنند به این بیاندیشد.

اسماعیل وفا یغمائی

27 دسامبر 2013 میلادی

۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

در دفاع از قهرمانان در زنجیر ویکی دو نکته در مورد ایرج مصداقی اسماعیل وفا یغمائی


در دفاع از قهرمانان در زنجیر 
ویکی دو نکته در مورد ایرج مصداقی
اسماعیل وفا یغمائی



ایرج مصداقی اگر هم نیازی به معرفی داشت چند سالی است که دیگر نیازی ندارد.بخشی از این معرفی را، سرگذشت او بعنوان یک زندانی سیاسی و کارهای پیگیر او بعنوان یک آکتیویست سرشناس دفاع از حقوق زندانیان سیاسی، وافشای جنایات رژیم ملایان و چندین جلد کتاب قطور که از لابلای صفخات آن خون و اشک میچکد بعهده گرفت و بخش دیگر راتهاجمات بی وقفه ای که توسط اعضا و هواداران «تنها آلترناتیو سیاسی عدالتخواه و آزادی طلب و واقعا از تمام جهات  همه چیز تمام»به او شد و میشود و خواهد شد عهده دار گردید.

ماههاست  که ایرج مصداقی مورد سنگین ترین حملات است، خیانت، مزدوری، همکار اطلاعات بودن، دژخیم، همتای لاجوردی، و هرچه که فکر کنید و به ضمیر مهاجمان آمده نثار مصداقی شده است و میشود.این حملات و تهاجمات «الهی و توحیدی و انقلابی و آزادیخواهانه و یکتا پرستانه...الخ» اگر چه چندان چیزی به معلومات سابق من نیفزود، ولی من جدا از تمام مهاجمان بزرگوار تشکر میکنم ،زیرا به شناخت من و بسیاری دیگر از ذات و ماهیت مهاجمان، و«تنها آلترناتیو سیاسی عدالتخواه و آزادی طلب و واقعا از تمام جهات  همه چیز تمام» از زوایای مختلف، سیاسی، ایدئولوژیک، اخلاقی، انسانی ، فرهنگی و غیره افزود ومن تا بیخ وبن احساس کردم که چنانکه امروز، فردا، (البته با شرایط کنونی فردای تخیلی) با چه دم و دستگاه و تفکری روبرو هستیم و بنابراین از حالا برای خود که نه، که روزگار ما تقریبا با خوشی و خرمی !سپری شده است،بلکه باید برای دیگران که جوانترند حواسمان جمع باشد که بقول مادر بزرگ مرحوم من:هنوز از میوه ها توتی رسیده! و باقی میوه ها در حال رسیدنند.

از این مقدمه بگذرم و به چیزی که در حیطه امکانات عملی و نظری من در رابطه با ایرج مصداقی بوده اشاره کنم.

من به دلیل تجارب قلمی، ازمرداد شصت  به کردستان رفتم و در آنجا در رادیو مجاهد بعنوان عضو تحریریه و گوینده تا خرداد سال 61 مشغول بودم.خرداد سال 61 بنا به فرمان تشکیلات روانه ترکیه و سپس اتریش شدم و دو سه ماهی نگذشته بود که به دلیل انتشار مجدد نشریه مجاهد درفرانسه فرمان رسید که به پاریس بروم و رفتم و در تحریریه نشریه مجاهد از همان اولین شماره دست اندر کار بودم.

کار اصلی من مسئولیت صفحه شعر،تنظیم و بازنویس سلسله روایاتی تحت عنوان«لحظه های انقلاب، حماسه های مجاهد خلق» وبیش از همه تنظیم سلسله گزارشاتی تحت عنوان«زندان و زندانی» و در کنار اینها فعالیت در نهاد سرود و ترانه  بود.

از مسئولین تشکیلاتی و غیره نام نمیبرم که برایشان دردسر درست نکنم!چون هر بار از کسی نام برده ام چه بریده و چه مجاهد بر سر موضع، به سراغ او رفته اند و بنده خدا را فرمان به نوشتن ردیه داده اند بنابراین به اصل قضیه میپردازم.

از سال شصت و یک تا سه چها رسال بعد یعنی از گزارشات زندانهای تهران و شمال تا شیراز و اهواز و آبادان و یزد وکرمانشاه ،بدون اغراق چند هزار صفحه گزارش و یاداشت دست نویس زندانیان رها شده و یا برخی گزارشاتی را که روی کاغذهای پوستی و کاغذ سیگار نوشته شده و از داخل زندانها به شیوه های مختلف به خارج فرستاده شده بود خواندم و آنها را تنظیم کردم. احتمالا مجموعه منتشر شده این گزارشات که البته بدون نام تنظیم کننده منتشر میشد بیش از هزار برگ چاپی میشد و تا جائیکه یادم هست گویا بعدها به نام بزرگوار دیگری با تغییراتی منتشر کردند.

این گزارشات چنان تکاندهنده و جنایات بازجویان و شکنجه گران رژیم ارتجاع بقدری فجیع بود که در همان ماههای اول بواقع وجدان مرا سخت مجروح کرده بود.در آن هنگام من جوانی بیست و هشت نه ساله و بسیار پر تکاپو بودم و از سلامت جسمی کامل برخوردار،و تقریبا هر روز فاصله میان پایگاه نشریه مجاهد موسوم به «میرزائی» در روستای «ابلیج» در«استان والدواز» حوالی پاریس راتا روستای «کوقمه ان ویکسین» که خدود ده دوازده کیلومتر بود میدویدم.بارها اتفاق افتاد که در میانه راه و با یاد آوری آنچه که در جلاد خانه های آخوندها اتفاق افتاده بود از دویدن باز میماندم و به گوشه ای در بیشه زار پناه میبردم تا بغض خود را خالی کنم.این ماجرا بعد از دو سه سال حتی یک دوره کوتاه مرا به شک فلسفی و مذهبی  کشاند و مجموعا باعث شد که به گمانم پس از پایان گزارشات مربوط به زندان دیزل آباد از نوشتن گزارشات زندانها دست بکشم، و گزارشات پس از چند سال  بصورت گزارشات مسلسل قطع شد.

در گزارشات زندان و زندانی این پارامترها همیشه اعمال میشد

قهرمانی ها هرچه برجسته تر میشد

جنایات آخوندها طبعا به تماشا گذارده میشد

از برخی موارد شکنجه ها که بواقع قابل بیان نبود چشم پوشی میشد زیرا بقول مسئول بزرگواری(ع.د) در جواب سئوال من که چرا اینها منعکس نمیشود گفت باعث وحشت مردم میگردد.

همچنین از کسانی که در زیر شکنجه ها تاب نیاورده و به خیانت کشیده شده بودند کمتر سخن گفته میشد زیرا بر دیوار قهرمانیها خدشه وارد میآورد.

این از این بخش ماجرا و میخواهم تاکید کنم مجاهدین اگر این اسناد برجا مانده باشند یا حتی از بین رفته باشند بخوبی میدانند که در زندانها چه کسانی تاب آورده، چه کسانی ضعف نشان داده و چه کسانی به همکاری با رژیم کشانده شده اند .

اما در همین جا میخواهم بعنوان کسی که در طی پنجسال از سال 1361 تا 1365خواننده چندین و چند صد برگ گزارشات زندانها و نیز نویسنده صدها برگ گزارشات زندانها بوده و با نام و نشان بسیاری از کسانی که مقاومت کردند، ضعف نشان دادند یا همکاری کردند، آشناست میخواهم تاکید کنم من حتی یکبار تاکید موکد میکنم حتی یکبار در طول این سالها با نام ایرج مصداقی بعنوان کسی که نادم و تواب و همکار رژیم بوده برخورد نداشته ام، کسی که امروز در نهایت بیشرمی و وقاخت میخواهند از او هیولائی همتای لاجوردی بسازند و نه موفق شده و نه موفق خواهندشد.

بگذارید حرف خود را با واقعیتی دیگر پشتوانه ببخشم. در سالهای بعد هنگامی که من عضو شورایملی مقاومت بودم  و مدتهای مدید تقریبا هر روز   به مقر شورا   میرفتم، مدتها ایرج مصداقی در مقر کنونی رئیس جمهور شورا ومقر سابق اقامت مسعود رجوی بطور شبانه روزی بعنوان یکی از فعالترین کسانی که با کوششها و مصاحبه هایش در افشای جنایات رژیم به مجاهدین یاری میرساند مشغول تلاش بود و بعنوان یک زندانی سرشناس و فعال و مقاوم مورد احترام همگان بود. این را تمام اعضای سابق و کنونی شورایملی ملی مقاومت نیز میدانند.

سئوال این است:

چه شد که کارنامه ایرج مصداقی سالهای سال ناشناس ماند! و به یکباره، به احتمال  زیاد با نزول مجدد جبرئیل این بار نه در غار حرا بل در  حوالی پاریس! مشخص شد که زبده جلاد اوین بوده است!.

و چه شد که سازمانی که از سیر تا پیاز همگان را میداند و مثلا در پروژه رفع ابهام سال 1363 و اوایل سال 1364 تقریبا تمام اعضای مشکوک به نفوذی بودن را از فیلترچک سلامتی ، در پادگان منصوری در عراق میگذراند(خود من شاهد بودم) ولی همین سازمان اجازه میدهد یک مزدور رژیم آن هم در این سطحی که قلمزنان بارگاه مینویسند و تبلیغ میکنند در اصلی ترین مقر و پایگاه انقلاب بچرخد و بگردد و هر روز ظهر در غذاخوری با همگان غذا بخورد و ازتمام امکانات پایگاه رهبران استفاده کند و هیچکس هم به او شک نکند و یکمرتبه پس از چند سال توپخانه های زمینی و هوائی از اقصی نقاط جهان به غرش در آیند که بقول نسیم شمال

ایها الناس بگیرید که ملعون بابی است!

و بقول مرحوم مغفور فتحعلیشاه قاجارکه بخشی از ایران را به باد داده بود

کشم شمشیر مینائی که شیر از بیشه بگریزد

زنم بر فرق پاسکیویچ که دود از پطر بر خیزد

باید ما هم مثل وزیرچاپلوس و نان به نرخ روز خور فتحعلیشاه زانو به زمین بزنیم که قربانت گردم نزن نزن که ممکن است کره زمین دو قاچ شود!

اما واقعیت چیست؟ واقعیت این است که مصداقی با تمام محاسن و عیوبش که مثل تمام انسانهای حقیقی حتما داراست، تغییری نکرده است اما کشتیبان رامتاسفانه از سر استیصال سیاستی دگر آمده و  باید گفت این شمائید که تغییر کرده اید.

منطق کاملا روشن است.

مصداقی به هر دلیل بر آشفته است و می تواند بر اشفته باشد، چنانکه خود من و دیگران.

مصداقی قبل از آن در آثارش چیزهائی نوشته که با نوشتجات کسانی که خود را صاحب عله میدانند زاویه داشته است.

مصداقی سرانجام «گزارش نود و دو» را نوشته است و کوشش کرده است نوک پیکان تکامل را کند کند.چه باید کرد؟

راه حل اول این است که با دفاع از کارکردهای خود، و پنهان ننمودن اندیشه ها و اعمال خود در طول سالهای گذشته و توضیح درست ّبه دفاع روشن، شجاعانه وجسورانه، مستحکم و قابل فهم برای دیگران و نیزخود مصداقی پرداخت، که در این صورت بدون نیاز به هتاکی و فحاشی  مصداقی و امثال او از صحنه بیرون خواهند رفت و حتی به نقد اشتباه خود خواهند پرداخت  واین چالش تمام خواهد شد، اما وقتی این چنین نیست ، وقتی اندیشه ها و اعمال نهان میشود و دفاع روشن و جسورانه و منطقی و قابل فهم در کار نیست یا باید شکست یک تشکیلات و بخصوص بزرگان بی بدیلش را پذیرفت (که محال است) و یا باید ساده ترین راه را پیدا کرد.

ساده ترین راه این است:

رژیم خمینی و خامنه ای منفور اکثریت ایرانیان است و کار بجائی رسیده که حتی فعالان سابقش نیزدر برخی موارد از این همه جباریت و جنایت رو برگردانده اند. مرکز شناخته شده جنایات زندانها و کشتارگاهها و وزارت اطلاعات است پس باید برای راحت شدن خیال و یک جبهه شدن همه دشمنان همه را هر طور شده به درون رژیم و وزارت اطلاعات هل داد.این چنین است که توپخانه هائی بسیار پر سر و صدا ولی در عین حال بسیار مضحک شروع به شلیک میکنند و دوباره شمشیر مسخره فتحعلیشاه مرحوم از غلاف بیرون می آید! وماجرای هرکه با ما نیست، مستعفی است، شاعر و نویسنده سابق یا لاحق است یا زندانی سیاسی سابق، مزدور و جلاد و جنایتکار و لاجوردی نشان است و بس، و در این مسیر هویت و شناسنامه جدید و مضحک و قلابی ایرج مصداقی توسط براستی مشتی ابله صادر میشود و مهر میخورد و گاه چنان مهار از دست استاد اجل در میرود که خود مرا که حتی یکروز هم در زندانهای خمینی نبوده ام تا به نفع آنها در زیر شلاق به شرف تواب بودن! بریده بودن! وخائن بودن! مفتخر شوم، بدون اینکه از خود سئوال کنند کی توبه کرده ام؟ و کجا بریده ام؟ به این القاب مفتخر میکنند.

مطلب زیادست و کوتاه میکنم.

ببینید حضرات

دارید اشتباه میکنید و بد جوری غرق شده اید و هیچ تلاشی برای نجات خود از این لجنزار دروغ و بهتان نمیکنید.من شاید مجموعا و در تمام زندگیم سی ساعت هم با ایرج مصداقی صحبت رو در رو نداشته ام. کتابهایش را خوانده ام و مقالاتش را .همین جا تاکید میکنم ایرج مصداقی و امثال او نیازی به دفاع امثال من ندارند.هویت و واقعیت هر کس او را تعریف میکند،شما هزار سال هم اگر بخواهید نام درخت بادام را گردو بگذارید نمی توانید هویت را عوض کنید. خودتان نیز این را میدانید، ولی من بپاس احترام به رنجهای تمام زندانیان سیاسی که از همان سالهای نوشتن مقالات «زندان و زندانی» شروع شد خود را در برابر تمامی انها خاضع یافتم، و هر جا که با آنها روبرو شده ام در درون جان زانوی ادب و سپاس در برابر آنها این فرزندان رشید و رنجدیده مردم که دهشتناکترین فشارها را از جلادان و زندانبانان جمهوری اسلامی کشیده اند بر زمین زده ام، و صدها بار در شعرهایم و منجمله سرود »قهرمانان در زنجیر» آنان را با کمال افتخار سروده ام .

من زندانی زندانهای شاه بوده ام و در مقایسه آن دوران با این دوران و مقایسه زندان شاه با جمهوری اسلامی میدانم، یک روز  از زندان شیخ مساوی سالی از زندان شاه است. به همین دلیل است که لازم دانستم این مختصر را که بنا به سابقه کاری بر ذمه من بود در باره ایرج مصداقی بنویسم و در پایان اضافه کنم متاسفانه شما با اشتباهاتتان و بگذارید تاکید کنم حماقتهای حیرت آورتان،  چالش انتقادی ما را که میتوانست با دلسوزی بسا زیاد همراه باشد به صحنه چالش با بی حقیقتی و دروغ و فریب تبدیل کرده اید.من این را نمی خواستم، ما این را نمی خواستیم.

اعتراف میکنم من بسیار تلخ و خسته ام آقایان و خانمها، ولی وقتی چالش و جدال من و ما ،به دلیل تهمت زدنها ، دروغها، فریبکاریها ، بیشرمیهای سیاسی شما، بخصوص در بالا، بناچار به چالش با نفس فریب و دروغ و بهتان تبدیل میشود، جدال ما به ادامه و گوشه ای از جدال با رژیم پلید ملایان خونخوار تبدیل میشود، زیرا فارغ از اشکال،و جدا از ظواهر و بوق و کرناها، ماهیتها از دو سو دقیقا سر بر شانه هم میگذارند و در اینجاست که باید دید چه کسی مامور وزارت اطلاعات است و چه کسی در ماهیت و روح کارکردهایش مشابهت بیشتری با خمینی و خامنه ای و ماموران وزارت اطلاعات و دوستاقبانان زندانها و شکنجه گاههای جمهوری اسلامی دارد! در این نقطه تا جائی که به من بر میگردد بدون توجه به میزان امکانات خود تمام کارتهایم را روی میز میگذارم و به هیچ چیز فکر نمیکنم حتی اگر لحظه ای دیگر تمام و کمال ببازم و یا بمیرم دیگر مهم نیست.  امیدوارم این را بفهمید و کمی بفکر خود باشید  و در پایان با شنیدن ولغزاندن نگاه خود برمتن  سرود قهرمانان در زنجیر که در سال 1364 و تحت تاثیر همان گزارشات سروده شد کوشش کنید بفهمید چرا نباید دربرابر بهتان زدنهای بیشرمانه  به زندانی سیاسی خموشی پیشه کرد. همان زندانی سیاسی رها شده  مظلومی که هنگامیکه اکثریت قریب به اتفاق رهبران با گریز و عقب نشینی تاریخساز در اروپا و نقاط دیگر در کمال امنیت روزگار میگذرانیدند، در زیر شلاق و شکنجه جلادان خمینی بود و سر بر دیوارهای سرد و خونین سلولهای زندانها میسائید .
در طول سالها بسا اندیشه ها و باورهای من تغییر کرد ولی احترام نهادن به زندانی سیاسی بجای خود باقیست.من با لبان   سرود قهرمانان در زنجیر و بسا شعرها م نوشته هایم بر کتف و دست تمام زندانیان سیاسی ایران بوسه زده ام واز این بوسه زدنها جان گرفته ام و شرف و افتخار حقیقی اندوخته ام.

اسماعیل وفا یغمائی

23دسامبر 2013 میلادی

جاودانه، شد فسانه، بیم زنجیر و زندان
تا به رزم زمان، شد به هر سو عیان، نسل توفان
شب پرستان،گر به دستان، در حصارم اندازند
سینه ام گر درند، گر زهم بگسلند، بندم از بند
کی خلل یابد عزم مجاهد، در سیه چال ای دژخیم
کی فتد در دل تیرگی ها، آتش سوزان در بیم
قطره ها را هراسی نباشد، از نهیب توفانها
در دل شهر و کوه و بیابان، یا میان زندانها
از فلقها در شفقها، خون ما جوشان خیزد
چون آتشفشان، بر اهریمنان، آتش ریزد
صد هزاران، بیشماران، جان به کف اکنون یارالن
تا که پای افشریم، رزم دیگر کنیم، با دژخیمان
*****
تازیانه، بند و زندان، آتش سرخ و سوزان
عزممان نشکند، عهدمان نگسلد، ای جلادان
شهربانان باروی ایمان، شعله های یزدانیم
در حصار پلیدان چنان کوه، بی خلل بر جا مانیم
می تپد قلب خورشیدی ما، در دل ظلمت سوزان
تا بکوبد به ناقوس آتش، مشت سنگین را ایران
از فلقها در شفقها، خون ما جوشان خیزد
چون آتشفشان، بر اهریمنان، آتش ریزد
صد هزاران، بیشماران، جان به کف اکنون یارالن
تا که پای افشریم، رزم دیگر کنیم، با دژخیمان
*****
عمر ما گر، چون سمندر، طی شود اندر آذر
نسپرد نسل ما، جز راه توده ها، راه دیگر
قطره سان در حصار شریران، گر جدائیم از دریا
خشم امواج و نیروی توفش، کی جدا گردد از ما
زادگان حنیف کبیریم، از تبار آرشها
رهگشایان فردای ایران، از میان اتشها
از فلقها در شفقها، خون ما جوشان خیزد

چون آتشفشان، بر اهریمنان، آتش ریزد

صد هزاران، بیشماران، جان به کف اکنون یاران

تا که پای افشریم، رزم دیگر کنیم، با دژخیمان




۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

با دوستان و نظر من در باره اقای علیرضا خالو کاکائی. اسماعیل وفا یغمائی

دوستان گرامی
پس از درج نوشته آقای علیرضا خالو کاکائی(طارق) شاعر و رزمنده ساکن لیبرتی، در سایت دریچه، شمار زیادی میل وکامنت واصل شده و فرستندگان معترضند که چرا آنها را منتشر نکرده ام.
 این کامنتها را که اکثرا با زبانی تیز و تند علیه آقای خالو کاکائی است با تشکر ازفرستندگان و توجه آنها منتشر نمیکنم.علیرغم مقاله «ای گربه قرمدنگ» من با عکس العملهای مشابه بخصوص با شناختی که از نویسنده دارم موافق نیستم. 
فرهنگ من و امثال من فرهنگ «خداوندگار» نیست که خیزهای فرهنگ او در منش و اخلاق و متهم کردن دیگران احتمالا خدا را هم به حیرت وا میدارد. تاکید میکنم واقعا سنگینی طاقت فرسای نفرت از دیگران را بر نمی تابم و بی نفرت از دیگرانی که چون خود من قربانی جنایات ملایان و پی آمدهایش هستند راحت ترم.تمام نفرت ها در اختیار نفرت فروش باد.تاکید میکنم  با توجه به شناختی که از ماهیت افراد دارم میان خالو کاکائی با «کربلائی محمد!»و «کربلائی احمد!» و ان «خاتون کانا» که مرا مشکوک به همکاری با ملایان نموده بود ومزخرفاتشان فرق میگذارم.
خالو کاکائی فارغ از اینکه علیه من بنویسد یا ننویسد به نظر من( اگر اجازه دهید نظر خود را بگویم)مردی شجاع، وارسته، شریف و شاعری توانا و درویش مسلک است که سالها علیه رژیم خونریز ملایان مبارزه کرده است. 
من با کسانی که صادقانه پا بمیدان گذاشته اند و سالیان دراز را ئر این مسیر گذرانده اند جنگی ندارم واین نوع نوشته ها در رابطه با شخص من نگاه مرا تغییر نمی دهد. 
من خود در تشکیلات بوده ام و تشکیلات و کارکردهایش را میشناسم و منجمله تجربه دو نامه مشابه را که خود من ، علیه زنده یاد کمال رفعت صفائی، و مجاهد پرویز یعقوبی در سالهای1364 و 1370 نوشته ام دارم(بعدها از هر دو عذر خواهی کردم و همین جا این پوزش را تکرار میکنم).در ضمن در همین جا خدمت چند رفیق سابق شاعر و نویسنده ای که هنوز علیه من چیزی ننوشته اند  عرض میکنم و درخواست میکنم اگر در این زمینه تحت فشارند حتما بنویسند و خودشان را از فشارهای بیرونی و یا درونی برمانند که حتما از اسایش آنها خوشحال خواهم شد. مطلقا دلخور نخواهم شدوقضاوت من با این نامه ها اگر فقط در مورد من باشد تغییر نخواهد کرد.
اسماعیل وفا یغمائی
20 دسامبر 2013

و حدیث پیرامونیان هفت حصار!. اسماعیل وفا یغمائی



وحدیث پرامونیان هفت حصار
اسماعیل وفا یغمائی

اشاره ای کوتاه به مقاله هفت حصار
چندی قبل با نوشتن «هفت حصار» کوشش کردم  بدون دشمنکامی تصویری از هفت حصار مختلف را در اختیار خوانندگان مقاله «هفت حصار» بگذارم تا خوانندگان هریک بفراخور تجربیات خود بتوانند این ماکت یا نقشه رابا دانسته های خود پر کنند و بدانند در طی سالهای گذشته من و ما در چه جهانی به سر برده ایم؟، چرا سکوت کردیم؟ و چرا دیر سکوت خود راشکستیم؟ و چراحالا به ترسیم گوشه هائی از واقعیت برخاسته ایم؟.
این حصارها واقعی بود، برخی در عالم واقعیت فرو ریخت و برخی باقی ست. شمار زیادی هنوز و در برخی موارد با ایمان و افتخار، در درون شماری از این حصارها بسر میبرند. عده ای از این حصارها خارج شده اند و راه بجائی نبرده اند. جمعی کوشش میکنند راهی بجائی ببرند.گروهی اگرچه سالهاست از حصارها گریخته اند ولی در عالم نمادین و در جهان ذهن هنوز در درون حصارهایند.بیش از این در باره درون حصار نمینویسم و خوانندگانی را که نوشته «هفت حصار» را نخوانده اند نخست به خواندن آن راهنمائی میکنم تا پس از آن این نوشته، یعنی بیرون از دیوارهای هفت حصار را بخوانند..... لینک هفت حصار اسماعیل وفا یغمائی
***
تبدیل تصویر ذهنی به تصویری عینی
برای درک مساله از شما میخواهم تصویر ذهنی هفت حصار را به تصویری عینی تبدیل کنید.
قلعه ای را در نظر آورید با هفت حصار تو در تو و نیرومند بر فراز کوهساری یا سینه دشتی با دروازه ای یا دروازه هائی فرو بسته، و دیوارهائی پیچاپیچ که سر بر ابر و صاعقه میسایند.فرض کنید این قلعه عظیم، درموجهای زمان مثلا قرن پانزدهم، و نه در قرن بیست و یکم خود را مینمایاند. درهر دژ و حصار، زندگی تنها در درون قلعه  جریان ندارد . پیرامون قلعه نیز ازهیاهای زندگی سرشار است.

اشاره ای به پیرامونیان قلعه
در قلعه ای و حصاری معمولی، پیرامون قلعه، میتوان کسانی را یافت که بود و زیستشان به حیات قلعه وابسته است. فرش فروشانی که آمده اند تا کالای خود را بفروشند. معماران و بنایانی که کارشان ساختن و بساز و بفروش است و در دژ کاری یافته اند. رمالان،   فالگیران، شعبده کاران، و امثالهم.  . اینان با رمالی و فالگیری و تصویر سرنوشت روشن برای ساکنان قلعه و پراکندن امید،و شعبده کاران با معلق زدن وکارهای جالب کردن مردم و نیز ساکنان دژ را سرگرم میکنند و در هیاهای پیرامون دژ رزق و روزی خود را میجویند.شاعران و مداحان و نوازندگان و رقصندگان را نیز میتوان در این جمع یافت،اینان با سرودن شعری یا نواختن آهنگی از خوان کرم قلعه نشینان برخوردار میشوند،هستند نومیدانی زده شده و رانده شده از همه جا، که خسته از جهانی کوچک شده و مچاله شده ، صمیمانه امید را در اینجا میجویند و تمام جهان را خلاصه شده در این دژ میبینند. برخی از اینان ایمانی محکم به قلعه نشینان دارند و حتی حاضرند جان فدا کنند. برخی از پیرامونیان قلعه آشنائی یا خویشاوندی زنده یا مرده در قلعه داشته اند یا دارند و بر این روال میتوانید جمعیت قابل توجهی را که با رشته هائی پیدا و نا پیدا رشته زندگیشان به رشته زندگی دژ وابسته است  راببینید.
اینان فارغ از آنچه که در حصارها میکذرد،فارغ از اعتقاد یا عدم اعتقاد به اعتقادات ساکنان حصار ،فارغ از کشتگان و مردگانشان، فارغ از فرا کشیدنها و فروکشیدنها، فارغ از جنگهای ساکنان دژ و شمار کشتگان بنوعی پیوندی بسیار مادی و نیرومند با ساکنان قلعه دارند. اگر دژ نباشد آنان هم نخواهند بود و هویتی نخواهند داشت  . اینان کسانی هستند که اکثرشان را به ضرب تازیانه هم نمیتوان درلشکر کشیهای صاحبان دژ بمیدان کشید! و باخود همراه کرد. کارنامه اکثرشان را که بنگری حتی نشان و مهر یکروز خطر کردن در آن وجود ندارد!، چرا که دل از خانمان و خانه و کارخانه و شرکت واهل و عیال و فرزندان کندن سخت است اما از این گذشته و از آنجا که هست و نیستشان به هست و نیست ساکنان حصار و وجود حصار وابسته است  و بی وجود حصار هیچند و هیچ،هر نوع دفاعی از آن میکنند.شعار میدهند. شعر مینویسند. زیر اطلاعیه ها را امضا میکنند.مقاله مینویسند، و چنان پرشور مینویسند و چنان مخالفان و منتقدان و  حصار نشستگان را میکوبند که گاه خود حصاریان اینچنین نمیکوبند.
نیاز دو طرفه
در کشاکش روزگار و سیر حوادث گاه چنین میشود که نیاز حصاریان و پیرامونیان حصار به یکدیگر تفکیک این دو را از یکدیگر دشوار میسازد اما این دو سخت از هم دورند و تنها نیاز این دو گروه به یکدیگر است که این دو بخش ناشبیه را به هم وصل میکند و چرخه ناقص ظاهرا تبدیل به چرخه ای کامل میشود.
 در شرائط نیاز و تبدیل چرخه ناقص به کامل :
حصاریان نقائص پیرامونیان را عجالتا از یاد میبرند که مثلا فلان پیرامونی،که سخت قلم میزند و منتقدان را میکوبد روزگاری در خدمت دشمن بوده و با رئیس زبده جلادان مثلا دیدار داشته، یا دیگری سالها پیش با خائنی مشهور در قسطنطنیه نرد عشق باخته، یا دیگری در پرونده قتل  خواننده ای نامدار رد پایش پیداست، یا کسی بخاطر کم کردن صد و پنجاه اشرفی از مواجبش توسط خان خانان، خان خانان را با توسل به بدترین کلمات، سخت دشنام داده، و دیگری پس از سفر با کاروانی که قصد دیاری دور را داشته پس از اقامتی چند ماهه در سرای خواجه ای گشاده دست و نامدار کوشش نموده در نبود خواجه در خانه با خاتون خواجه در آویزد وقس علیهذا.
این کارنامه وضعیت برخی  پیرامونیان است که به دلایل مختلف منجمله نیاز،بر این وضعیت توسط امیران حصار قلم عفو و ترقین کشیده میشود.
پیرامونیان نیز فراموش میکنند که قلعه نشینان گاه در گذشته چه رفتاری با آنان داشته اند و گاه حتی جایگاه پیرامونیان را از سگان ولگرد  پیرامون فروتر قرار میداده اند.
این اشارتی به وضعیت پیرامونیان است اما در پیرامون قلعه وضعیت یک دسته از پیرامونیان بسیار بسیار توجه بر انگیز است. آنچه در این نوشته بخصوص مورد نظر من است وضعیت این گروه و شناخت این جمع است.
***
قلعه نشینانی که به پیرامونیان پیوسته اند
در میان کسانی که نام بردیم جماعتی وجود دارند که سالها و سالها در زمره قلعه نشینان و ساکنان هفت حصار بوده اند. سرباز یا سردار ، نامدار یا گمنام تفاوت آنان با دیگر پیرامونیان این است که این گروه بر خلاف پیرامونیان:
اولا: سالها در درون حصارها زیسته اند و   خمیره اندیشه شان سراپا، توسط خداوندگاران حصار ورزانده شده، ور آمده ، به تنور چسبانده شده و آنچنان که خداوندگار می پسندیده و صلاح دانسته در طول سالها پخته شده است. 
ثانیا:  در آغازبه دنبال آرزوها و سوداهائی والاو انسانی ،سالها در خون و خطر زیسته اند و از همه چیز چشم پوشیده اند ورنجها برده اند اما در پایان، به دلائل مختلف شرایط حصار را تاب نیاورده و سرانجام  به آرامی و بدون توهین و تحقیر یا در زیر باران تحقیر و توهین از حصار خارج شده یا از حصار به بیرون رانده شده اند.
سرنوشت این گروه گوناگون است.
برخی:
 پس از خروج از حصار دیر یا زود به کسانی که تا دیروز با آنان در حال نبرد بوده اند یعنی دشمن بزرگ پیوسته اند و برای همیشه از حصار و پیرامونش دور شده اند.
دسته ای:
 سر در گریبان خویش کشیده و پس از سالیان دراز به اجبار و با اندوه به دنبال زندگی خود شتافته و در گوشه و کنار صحرای بی پایان غربت بی آنکه به دشمن بزرگ تن دهند  به شرافت ستونی بر آورده و سقفی زده و به تنهائی یا با کسی، به شادی و امید یا با اندوه و نومیدی، موفق در کار خویش یا ناموفق روزگار میگذرانند  و کاری با حصار نشینیان و نیز دشمن بزرگ ندارند تا روزگار بسر آید و فرمان در رسد  وبویحیی، (پدر زندگی که نام دیگر عزرائیل است) زمان کوچ را ابلاغ کند.
گروهی:
پس از گریز از حصار نشینان چون میدانند دشمن بزرگ حقیقی است، علیرغم غوطه ور بودن در امواج سرد و بیرحم غربتی تحمیل شده جان میکنند و دل میسوزانند تا نخست ماجرای خود و حصارها رابه درستی باز خوانی کنند ودر معرض دید و داوری قرار دهند و سپس راهی بجویند و دستی به کاری درست بر آورند، که در سر زمین دور دستشان طناب های دارها در باد در نوسانند و جلادان بر سریر قدرتند و ملتی به زنجیر کشیده شده است. 
برای اینان سرگذشت حصار و حصار نشینان پس از سالها و رنجها در روشنائی قرار دارد و کمابیش بخشی عظیم از خویشتن غارت شده خود را باز یافته اند ودر هوائی دیگر تنفس میکنند آنچه که هست جستجوی راهی است که چون گذشته راه به بی سرانجامهای پیاپی نبرد.
و شماری:
به دلایلی روشن یا نا روشن از حصارها گریخته اند ، نه به دشمن پیوسته اند،نه خواسته اند یا توانسته اند سقفی و یا ستونی بر سر خود بر آورندونه توانسته اند سایه های عظیم و مقدس و راز الود سالها زیستن در حصارها را از ذهن خود پاک کنند و فضائی دیگر بجویند. تاکید من در این نوشته اینانند.
صادقان این گروه:
از حصارها خارج شده اند اما مرعوب و منکوب عظمت حصارها،آنچه که در حصارها گذشته، سایه های هفت حصار را با خود به بیرون هفت حصار آورده اند.
صادقان این گروه:
از آنجا که کنده شدنشان نه بمدد روشنای یک شناخت و نقد  درست خداوندگار و شناخت کارکردهای سیاسی وانسانی و مکتبی اودر طی سی وپنجسال ،بلکه در اکثر موارد به دلیل آشفتگی و خستگی وکلافگی بوده پس از خروج خود را گناهکار و بدهکار میدانند و در این گناهکاری و بدهکاری در بسیاری موارد سنگینی اجساد کسان و آشنایان خود را بر شانه حس میکنند و برای سبک کردن بار وجدان معذب، نهایتا سر شکسته وار در بال کشیده ، پس از ماهها یا سالها باز میگردند و از حاشیه نشینان پیرامون حصار میشوند.
صادقان این گروه:
نتوانسته اند تکلیف خود را با خود یکسره کنند. چیزی را نفی کرده اند اما نتوانسته اند پس از نفی چیزی را اثبات کنند. این گروه کوشیده اند خداوندگار را نفی کنند اما هرگز نتوانسته اند خود را اثبات کنند، اینان نخست از خداوندگار بریده اند اما به خویشتن خویش وصل نشده اند بنابر این:
 میان بریدن از خداوندگار و بریدن از خویش سرگردانند و بنابر این در این تهی دردناک،تهی درناک درون خود(هویت درونی تلمبه زده شده و تخلیه شده)، و تهی بی سایه بیرون خویش(جهان سرد و سنگین خارج  وواقعیت نایافته بیرونی)، به پرسه زنندگان پیرامون هفت حصار تبدیل شده اند.
صادقان این گروه:
اگر در سالهای سالخوردگی و میانسالی باشند میدانند که از آنجا که طول راه باقیمانده و ادامه سفر عابران به طول زمان باقیمانده نیز ارتباط دارد ، حس میکنند راهی دراز برای پیمودن آنها باقی نمانده  و در این میان حتی سایه های مبهم مرگ وابهام در سرنوشت  خیالی آینده و شاید این که حرفهای خداوندگار در باره جهان دیگر راست باشد، هراسان و شرمنده حالند واین سودا آنان را بیشتر و بیشتر در بیراهی و گمشدگی و پرسه زدن در پیرامون قلعه ترغیب میکند.
صادقان این گروه:
از بازیافتن خویش درمانده اند.
باز هم میتوان اندیشید و در شناخت آناتومی این انسانهای اکثرا مظلوم و در بسیاری موارد صادق ویران شده، پارامترهای دیگری را افزود ولی نیازی نیست و تامل روی پارامتر بی هویتی و نیافتن هویتی تازه در پیوند با جهان و تاریخ پیرامون و اینان رابه این شرایط کشانده است.
این گروه و جماعت اتفاقا پس از رجعت مجدد و در سایه سار دیوارهای حصار نیمه هویتی، ظاهری و نه واقعی یافتن، بعنوان آلت اعمال خواسته های ،خداوندگاران تبدیل به پی گیرترین و بیرحم ترین سرکوبگران گروهی میشوند که چنانکه قبل از این اشاره کردم :
 پس از جدائی از حصار نشینان چون میدانند دشمن بزرگ حقیقی است، علیرغم غوطه ور بودن در امواج سرد و بیرحم غربتی تحمیل شده جان میکنند و دل میسوزانند تا نخست ماجرای خود و حصارها را باز خوانی کنند و سپس راهی بجویند و دستی به کاری درست بر آورند که در سر زمین دور دستشان طناب های دارها در باد در نوسانند و جلادان بر سریر قدرتند و ملتی به زنجیر کشیده شده. برای اینان سرگذشت حصار و حصار نشینان پس از سالها و رنجها در روشنائی قرار دارد و کمابیش بخشی عظیم از خویشتن غارت شده خود را باز یافته اند ودر هوائی دیگر تنفس میکنند آنچه که هست جستجوی راهی است که چون گذشته راه به بی سرانجامهای پیاپی نبرد.
اینچنین است که میبینیم کسی که بیست سال قبل فرزند خود را به دندان گرفته و از میدانی که امروز دوباره سودای دفاع آن را دارد گریخته، و بزرگواری که قریب به بیست سال است در نواحی شمالی ربع مسکون مشغول عتیقه فروشی است، و دیگری که پس از هجده سال سر از شانه عیال برداشته و بیاد این افتاده که باید از انقلاب دفاع کرد و... امثال اینها به نحوی بیرحمانه و در عین حال مضحک میغرند ودندان میکروچند و تیغ میکشند وبا گاه موهن ترین و پتیاره ترین کلمات در کوبیدن منتقد و مخالف، تبدیل به خادمان فداکار خداوندگار میشوند.
سخن فرجام
حرفی و دریغی نیست! بتازند!. اما اگر همچنان در تهی بتازند بدانند راه بجائی نخواهند برد، و منجمله از دلایل راه بجائی نبردن این که:
 خداوندان حصارهائی که روزگاری قرار بود دژ سر بفلک کشیده دفاع از شرف و هستی خلق باشد، چنان ازدارا بودن  مدافعانی شریف و صدیق محروم مانده که شمایان! که در تهی خویشتن راه بجائی نبرده اید بایست برترین مدافعان آن باشید!. این چنین باد!.
 اما علیرغم سردی و گستردگی دشتهای غربت و سالهای فراون سپری شده که اکثریت قریب به اتفاق عمر ما را ربود، به شما دوستانه یاد آوری میکنیم، تنها درندگی حکومت آخوندهای خون آشام و نفی آن نمیتواند موجب اثبات خطاها ی بنیان سوزی باشد که برترین و متشکلترین و گسترده ترین نیروی مدافع منافع مردم را در سالهای پنجاه و هفت تا شصت، به روزگاری بکشاند که امروزپس از سی و دوسال،در هیئت یک فرقه مذهبی - سیاسی و نه یک تشکل که نماینده عمومیت تمامی مردم ایران باشد، شاهد آنیم. در اینجا میپرسم:
 گفته میشود خداوندگاران عالیترین رهبری را در طول سالهای گذشته تا بحال داشته اند! سئوال این است اگر بدترین رهبری را میکردند چه بر سر من و شما می آمد که امروز نیامده ؟و این خود زمینه بحثی دیگر است.
اما در بیرون از ذهن ما اگر چه ما در غربت بپایان برسیم.میهنی وجود دارد که  سده هاست تاریخ تولدش در دفتر تاریخ به ثبت رسیده است. در درون این میهن ملتی زیسته است و می زید که تاریخش نشان داده است در سخت ترین شرایط خود را از درون خویش زایانده است.ما ازسایه های هنوز مبهم رقصان بر دشتهای تاریخ نمی ترسیم تا تن به رجعت دهیم. ما میکوشیم و صبور میمانیم .شما هر چه میخواهید بتازید.ما دشمن شما نیستیم و اگر باور کنید از خواندن دشنامهایتان دچار رقت میشویم تا خشم و نفرت. ما باور داریم با ما و یا بدون ما دنیای نوین خواهد رسید دنیائی که با جاروهای آهنین  و مهربانش حکومت خونین جلادان حاکم بر ایران را جارو خواهد کرد. اگر اندکی باور دارید که ما منتقدیم و نه دشمن شما هم اندکی به این جارو بیندیشید.
شیپورها از دورها بر بام میهن مینوازند
از دورها شیپورها تاریک و روشن مینوازند
اسماعیل وفا یغمائی 
بیستم دسامبر 2013 میلادی