دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند

۱۳۹۳ آذر ۷, جمعه

زنده باد ما! اسماعیل وفا یغمایی

دارم پرونده ماه آذر را میبینم.از آن سال که خون آن سه یار دانشگاهی بر زمین ریخت و هر سال از خونشان آتش زبانه کشید. یاد آن سالها بخیر.یادم می آید. سلف سرویس دانشگاه. گاردها که قلبشان از ترس تاپ تاپ میکرد.ما که بیقرار افتادن اولین بشقاب بودیم! ترانه داریوش که در سکوت از بلند گوهاپخش میشد.آشپزها و مقسمین غذا که ترسیده بودند و بیرون که افسرهای ورزشکار باتوم در دست رژه میرفتند و ناگهان بشقاب می افتاد و میشکست و...
آذرها در پی آذرها با شعله هایشان آمدند و شاه رفت و شیخ آمد و هنوز آتش آذر ریش سوز است. چند روز دیگر دوباره شعله آذر از راه میرسد. اول آذر خون دو فروهر را ریختند. همان سال و همان آذر دو نویسنده نازنین پوینده و مختاری را کشتند. هفده و هجده آذر هفتاد و هفت.دهسال قبل در آذر شصت و هفت دکتر سامی را کشتندو ...پرونده قتلهای زنجیره ای سرسام می آورد و حول و حوش آن قتلهای دیگر. همه نوع طرز تفکر در آن هست. همه نوع آدم وجود دارد.جلوتر که برویم ماه دی هم خونین است چهارده دی مهندس حسین برازنده انسان نازنینی که هم مذهبی بود و هم ملی در سال هفتاد وسه توسط ملاها سلاخی شد.چهره معصومانه اش را با پوست سپید و استخوانبندی ظریف و موهای خرمائی فراموش نمیکنم. ازدواج که میخواستم بکنم رفتم کت و شلوار او را از خانه پدر زنش حاجی آقا یزدانیان قرض گرفتم و در ته پل المحله در خانه پدر زن چند دقیقه بعدم جرئت نداشتم تکان بخورم که لباس که به تنم تنگ بود پاره میشد.مهندس سعی میکرد خنده خودش را کنترل کند چون میدانست کلافه شده ام. او در آن ایام هوادار مجاهدین هم بود ولی بعدها راهی دیگر برای مبارزه برگزید.دو برادرش به نظرم در میان مجاهدین بودند و هر دو هم جان باختند.قبل از ماه آذر در آبانماه سال هفتاد چهار مترجم احمد میر علائی را با تزریق الکل کشتند.همینطور چه جلو برویم و چه عقب ، از فروردین تا اسفند جنازه در پس جنازه است که روی خاک افتاده، نویسنده و شاعر و مترجم. کشیش مثل دیباج و میکائیلیان، ملای اهل سنت مثل ماموستا محمد ربیعی. و ماموستا فاروق فرساد اهل سقز از شاگردان احمد مفتی زاده در سال 74 در تبعید گاه خود به قتل رسید ، دموکرات مثل دکتر قاسملو و دکتر شرفکندی، عضو شورا مثل دکتر رجوی و نقدی،نویسنده و تبعیدی به ایران بازگشته مثل دکتر مجید شریف، روزنامه نگار اسلام ستیز مثل دکتر مظلومان، رجل سیاسی پناهنده مثل دکتر شاهپور بختیار، ادیب نامدار مثل سعیدی سیرجانی، خواننده مثل حسین سرشار. استاد دانشگاه مثل دکتر احمد میرین و..و.. و. آخر شب سرم دارد سوت میکشد و نمیخواهم با ردیف کردن تمام اسمها سرتان را به درد بیاورم. میخواهم نصیحت یکی از کاربران را هم گوش کنم و این بار را کوتاه بنویسم. میخواهم تاکید کنم در میان کشتگان به دست ملا همه جور اختلاف از نظر دین و فکر و راه و رسم و سازمان و حزب و ریش و سبیل و لباس وجود دارداما دو سه تا وجه مشترک هم وجود دارد شاید اشاره به این وجه مشترکها بد نباشد. اینها همه ایرانی بودند. اینها من اطمینان دارم ایران را دوست داشتند. اینها همه با فکر و خیال خودشان می خواستند به مردم کمک کنند. اینها هم از حاکمان ایران بدشان می آمد و به همین دلیل هم کشته شدند. و سر انجام قاتل تمام این ایرانیها اینها که مبارزه کردند اینها که به شیوه خودشان مبارزه کردند ملایان حاکم هستند. آیا این همه ما را به این فکر نمی اندازد که بعد از سی سال(سی و هشت سال) بیندیشیم که ما با تمام اختلافات وجوه مشترک جدی داریم و همه و همه جائی و حقی در این مبارزه سی ساله داریم و بخصوص در خیزا خیزاهای جنبشی که موج شانزده آذرش پیش روست می توانیم دشمن را یکی بدانیم و بگوئیم «مرگ بر او» یعنی مرگ فقط و فقط برای یکنفر و وجه دستوری مفرد را در دوم شخص و سوم شخص بکار ببریم«مرگ بر تو و فقط تو ای دشمن که دشمن همه مائی و دشمن میهن مائی» . «مرگ بر او و فقط او»او که دشمن همه ماست و یکتا و مفرد و واحد است، ولی هرگز، هرگز وجه مفرد را برای خودمان بکار نبریم و نگوئیم درود بر من و زنده باد من و فقط من!  هرگز نگوئیم «ایران- من! من- ایران!» بلکه بگوئیم «ایران- ما . ما- ایران»  هرگز نگوئیم «خدا- من - میهن» بلکه بگوئیم«خدا-ما-ایران» خودمان را با توجه به واقعیت سیاسی و اجتماعی و تاریخی ایران و با اتکا به تجربه سالهای گذشته ، بر اساس درد مشترک و میهن مشترک گوناگون بدانیم و بگوئیم «زنده باد ما»، ما که گوناگون و متفاوتیم ولی همرزم و همدرد و هم میهنیم، درود برهمه ما، پیروزی از آن همه ما، و با این اندیشه به این تفرقه مزخرف اقلا در این مقطع پایان دهیم که خیزاخیز شانزده آذر در راه است و ملتی و میهنی در انتظار و ملایان حرام لقمه حاکم دندان تیز میکنند.
________________________________________-
این یاداشت نخستین بار در اول دسامبرسال 2009 میلادی نوشته و منتشر شد
اسماعیل وفا یغمائی

در سالگرد قتل نویسنده ارجمند سعیدی سیرجانی. اسماعیل وفا یغمائی

 
آنچه میخوانید بخشی از مصاحبه شاعر و پژوهشگر ارجمند . م. ساقی با من است که قبل از این منتشر شده است لینک
:م ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی مجموعه بیست و دو گفتگو. گفتگوی پنجم با توجه به سالگشت قتل این نویسنده ارجمند باز خوانی آن بی مناسبت نیست
 
– از این سئوال برویم به سئوالی دیگر، صحبت از شاعران و نویسندگان سیاسی شد و کشتار و زندان و تبعید آنها و قتلهای زنجیره ای،در این میان نویسنده مشهور علی اکبر سعیدی سیرجانی از زمره کسانی بود که به قتل رسید،شادروان سیرجانی اگر چه در داخل و خارج کشور در میان گروهها و پناهندگان مطرح است ولی کمتر توسط  شورا که شما هم عضو آن بودید و یا مجاهدین مورد توجه قرار گرفته است، چرا و نظر خودتان چیست؟
- سئوال را می شود از خود شورا و اعضای شوراکرد که حتما جواب و توضیح  خودشان را دارند و من نمی توانم از جانب آنها پاسخی بدهم ولی فکر می کنم شورا در کل، تمام قتلها و کشتارها را و بخصوص قتلهای زنجیره ای را بارهامحکوم کرده است و در تریبونهای مختلف از آنها یاد کرده است، در رابطه با آقای سعیدی سیرجانی به طور خاص از آنجا که ایشان در رابطه با عملیات فروغ جاویدان گویا سخنانی درشت و مشابه حرفهای ملایان و باب طبع ملایان بر زبان آورد و نیزگویا در رابطه با جبهه های جنگ مسافرتی داشته و سخنانی گفته است و نیز مجبور به نوشتن توبه نامه شده است طبعا با مجاهدین و شورا از نظر سیاسی در دوران حیاتش زاویه داشته است که باید به این مسئله توجه داشت.
- نظر خود شما چیست؟
– من نظر خودم را بارها در زمینه های مشابه گفته ام،من شخصا معتقد به نقد هستم و نه نفی،خصوصا در رابطه با شرایط ایران و مخصوصا با نویسنده وشاعری که توسط عمله و اکره ظلم جانش را از دست داده باشد معتقدم خیلی انقلابی و رادیکال برخورد نکنیم که از حقیقت دور خواهیم شد.مثال را روی خارجی ها بزنم. آندره شینه نویسنده فرانسوی را در جریان انقلاب کبیر گویا مثل لاوازیه شیمیدان معروف به جرم ارتباط با محافل سلطنت طلب گردن زدند ولی او در عرصه ادبیات انسان قابل احترامی است که کتابهایش را می خوانند،بالزاک نویسنده فرانسوی و پدر رئالیسم و به قول گورکی یکی از چهار برج جاودانه و عظیم ادبی جهانی(سر وانتس و شکسپیر واحتمالا همر سه تای دیگر هستند) در لژ سلطنت طلبان صندلی مخصوص داشت،جان اشتاین بک نویسنده «خوشه های خشم» در جریان جنگ ویتنام مواضع ارتجاعی گرفت،بورخس نویسنده بزرگ آرژانتینی مثل نقاش نابغه سالوادر دالس وشاعر و نویسنده معروف ازرا پاند به فاشیسم متمایل بود، داستایوسکی سراینده سرود «زنده باد تزار» بود!،حافظ شیراز با شاه شجاع مظفری جام  بر جام میزد و سعدی در مرگ خلیفه عباسی نوحه سرائی می کرد و در رابطه با یهودیان و زرتشتیان نگاهش راسیستی بود است! با اینها چه بکنیم؟نفی شان کنیم!.این کار در قدرت ما نیست اینها آنقدر بزرگند که علیرغم این اشکالات نمی شود نفی شان کرد و با نفی شان به بخش موثری از فرهنگ جهانی و ملی لطمه می خورد، بنابراین به دور از نفی و قهر باید از لحاظ سیاسی صریح و روشن نقدشان کرد، خوب و بدشان را گفت و از لحاظ ادبی پاس ارزشهایشان را داشت، همان کاری که اروپائی ها می کنند. در انقلاب اکتبر هم در آغاز کار خواستند یقه همه نویسندگان و شاعران قبلی را بگیرند که دیدند کسی باقی نمی ماند و کوتاه آمدند هر چند بعدها دوباره متاسفانه نویسنده کشی شروع شد.
– در رابطه با سعیدی سیرجانی هم باید همین کار را کرد؟
- به نظر من دقیقا باید همین کار را کرد بخصوص که سیرجانی را بیرحمانه کشتند. سعیدی سیرجانی یکی از بهترین نویسندگان مملکت ماست. من از دوران نوجوانی به دلیل رفاقت مستحکم او با حبیب یغمائی و همکاری اش با ماهنامه یغما از خوانندگان آثار او بودم. قلم او بسیار نافذ و شیرین و کاملا یک قلم اصیل و کمیاب ایرانی است. این نظر من است و از آن دفاع می کنم. باید نخست رفت وکلیه آثار سیرجانی را خواند وتفاوت سیرجانی ادیب را با سیرجانی سیاستمدار شناخت و اندرونه ادبی و فرهنگی عمیقا ضد ارتجاعی و ضد ولایت فقیه سیرجانی را حس کرد و بعد داوری کرد. سیرجانی را بخاطر کتابهایش و نوشته هایش کشتند. اودر عرصه فرهنگی و ادبی دلیرانه علیه جمهوری اسلامی با قلمش مبارزه کرد. البته او نه چریک بود و نه انقلابی ، سیرجانی نویسنده ای دمکرات و انسان دوست و با فرهنگ و با سواد بود که سالها قلم زده بود و متاسفانه بر خلاف هوشیاری ادبی اش درعرصه سیاست به نظر من اشتباه کرد و رژیم جمهوری اسلامی را با رژیم شاه و رفسنجانی را با امیر اسدالله علم و سایر بزرگان دوران شاه عوضی گرفت،و فکر کرد این نیش قلمها و افشاگریها می تواند حد اکثر بازداشت و حبس کوتاه مدتی را برای او به ارمغان آورد و رفسنجانی و امثال او به دلیل عرق همولایتی بودن او را مانند عناصر صاحب نفوذ رژیم سابق یاری خواهند کرد ولی متاسفانه شادروان سیرجانی متوجه نبود که رزیم جمهوری اسلامی تا سال 1370  در سیلاب خونهای چند ده هزار مجاهد و مبارز دامن تر کرده و از ریختن خون دخترکان نوجوان هم ابا نکرده است و یک قلم در تابستان 1367 هزاران زندانی را به جوخه های اعدام سپرده است و رفسنجانی و امثالهم بر خلاف امثال علم و امیر عباس هویدا نه نویسنده ای چون علی دشتی و نه طنز نویسی چون رسول پرویزی و خسرو شاهانی و امثالهم را تاب نیاورده اند وتا گردن در خون خلق فرو رفته اند. این اشتباه محاسبه سیاسی او بود و همین اشتباه محاسبه سرنوشت تلخ او را رقم زد و متاسفانه مجبورش نمود که در پایان عمر توبه نامه نوشته و چیزهائی بنویسد که شایسته او نبود اما همین جا بگویم نوشته ها و گفته هائی که در زیر فشار شکنجه و اعدام بر زبان او و هر کس دیگر جاری شده به نظر من نه واقعی است و نه ذره ای ارزش دارد  و ما باید مقداری سعه صدر به خرج بدهیم و با حفظ گرایشات انقلابی خود ،مقداری بر اساس قانون و موازین حقوقی بر خورد کنیم و بیندیشیم که  در مملکتی که چریک از جان گذشته اش برای حفظ اسرار خلق و نبریدن در زیر شکنجه،سیانور در دهان می گذارد انتظار نداشته باشیم نویسنده ای سالخورده ودموکرات و لیبرال را در زیر شکنجه و هول مرگ به زانو در نیاورند و مجبورش نکنند توبه نامه بنویسد و علیه گسترده ترین نیروی فعال علیه رژیم ولایت فقیه به خواست فقیه و در زیر ضربات شلاق فقیه موضع نگیرد..
یعنی به نظر شما اعتراف در زیز شکنجه و توبه نامه نوشتن بی ارزش است؟
- به نظر من بی ارزش است، اگر آن را دارای ارزش بدانیم یک پوئن مثبت به جلادان داده ایم یعنی این که افراد از ته دلشان آمده اند و به نفع جلاد حرف زده اند و او را تائید کرده اند،و آیا به این مساله فکر کرده ایم؟چرا چریک سیانور در دهان دارد؟بخاطر اینکه به مقاومت خودش در زیر شکنجه اعتماد ندارد وسازمانش به او می گوید موقع دستگیری سیانور را بشکن تا زنده دستگیر نشوی و اگر شدی چهل و هشت ساعت مقاومت بکن و جلادان را سرگرم کن تا اطلاعاتت بسوزد .با این که شکنجه در دوران شاه با خمینی قابل مقایسه نیست،باید توجه داشته باشیم استثنا تبدیل به قاعده نمی شود و همه  بدیع زادگان و همایون کتیرائی نیستند. من خودم در ساواک مشهد مدت زمانی شکنجه شدم و می دانم شکنجه چیست؟ فی الواقع پذیرش مرگ اگر بگذارند آدم بمیرد مشکل نیست، آدم می میرد و درد تمام میشود ولی نمی گذارند تمام بشود. در جریان شکنجه تن آدم را به جنگ اراده و خواست و روح و اندیشه آدم می آورند، شکنجه می دهند و تن آدم را تبدیل به دشمنش می کنند و نمی گذارند آدم بمیرد تا زمانی که ببرانندش و بیاورندش پشت تلویزیون،  این را باید فهمید و باید انصاف به خرج داد و اعلام کرد که اعترافات در زیر شکنجه ذره ای ارزش ندارد تا دشمن خلع سلاح بشود و نتواند از براندن در زیر شکنجه استفاده ببرد. منظورم  نه نفی دلاوریهای مقاومین و نه تبلیغ بریدن و ضعف است، منظور بیان یک حقیقت تلخ است که جلاد از آن سود می برد و من خود رفیقانی داشته ام که سالها را با هم سپری کردیم در بیرون و در زندان شاه، و متاسفانه در زندانهای خمینی براندندشان و به زانو در آوردندشان و سپس کشتندشان و یادشان از زمره تلخترین و مه آلوده ترین یادهای زندگی من است . در رابطه با سعیدی سیرجانی من این حقیقت را می فهمم، برخورد جلادان رانفی می کنم،حرفها و برخوردهای او را نقد می کنم ولی او را نفی نمی کنم و به عنوان یکی از نویسندگان برجسته ایران به او احترام می گذارم همانطور که جلال آل احمد را بخاطر نوشتن غربزدگی و ستایشش از شیخ فضل الله نوری نفی نمی کنم بلکه نقدش می کنم و به او احترام می گذارم. باز هم تکرار می کنم.نخست افراد را به درستی با مجموعه آثارشان بشناسیم و تمام زحماتشان را بخاطر یک خطا چه کوچک و چه بزرگ نفی نکنیم و بعد صریحا نقدشان کنیم.
ادامه دارد

۱۳۹۳ آبان ۱۶, جمعه

در برکشیدن شمشیر مینائی علیه همنشین بهار اسماعیل وفا یغمائی


سایت محترم آفتابکاران چند مقاله در رابطه با مصاحبه همنشین بهار با سعید شاهسوندی منتشر کرده که بروید و بخوانید. جالب است ولینکها را در پائین همین متن گذاشته ام
مدتی بود خبری نبود.اما سپاس خدارا که معلوم شد رفقا سر حالند و:
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود(حافظ)
من مصاحبه همنشین با سعید شاهسوندی را در وبگاه خود دریچه منتشر کرده ام و نوشتم چرا منتشر میکنم. حالادوباره میگذارمش بالای سایت تا خوانندگان راحت تر بخوانند. همنشین بهار خود میتواند  اگر بخواهدپاسخگو باشد اما از آنجا که به من نیز چون این مصاحبه را منتشر کرده ام اشاراتی شده، این یاداشت و نظر خود را مینویسم 
در باره اتهام به همنشین بهار 
سالهاست که افشای این و آن بعنوان مامور اطلاعات و مزدور و خائن اغاز شده و ادامه دارد. از جمله این مزدوران و خائنان وبه زیر قبای ملا خزیدگان در افق دورترازشادروانان مهندس بازرگان و دکتر بختیار و غیره میتوان شروع کرد و به صفی که در آن دکتر قصیم و دکتر روحانی و مصداقی و اقبال و خود من وجود دارند و... رسید. در باره تمام اتهامات واتهام شما به همنشین بهار، اگر مدرکی واقعی دال بر اطلاعاتی بودن او دارید ارائه کنید. چیزهائی که بستگان سابقش قلمی کرده اند والبته با بیست سال تاخیر دردی از شما را دوا نمی کند بلکه بیشتر باعث بی آبروئی نویسندگان و آمران  است.
اتهامات  تکراری وروشن است!.
 - همنشین بهار اطلاعاتی است.
 - درزندان چنین و چنان بوده. 
- اخلاقش هم طبق معمول فاسد است و مشکلات اخلاقی داشته
و طبق معمول و سنت رهبر بزرگوار و غایب جنبش، باز هم مثلا همسر سابق، برادر زن سابق  رفیق سابق، همکار سابق و...علیه فرد بکار گرفته شده است. چه سنت مهوعی!.
اتهاماتی که علیه همنشین بهار اعلام و اقامه شده با این روال، صنار ارزش قانونی ، حقوقی و.. ندارد.حکایت روباه است و دمبش،دمبی که تا بحال افراد بیشماری را به این نوع اتهامات نواخته است و مرا که اینروزها مشغول کار روی تاریخ هستم و بامکتوبات آخوندهای قرون گذشته سرو کار دارم بیاد دلایل آخوندها علیه مخالفان خودشان میاندازد، آخوندها هر مخالفی را و هر غیر همفکری را با این چنین اتهاماتی مثل  کذاب، زناکار، مواجب بگیر خلیفه،لواط کار،خورنده مال یتیم،  و... نواخته اند و این اتهامات ، اتهامات علیه همنشین بهار، از آنجا که از ذات و ماهیت آمران برخاسته قویا آخوندی است و مدتهاست دیگر کسی نه این اتهامات و نه هیچ چیز دیگری را از شما باور نمیکند. واقعا اینها دیگر کاربردی ندارد و گذشت آن روزگار که تا میگفتند:
- برادر گفته
- خواهر فرموده
- سازمان میگوید
همه میپذیرفتند
شما متاسفانه نمی دانید که عظمت سلسله جبال البرز که فکر میکنم یازده برابر مساحت کویت است  (و چهل و هشت قله دارد که بزرگترینش دماوند با5671 متر و کوچکتریینش سماموس با 3620 متر)به وجود دامنه های گسترده اش وقلل پر شکوهش وابسته است و اگر البرز این دامنه ها را نداشت قله دماوند چنان کوتاه و بی شکوه میشد که هیچ توجهی را بر نمی انگیخت و بجای آنکه صاعقه ها بر قله آن بدرخشند و عقابان بر فرازش پرواز کنند و زادگاه اسطورها و افسانه ها شود،استراحتگاه سگان گر گرفته ولگرد میشد و قرارگاه زاغان پیر و خسته و کفتارهائی که از لاشه های مردگان تغذیه میکنند، و بر این روال شما از یاد بردید که عظمت و کار برد رهبران بخصوص قبل از حاکمیت به اقبال عمومی آنها و برجستگی و ارزش راهروان و پیروانشان بستگی دارد و وقتی که پرده داربا منش و روش سیاسی اش همه را بکوبد ودهها مبارز تبعیدی و رنجدیده از هدایت متین دفتری گرفته تا کریم قصیم و محمد رضا روحانی ودر این زمره بسا از اعضای برجسته راه خروج در پیش گیرند  و بقول حافظ مقیمان حریم و حرم بروند  مطمئن باشید دیگر نه رهبران عظمتی دارند و نه حرفشان بردی.
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند 
و
به هوش باش كه هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند
مكن كه كوكبه دلبري شكسته شود
چو بندگان بگريزند و چاكران بجهند

(هر دو از حافظ) 
می خواهم عرض کنم درروزگاری که خود من بعنوان از هضم رابع اطلاعات گذشته از زبان همسر سابقم معرفی شده ام ودر ایامی که دکتر کریم قصیم و آقای محمد رضا روحانی هریک با چهل سال سابقه کار سیاسی و غربت و تبعید را کارساز کشتار اشرفیان، و مزدور و مشکوک، عاطفه اقبال را از زبان برادرش ماماچه و...مازیار ایزد پناه را از زبان برادرش مزدور، ایرج مصداقی فعال پر نفس حقوق بشر را کارد تیزکن جلاد و... معرفی می کنید ، باور کنید و چشم و گوشتان را باز کنید که حرمت ایشان ذره ای، ذره ای،خدشه دار نشد، تاکید میکنم :ذره ای خدشه دار نشد، بلکه این تتمه حرمت شما بود که بر باد رفت. 
این را باور کنید.اتهام نزنید. بگذارید تاکید کنم  که هر کس میتواند تا زنده است هم در راههای خیر وشرف اعتلا یابد و هم در زندگی بلغزد وحتی به چنان حضیضی دچار شود که مثلا سر در آخور اطلاعات بگذارد و باعث خوشحالی شما بشود!  ،اما باید این را نه با فتوا و حرف مفت و تهمت بلکه با دلیل و برهان قابل درک و قبول  و با نیتی خیر در راستای منافع مردم و میهن و نه منافع شخصی وحل و فصل مشکلات سازمانی اثبات کرد. خیانت یعنی کاری که در راستای ضربه زدن به منافع ملی  یک ملت باشد و ونه چیز دیگر. 
بکار گرفتن کسان افراد علیه آنان برای اثبات خیانت آنان، سنتی است که نه تنها نفرت بر انگیز است بلکه بنیاد گذار آن خمینی است که مادر طریق الاسلام را علیه فرزندش بکار گرفت و امروزه نویسندگان و آمران این نامه ها در این مسیر در پس خمینی و مادر طریق الاسلام خوش میتازند.  
برگردم به مصاحبه همنشین بهار 
- همنشین بهار با سعید شاهسوندی مصاحبه کرده است.
آری. درست است.
-سعید شاهسوندی عضو مرکزیت سابق شما در عملیات دستگیر شده وزنده از کشتارگاههای حکومت آخوندی باز گشته ، نقاط مبهمی در علت زنده ماندش و توضیح ضعفهایش وجود دارد.
آری این هم درست است.
- شمایان بیست و چند سال است از سعید شاهسوندی بتی بر آورده اید که هر مخالفی را به رنگ او در آورید و این سرمایه بسیار ارزنده ای برای شما بوده است.

میدانید که این هم درست است.
همنشین بهارمرزهائی را که شما نه برای اعضای خود بلکه برای تمام کسانی که هیچ ربط و ارتباطی با شما ندارند، کشیده اید و مقدس نموده اید خدشه دار کرده است! چه مصیبت عظمائی! وهمنشین بهار با این بت بر آورده شما ،ابلیس تراش خورده ای که از سنگهای سیاه سوخته در دوزخ تراشش داده اید و به خلق دومین ابلیس   توفیق یافته اید مصاحبه کرده است و سعید شاهسوندی بخشهائی از سرگذشتش را گفته است.
راستی چه اتفاقی افتاده است؟
به روشنی تاکید مجدد میکنم این حق همنشین است (که در جهانی که مطبوعات و رسانه های آزاد داشتن، و مصاحبه با افراد،چه خادم و چه خائن، حق دموکراتیک هر کس و هر کنشگر اجتماعی وسیاسی است) مصاحبه کند و حق شاهسوندی است که سخن بگوید وحق رسانه هاست که منتشرش کنند در این میان سئوال اصلی قبل از هر چیز و قبل از این که همنشین بهار خائن باشد یا نباشد و سعید شاهسوندی آنی باشد که شما میگوئید یا نباشد، این است: 
- شما  اساسا  کی هستید وچکاره اید؟ 
- شما چه مقامی دارید؟ که برای همه تعیین تکلیف میکنید که چه بکنند و چه نکنند و به قدرت نرسیده و بر کرسی ننشسته در غربت بر طبل تهدید و تهمت میکوبید.
- شما کیستید که هر کس  را صلاح میدانید خائن و مزدور میخوانید و از همه پاسخ میخواهید و خود پاسخگوی هیچ چیز نیستید.
- به چه دلیل من و ما باید مرزهای سرخ اپوزیسیونی را که مورد قبول ما نیست ،که سالهاست به دلائل سیاسی و انسانی واجتماعی از همکاری با او دست کشیده ایم در  رعایت کنیم.
- شما کیستید که در جهانی که قوانین دموکراسی در آن رعایت میشود و حرف زدن در آن حتی علیه بزرگترین مقام مملکت یعنی رئیس جمهور  حتی توسط رفتگر محله مشروعیت دارد هر کس را که علیه شما نفسی بر می آورد خائن و مزدور می دانید
- بپنداریم که همنشین بهار و هرکس دیگر از من و اقبال و قصیم و روحانی و دهها تن دیگر همان است که شما میگوئید!! حتی اگر این چنین باشد این شما نیستید که حق داوری دارید؟
- این دادگاههای خیالی رهبری که خود سالهاست در غیبت قرار دارد (و در صورت ظهور باید به یک کارنامه سی وشش ساله در زمینه ایدئولوژیک سیاسی و تشکیلاتی فردی و اخلاقی   و بر باد دادن عمر سه نسل سطر به سطر پاسخ دهد و به داوری تن بسپارد) نیست که باید داوری کند بلکه این مردم و داوران واقعی مردمند که باید داوری کنند ، خادمان را برکشند و خائنان را مجازات کنند . اگر داوران ملت  آزاد ایران دموکراتیک روزگاری مرا بعنوان خائن  حتی به اعدام محکوم کردند مطمئن باشید من طناب دار را خواهم بوسید و خود صندلی را از زیر پای خود خواهم کشید تا این ملت شادتر بزید ولی در رابطه باشما باز هم روی اصلی ترین نکته تاکید میکنم: 
- شما  کیستید ؟و چه حقی دارید که  این چنین بااصطلاح خودتان، اینچنین بی دنده و ترمز،داوری کنید؟ چه کسی این حق را به شما داده؟ از کجا این قدرت را به دست آورده اید که در رابطه با داوری به هر کجا که میخواهید بتازید؟ مگراینکه جهان توهم شما، شما را چنان رنگ آمیزی کرده باشد و به چنان روزگاری انداخته باشد که به سرنوشت و روزگار فتحعلی شاه قاجار در جنگ با روس دچار شده باشید. ماجرا را اگر نمی دانید بدانید. 
در جنگ دوم روس و ایران وقتی قشون روس به تبریز وارد شد و مصمم بود به سمت میانه حرکت کند، دولت ایران خود را در مقابل کار تمام شده‌ای دید و ناچار شد شرایط صلحی که دولت روس املا می‌کرد بپذیرد.
فتحعلی شاه برای اعلان ختم جنگ و تصمیم دولت در بستن پیمان آشتی، و حل و فصل مسائل درون سازمانی و تشکیلاتی، از حرم مبارک  خارج شد و مجلسی بر پا کرد. قبلا به جمعی از خاصان دستوراتی راجع به اینکه در مقابل هر جمله‌ای از فرمایشات شاه چه جواب‌هایی باید بدهند داده شده بود و همگی نقش خود را روان کرده بودند.

شاه بر تخت جلوس کرد و دولتیان سرفرود آوردند. شاه به مخاطب احتمالا وزیر،   فرمود:
-اگر ما امر دهیم که ایلات جنوب با ایلات شمال همراهی کنند و یکمرتبه بر روس منحوس بتازند و دمار از روزگار این قوم بی ایمان برآورند چه پیش خواهد آمد؟

وزیرکه در این کمدی نقش خود را خوب حفظ کرده بود تعظیم سجده مانندی کرد و گفت:
- بدا به حال روس!! بدا به حال روس!! 
شاه مجددا پرسید
-اگر فرمان قضا جریان شرف صدور یابد که قشون خراسان با قشون آذربایجان یکی شود و تواما بر این گروه بی دین حمله کنند چطور؟  
جواب عرض کرد:
- بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!
اعلیحضرت پرسش را تکرار کردند و فرمودند:
اگر توپچی های خمسه را هم به کمک توپچی‌های مراغه بفرستیم و امر دهیم که با توپ های خود تمام دار و دیار این کفار را با خاک یکسان کنند چه خواهد شد؟
باز جواب: 
-بدا به حال روس!! بدا به حال روس!! 
تکرار شد و خلاصه چندین فقره از این قماش اگرهای دیگر که تماما به جواب یکنواخت بدا به حال روس مکرر تایید می‌شد رد و بدل شد. 
شاه تا این وقت روی تخت نشسته پشت خود را به دو عدد متکای مروارید دوز داده بود. در این موقع دریای غضب ملوکانه به جوش آمد و روی دوکنده زانو بلند شد شمشیر خود را که به کمر بسته بود به قدر یک وجبی از غلاف بیرون کشید و این دو شعر را که البته زاده افکار خودش بود به طور حماسه با صدای بلند خواند 
کشم شمشیر مینایی   که شیر از بیشه بگریزد 
زنم بر فرق پسکوویچ   که دود از پطر برخیزد 
مخاطب سلام با دو نفر که در یمین و یسارش رو به روی او ایستاده بودند خود را به پایه عرش سایه تخت قبله عالم رساندند و به خاک افتادند و گفتند:
قربان مکش، مکش که عالم زیر و رو خواهد شد.
شاه پس از لمحه‌ای سکوت گفت:
حالا که اینطور صلاح می‌دانید ما هم دستور می‌دهیم با این قوم بی دین کار به مسالمت ختم کنند.
نویسندگان این نامه ها  علیه همنشین بهارجدا مرا بیاد اطرافیان تخت فتحعلیشاه میاندازند اما امیدوارم که مراد نویسندگان، ذات و ماهیت فتحعلیشاه را نداشته باشد و بجای پاسکویچ فرق همنشین را هدف قرار ندهد. 
در پایان و بعنوان یک ایرانی

بعنوان یک ایرانی، بعنوان یک شاعر و نویسنده در غربت و تبعید،بعنوان کسی که راههای پایان یک عمررا در غربت جبری و خود خواسته میگذراند و معتقد است رژیم منحوس و ضد مردمی جمهوری اسلامی باید به دست و با همت تمام ملت ایران جارو شود و به زباله دان ریخته شود و ایرانی دموکراتیک و سکولار (با ریاست جمهوری که نه ولی فقیه است و نه رهبر عقیدتی و باید با رای آزاد مردم انتخاب شود) بر پا گردد ، بی هراس از آنکه در آینده من و ما چه سرنوشتی خواهیم داشت و با اتکا به حقایق وشناخت همین امروز:کلاهم را به احترام در برابر همنشین بهار از سر بر میگیرم و به شهامت او  در مصاحبه با سعید شاهسوندی درود میفرستم وهمچنین اعلام میکنم به دلیل نهادینه شدن ناراستی ، در شما و تشکیلات شما،حرفهای شما را در باره سعید شاهسوندی باور ندارم و این خود اوست که فارغ از حرفها و اتهامات بیست و چند ساله شما باید از حقایق زندگی خود و سرگذشت خود و ضعفهای خود و علل زنده ماندنش سخن بگوید.
باز هم تاکید میکنم  حرف اصلی این است که فارغ از هر چیزشما در مقامی نیستید  و هیچ حق شرعی و عرفی و قانونیی  نداریدکه اساسا بتوانید در باره کسی چه صالح و چه طالح داوری کنید.  صالحان و طالحان را نه شما، بل  داورانی که نماینده ملت آزاد ایران اینده اند داوری خواهند کرد هنگامیکه داوران کنونی حاکم و قاضیانی که حکم به قتل ریحانه جباری دادند  به زباله دان ریخته خواهند شد. 
به این بیندیشید و نیز تاکید میکنم بجای دشمن علم کردن و خائن ساختن برای مشغول کردن اذهان، به حل و فصل مساله لیبرتی ودو هزار و چند صد انسانی که در آن زندان هول در حال جان کندنند بپردازید و مطمئن باشید همنشین بهار و دیگران نمی توانند  سایه ای بشوند که بحران لیبرتی و دیگر بحرانها را بپوشانند.
برای نویسندگان نامه ها و آمران، آرزوی فراست و بازبینی خود، وآرزوی سلامت میکنم

اسماعیل وفا یغمائی