دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند

۱۳۹۴ آذر ۱۲, پنجشنبه

در مرگ یک خصم سیاسی اسماعیل وفا یغمائی


منصور قدر خواه هنرمند عکاس و فیلمساز،و عضو شورایملی مقاومت ،زود رفت و هنوز جوان، افتاد.
رودکی هزار سال قبل سروده

زندگانی چه کوته و چه دراز
نه به آخر بمرد باید باز؟
هم به چنبر گذار خواهد بود
این رسن را، اگر چه هست دراز
خواهی اندر عنا و شدت زی
خواهی اندر امان به نعمت و ناز
خواهی اندک‌تر از جهان بپذیر
خواهی از ری بگیر تا به طراز
این همه باد و، بود تو خواب است
خواب را حکم نی، مگر به مجاز
این همه روز مرگ یکسانند
نشناسی ز یک دگرشان باز

مرگ زود هنگام او مرا متاثر کرد . دلم میخواست او عمری دراز داشته باشد اگر چه در شورائی بود که خصم سیاسی من و ما بود و علیه من و ما که معترض بودیم نوشته بود  و مینویسند و میتازند ولی:
نسل ما، که روزگاری در کنار هم بودیم و بعدها در برابر هم نسلی است که  زندگی نکرد. نسل ما به دلیل وجود «حکومت استباد و ارتجاع حاکم بر ایران» هرگز نتوانست زندگی کند و آنطور که میخواهد مفید باشد. ما چون بوته هائی کنده شده در توفان «استبداد وخونریزی خمینی» و «اشتباه رهبر عقیدتی» از جوانی تا مرگ در باد غلتیدیم و میغلتیم تا کجا بایستیم و تمام شویم. این اشتباه و استبداد به زندگی هزاران تن چون من  و قدرخواه ماهیتی همسان و تراژیک داده که از چنگ آن بسختی میتوان رها شد.
زندگی قدر خواه نیز این چنین بود.
عکسی از زمره عکسهائی که قدر خواه در سال 2005از من گرفت
بنظر من اوقبل از اینکه «پوسته نوین» را بر تن کشد،با تمام ضعفها  در عمق انسانی مهربان و لطیف بود. در عکاسی و فیلم مطمئنا توانا بود و میتوانست اگر در جو واقعی خود قرار میگرفت بسیار مفید باشد. 
من اعتقاد دارم او بی شک در سودای آزادی مردم ایران در آغاز کار وبار و زندگی آرام خود را با در آمد مکفی  کنار گذاشت و به شورا پیوست.
در این مسیر بعدها ارامش زندگی وهمسر مورد علاقه اش را بنظرم از دست داد. قدر خواه زندگی آرامی نداشت.او از بیماری دیابت و فشار خون رنج میکشید و چندان رعایت نمی کرد. در صحبتهائی که با من داشت بیرون و درونش  در جنگ بود. مرده -زیان در مرگش حتما او را برخواهند کشید ولی سروران ! میدانند تا بود چندان ارجی برای او قائل نبودند.می توانند به ضمیر خود مراجعه کنند و ببینند وزن او در میزان آنها چقدر بود؟
تا وقتی در شورا بودم بسیار و بیش از حد مرا  و شعر مرامیستود که و در مورد من اغراق میکرد که من با تشکر میگفتم اشتباه میکند. خوشبختانه وقتی مدتها قبل به این نتیجه رسیدم که ارج من و پرنده بر سر دیوار و گربه همسایه یکسان است ازاین ها رها شدم.
قدر خواه، وقتی از شورا بیرون آمدم همچنان رابطه اش را حفظ کرد تا سال 2008 هر وقت به پاریس میامد سری به من میزد. میرفتیم غذائی میخوردیم.در پارک کوچک نزدیک منزل من مینشستیم. هر بار در آنجا عکسهائی از من میگرفت که بسیار  هنرمندانه بود. از آرزوها و طرح ها و سوداهایش میگفت .در سالهای قبل   در کنار رود اواز در اور سور اواز فیلمی نسبتا بلند از من تهیه کرد که حاوی شعر خوانی و بیوگرافی من بود و هرگز ندانستم چه شد.
یکی دو بار نیزمرا دعوت کرد و من در آلمان به خانه او رفتم. صمیمانه دعوت میکرد.
از سال 2008 دیگر او را ندیدم و بعدها چند نوشته از او در دفاع از شورا، یعنی راهبران خواندم که به این و آن هجوم برده بود. بیشتر متاثر شدم تا ناراحت.بنظر من این نوشته ها هیچکدام واقعیت نظرات نویسندگان را منعکس نمی کند بلکه اینها نظرات مرشدانست و بس. در این تردید ندارم
اگر به محمد وحی میرسید که
اقرا باسم ربک الخلق
در اینجا ندا میرسد
اکتب بامر.....
قدر خواه بعدها بنظرم پس از جدائی از همسرش روانه آمریکا شد.زندگی خانوادگی اش از هم پاشید و نمیدانستم چه میکند ولی میدانستم در آرامش نیست.بنظر من چیزهائی که مینوشت، با هر ضعفی که در او ببینیم حرف دلش نبود. 
من همیشه او را بوته کنده شده ای میدیدم که در باد میغلتد . برایش متاثر بودم. او را با اینکه علیه  من وما مینوشت چنین میدیدم. بوته ای غلتان در بادهای استبداد و اشتباه.پنهان نمیکنم که خود را نیز در مواردی در کنار او غلتان میدیدم در بادهای استبداد و اشتباه. استبداد جمهوری اسلامی و اشتباهات رهبر عقیدتی. من و امثال من خود را از این حیطه بیرون کشیدیم تا اگر میغلتیم سر بفرمان موجوداتی نباشیم که  هیچ چیز جز خواستهای خود را  و اشتباهات مهلک خود را برسمیت نمی شناسند و پشیزی تاکید میکنم پشیزی برای غیر خود چه اشنا و چه نا اشنا ارزش قائل نیستند.
اما پنهان نمیکنم که بادها همچنان میوزند.
کار قدر خواه بپایان رسید.
در دخمه کردند سرخ و کبود 
تو گوئی کز اول به گیتی نبود
مرگ قطعی ترین هاست.درست از لحظه ای که در اوج لذت و خواهش تنهای زن و مردی ماشکل میگیریم ساعت مرگ تیک و تاک خود را آغاز میکند!
می اندیشم مرگ من درست در یکی از روزهای شهریور سال 1331 در ایوان خانه قدیمی بر فراز صخره و دریچه های گشاده رو به نخلستان  و پس از آرامش زن و مردی که پدر و مادر من بودند و همزمان سیب آغازین آدم و حوا را تا ته گاز زدند و نوش جان کردند و «بند جیم» را تا نفسشان مد کرده بود زیر پا گذاشتند آغاز شد.
من در امتداد نسلهای فرو خفته در خاکی که هفت هشت نسل قبل از خود را میشناسم و قبل از آنها از ناشناخته ها به دنیا آمدم.پیش از ان قرنها و قرنها بودم و نبودم و وقتی به دنیا آمدم مرگ من نه ماهه و در قنداق من همراه با من قنداغ میخورد . حالا مرگ من با من پیر شده و سر و ریشش سفید است و شصت و یکساله است. برادران دو قلوی هم شده ایم شبها  کنار من می خوابد و صبحها همزمان ریشمان را میتراشیم و مسواک میزنیم و... بنابراین از اخوی همزاد نباید ترسید و نباید نگران بود. فکر میکنم وجود اخوی همزاد بسیار ضروریست و اگر نبود من مجبور بودم در هیئت پیرمردی هزاران ساله نتوانم دریچه ای دیگر را در این جهان راز آلود داشته باشم و شاید جهانی دیگر و رازهائی دیگر......فکر میکنم مرگ قدر خواه و هر کس دیگر هم این چنین با او زیسته ولی: 
چند روز قبل در جائی مطلبی خواندم که دانشمندان دارند به این نتیجه میرسند که در هستی نوعی هوشیاری وجود دارد وشکل گرفتن جهان ناشی از این هوشیاری است. امیدوارم این چنین باشد و قدر خواه مورد مهر این هوشیاری قرار گیرد.خدایش بیامرزد وروانش در ارامش وتسلیت به بازماندگان. اگر میتواند بشنود به او دوستانه میگویم از مرگت متاثرم و امیدوارم جهان چنان باشد که بتوانی در حیاتی دیگر خود را و شادی و صفای خود را باز یابی
اسماعیل وفا یغمائی
سوم دسامبر 2015 میلادی

۳ نظر:

jahandid گفت...

روانش شاد و روحش در ارامش باد. او ديگر خصم نيست. هر چه بود براى وطنش و مردمش در راه ازادى با جان مايه خود طى راه كرد. در اين لحظه كه ديگر نيست و به ديار ان پديده كه از هوشيارى و دانش و عدالت مطلق برخوردار است، عزم سفر كرد و رفت و ما را با ياد عشق به ازادى تنها گذاشت. اين شامل همه يارانى كه چه درست و چه اشتباه، در راه ازادى قدم رنجه كرده اند ميشود. در هنگام نبودشان ديگر خصمتى نيست و هرچه هست يادهاى پاك انها ست، اگرچه كه با هر يك از ديگر انسانهاى شريف بى مهرى كرده باشند و يا...

Reza Molaynejad گفت...

اسماعیل عزیز
در

Reza Molaynejad گفت...

اسماعیل عزیز
در مقابل این ادبیات واحساس انسانی تو چه می توان گفت ونوشت که همسنگ تجلی شور وشوق انسانی توباشد.تو در حد همین امکان محدود واحاطه مقتدرانه ات بر کلام وبا وجدانی آرام بما پیامی از محبت و اانسانیت را می آموزی که روح ما کسالت زدگان را می افروزاند .احساس مسئولیت تو برای تسکین دردها و نگاه امیدوارانه به آینده- من و شاید دیگرانی راهم به دنیائی ببرد که هوای بلورین پاکش آلودگی رهبران حقیر را تجربه نکرده است.