دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند

۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

چندسفارش به نویسندگان فرامایه اسماعیل وفا یغمائی


باور کنیداین چند سفارش واقعا از سر دلسوزی است و رقت است! حداقل باور کنید از سر دلسوزی برای خودم که دو سه روز یکبار سری به تارنمای آفتابکاران میزنم تا در سنگر پیشمرگان بزرگوار ببینم چه خبر است.دلم میخواهد واقعا میخواهد، با نقد و بررسی ای هر چند تند و تیز ولی درست و راست روبرو شوم ولی افسوس.اینروزها انبوه مقالات کوتاه و بلند و شعر و قطعه و اکثرا در حمله به ایرج مصداقی چشم و نیز مشام را مینوازد.نویسندگان ریز و درشت و طبق معمول اکثرا ناشناس مینویسند. میخواهم چند سفارش بکنم! جدا برای اینکه بتوانید بهتر مصداقی و بقیه را بکوبید .
1-    با اسم و رسم واقعی بنویسید
مثل نود در صد نویسندگان مورد حمله شما. باور کنید نوشتن با نامهای مستعار و ناشناس تاثیر مقالاتتان را از صفر به زیر صفر میرساند.
2-    اینقدر شعرهای بی مایه نسرائید.
 آخر عزیزان در زبان پارسی و اکثر زبانهای دیگراین مرز و بوم از لری و کردی و ترکی وعربی وترکمنی وبلوچی و گیلکی و مازندری و... اینها شعر نیست از سر توهین نمیگویم از اکثر اینها حتی بند تنبان هم نمیشود درست کرد که در میرود و باعث آبرو ریزی است.فراموش نکنید در گذشته شاعران این عرصه  چه عضو و چه حامی درروزگاری  کسانی بودند که شعرشان باعث آبرو بود ولی اینها ....نه تنها باعث آبرو ریزی است بلکه باعث فساد در ذوق و به انحطاط کشاندن خوانندگانی در میان خودتان میشود که اینها را شعر میشناسند.شعرهای اکثر شما بدون تعارف شبیه چیزهائی است که برخی اوقات رانندگان بیابانی برای حفظ خود از شر پشت کامیونهاشان مینویسند و چندی قبل در فیلمی یا عکسی با یکی از این شاهکارها که شبیه کارهای شماست و راننده به شدت ضد یزید بود آشنا شدم.
مادر یزید.نون میپزید 
زنبوره اومد ...نشو گزید
مادر یزید .دردش اومد
داد میکشید.هی می..زید
بگذرم که این شعر از نظر وزن و قافیه مستحکمتر از خیلی اشعار منتشره است
3-    اینقدر به ایرج مصداقی دشنام ندهید.
 و او را مایه و پایه تمام شرها ندانید وعکس اش را با عمامه و بی عمامه منتشر نکنید و اطلاعاتی و کارد تیز و کن و جلادش نخوانید . مصداقی مثل همه انسانها نه کامل است و نه معصوم! اما او با تمام ضعف و قوتهایش یکی از نام آورترین و شناخته شده ترین افشاگران حکومت آخوندی است.باور کنید هیچ ابلهی حتی آمران نوشتن این مقالات باور ندارند که مصداقی مزدور و اطلاعاتی است. مصداقی میتوانست در صورتی که شما اندکی به خود می آمدید و خود را باز نگری میکردید در کنار شما بماند و باز هم چنانکه سالها در کنار شما علیه ملاها مبارزه کند ولی شما هرگز حتی ذره ای خود را باز ننگریستید بلکه همواره به باز نگری و نقد نادرست دیگران پرداختید.به نظر من مصداقی از درون شما بر جوشیده !نه از درون وزارت اطلاعات. 
یک لحظه بیندیشید! مصداقی تجسم و تجسد و مجسمه متکاثف و سفت و سخت شده تمام سئوالاتی است که از سی خرداد تا حالا به هیچکدام پاسخ ندادید.مصداقی یک تن از بیشمار معترضانی است که به مدت سه دهه و اندی در دل به اشتباه در پی اشتباه معترض بودند و به دلیل شرایط خطیر! دم بر نیاوردند وخیلی ها با همین تناقضات و سئوالها مردند و یا جان باختند و سر انجام این صداها در هویت مصداقی به گوش رسید.
 کاربرد مثبت مصداقی برای شما این است که بالاخره کسی هست که دائم به او دشنام داد و ذهن ها را از مسائل اصلی منحرف کرد و روی او متمرکز نمود ولی اینها موقتی است! افراد سر انجام هم خسته میشوند و هم میفهمند.این مجسمه اگر چشم باز کنید نه در حیاط وزارت اطلاعات بلکه در حیاط خانه شما در مقابل شما قد کشیده.مصداقی از درون شما بر آمده! خودتان تراشیدیدش!اما نمی توانید بشکنیدش!خواهید دید که نمی توانید.اگر مصداقی حتی بمیرد و شما بمانید خواهید دید این مجسمه با «گزارش نود و دو و نود سه» در دستهایش در حیاط خانه شما ایستاده و باد دارد اوراق کتابهایش را ورق میزند. این نظر من است میتوانید هرچه میتوانید به من دشنام بدهید ولی کمی بیندیشید. مصداقی سئوال کرده؟نه یکی که صد تا؟ دشنامهای شماکه سالهاست بد جوری عادت کرده اید از همه سئوال کنید ولی به سئوال هیچکس جواب ندهید دقیقا نشان تائید حرفهای اوست. نقدش کنید و پاسخش را بدهید تا همه چیز روشن بشود.  
4-      اینقدر دروغ نگوئید  
هر چند نمی توانید ولی کوشش کنید که دروغ نگوئید باور کنید گاهی خود من از بلاهت سازندگان دروغ حیرت میکنم که چرا  مثلا در باره مقاله «شاعر شیرین سخن» که نویسنده نوشته بود «......اگرما بنویسیم که ای شهید کبیرنبودی تا ببینی که چطورآق اسمال سالیانی دور، چهارماه تمام برای تجدید فراش در شهری درآلمان در خانه یکی از دوستانش "بست سیاسی" نشسته بود و در قطعنامه ای اعلام کرده بود "تا من زن نگیرم از این خانه وازاین شهر نخواهم رفت " و در این چهار ماه بعلت فشار ناشی از تنهایی، هیچ موجود دو پا و چهارپایی ازدستش درامنیت وآسایش نبود بطوریکه که این دوست گرامی برای ترس از رسوایی هرچه بیشتربا تیپا عذروی را خواسته بود وخودش هم تا اینکه آبها ازآسیاب بیفتد مجبوربه پس دادن پاس پناهندگی و سفر به ایران شده بود و امروز چنین شخصی که پایین تنه اش را مستقیما به مغزش پیوندزده، بیشرمانه بدیگران درباب روابط جنسی اتهامات سخیف میزند، آیا خلاف واقع حرفی زده ا یم ؟»
هیچ کس این چرندیات را حتی در باره عین الله باقر زاده هم باور نمی کند .آخر به این برادر «شریف» باید گفت اولا تجدید فراش در روزگار ما برای اهلش چندان مشکل نیست من میتوانم همان دور و بر شما کسانی را معرفی کنم که بر این امر گواهی دهند که میشود حتی بطور شرعی و یا عرفی و غیره  بارهاتجدید فراش کرد و اینقدر زمان و تلاش هم لازم ندارد،ثانیااین آق اسمال مورد نظر سرکارکه از پشت کوه نیامده اولا چهل سال در میان خوانندگان این مقاله زندگی کرده ثانیا چه کسی در دنیا اینطوری زن میگیرد! خیلی راحت نویسنده میتوانست این چرندیات را ننویسد و مثلا  ازقول خاله یا عمه اش بنویسد:
 آق اسمال به آلمان یا هلند یاایتالیا یا  جای دیگری آمده و به عمه من نظر داشته و عمه من با چنگ زدن به حبل المتین «نفی جنسیت و نرینه وحشی» با هر چهار دست و پایش  و با جفتکی توحیدی و انقلابی او را از خانه بیرون انداخته است و حتی اگر اغراق میکرد و میگفت عمه یا خاله بنده در اثر این فتنه به حول و قوه الهی و در زیر سایه آقا امام زمان سه قلو هم زائیده و سه قلوها هر سه تحت کفالت ایشانند و قرار است پس ازرسیدن به سن خواندن و نوشتن نهایت بیزاری خود را از پدر فرو مایه و وابستگی او را به وزارت اطلاعات در همین سایت مربوطه  اعلام کنند و جلد دوم «شرافت به یغما رفته» را منتشر سازندبیشتر قابل قبول بود تا چرندیات سر هم شده.
5-    در نحوه و شیوه در شکل و محتوای مقالات تجدید نظر کنید.
 نوشتن چیزهائی مثل شهدا صاحب دارند!هدیه میگیرند سر مظلوم می برند!باز نشر مقالات در سایتهای وزارت اطلاعات مثل پژواک و دریچه ممنوع! و بکار گیری منطقی که جدا پائینتر ازمنطق نوشتارهای روزنامه نویسهای اطلاعاتی خامنه ای است جدا حال به هم زن است. حرف ما این است اینطوری ما را نکوبید! بهتر و درست تر بکوبید آخر برادران ما اطلاعاتی هم که بقول شما باشیم دلمان نمیخواهد اینطور افتضاح و حال به هم زن ما را بکوبید!! به خدای سابق خودم و به پروردگار کنونی ام سوگند این نوع کوبیدن ذره ای موجب عصبانیت ما نمیشود ولی تمام عیار حال آدم را به هم میزند.
6- اینقدر افراد را به دروغ و با حبل المتین وقاحت اطلاعاتی نخوانید.
می دانم راندن همه مخالفان و منتقدان به درون صف کسانی که نانخور حکومت آخوندی اند یا نیستند ولی ضعفهایشان آنها را به درون این صف رانده ظاهرا کار شما را راحت میکند ولی باور کنید این تلاش ما را آلوده نمی کند بلکه توسط شما باعث تطهیر کسانی میشود که واقعا دارند با آخوندها کار میکنند. آخر وقتی مستقیم و روشن امثال دکتر قصیم و محمد رضا روحانی و همنشین و اقبال و من حیدر نژاد و جمالی و گوران و.... را اطلاعاتی میخوانید حتی خود ما  در باره کسانی که سالهاست آنها را اطلاعاتی معرفی کرده اید دچار شک میشویم زیرا شما خیلی راحت و روشن و قاطع دروغ میگوئید.
7-   اوضاع واقعا غم انگیز است 
 بعنوان کسی که کارش کار کلام وشعر است بگذارید احساس خودم را بگوبم . من از خواندن این نوع چیزها احساس میکنم اوضاع بسیار بسیار غم انگیز است بسیار بحرانی است! زیرا چنان بیابان تهی است که «بزغاله شده است آملا علی» و قلم به دست گرفته واینطور بی مایه و مبتذل و دروغ کرکری میخواند زیرا اگر اوضاع واقعا خراب نبود شاهد اینها نبودیم پس بازهم تاکید میکنم اگر میتوانید باور کنید که این یاداشت علیرغم همه چیز از سر سفارش است یکبار دیگر بخوانیدش و کمی بیاندیشید و بجای همه اینها بفکر جان زندانیان لیبرتی باشید
شاعر فرومایه
16اوت 2014 مثلادی

۱۳۹۳ مرداد ۷, سه‌شنبه

هانا آرنت هم اطلاعاتی بوده است اسماعیل وفا یغمائی



دکتر کریم قصیم تالیف ارزشمندی بنام «قدرت و خشونت»  نموده که منتشر شده است. در این لینک میتوانید بخوانید:«خشونت و قدرت در فلسفه سياسي هانا آرنت» .
 ابولمیرزای محترمی از میرزا بنویسهای دم در پستخانه مبارکه بیت رهبری،  مقاله ای قلمی فرمودبنام: لینک«دخیل» که طی آن چیزهای زیادی نوشته و پس از اثبات مکرر اطلاعاتی بودن دکتر قصیم وروحانی و من ومصداقی وهمنشین بهار وغیره...یقه هانا آرنت را هم به دلیل تزلزل چسبیده و منجمله نوشته: 
«...تمام سرفصلهای زندگی "هانا آرنت " مبین تزلزل اودر مواجهه با تضاد "آگاهی" در حیطه فردی و "عمل " در حیطه اجتماعی است . او سعی میکند تا مفاهیم آگاهی و شناخت از " مبارزه " اجتماعی در ذهن را بدون ورود عینی در حرکت جمعی و برقراری رابطه مادی با ان مفاهیم ذهنی ، به حیطه فلسفه ، تاریخ وسیاست گسترش دهد. در دیدگاه او تفاوت انسانها یک تفاوت "هستی شناسانه" است اما این "هستی" ، هر ماهیتی که داشته باشد ، اصالتش در خودش است و بنابر این گوناگونی اش در حرکت اجتماعی و سیاسی اصالت " وجود شناسانه" دارد . در رویکرد سیاسی این دیدگاه ، که ورژن "اصلاحات طلبانه " و "آبرومندانه" دیدگاه "هایدگر" است ، باید در سازمان کار سیاسی ، اخلاق سیاسی و بالتبع تاکتیک و استراتژی سیاسی این اصل اساسی را حفظ کرد که : " انسان " ها از وجود های تفکری متفاوت - که به ذات اصالتشان در خودشان است - نشأت میگیرند و بنابراین در ساخت قالب های سیاسی و محتوای آنها باید بتوان همه آنها را در هم آمیخت یا به هم نزدیک کرد. مقوله ای به نام "استثمار" و رابطه انسان با "مالکیت" به عنوان شاکله فکری اعتبار ندارد . یعنی " استثمار " پوشال است. و اینکه انسان ها بنابر رابطه با مقوله "مالکیت" ،"هستی" میگیرند بیخود است . همان فلسفه " اگزیستانسیالیزم" "هایدگری" که خانم " هانا آرنت " میخواهد ان را در مؤلفه سیاسی حرکت داده و قالب مناسب اجتماعی ان را تعریف کند . اگر انقلاب و دگرگونی هدف اصلی ورودمان به مقوله " سیاست" باشد و فلسفه و تاریخ و سیاست و اخلاق سیاسی را با هدف و مقصد سرنگونی و تحول انقلابی مد نظر داشته باشیم و ورودمان به سیاست از این زاویه باشد و نه برای " نان" خوردن ، ببینیم خانم " هانا آرنت " ما را برای چه انقلابی آماده میسازد.... »
حالا خدا پدر نویسنده را بیامرزد که به دلیل فوت هانا آرنت را اطلاعاتی معرفی نکرده است  و در کنار ما قرار نداده است. در باره تحلیل نویسنده از هانا آرنت به قول یکی از دوستان: «سه چیز بدترین است، خرده قرض،خرده شپش و خرده سواد. خرده قرض را آدم یادش میرود بپردازد»، خرده شپش را نمیشود گرفت و خرده سواد باعث میشود در هر چیزی دخالت کنی و افتضاح بار بیاوری حکایت رفیق ما در تحلیل هانا آرنت سومی است.

ایشان همچنین از مقالات قبلی اهل بیت رهبری که علیه من نوشته شده کدهائی آورده که بنده چنین و چنان بوده ام، ترسو ، بزدل،متزلزل و... 
در باره خودم خدمتشان عرض میکنم«شهادت دمب روباه برای روباه» محکمه پسند نیست ثانیا اینها که شما میفرمائید نمونه مشابهتهای من با مرجع و مقتدای شما و اطرافیان است که یازده سال است در خفاست و چند روز دیگر: 
سی و چند سال میشود که در حالیکه اعلام مبارزه مسلحانه کرده بود از شدت ترس و وحشت و تزلزل و وادادگی در حالیکه سیل خون جوانان و نوجوانان در برابر جوخه های آتش خمینی جاری بود سوار بر طیاره فلنگ مبارک را بست و فرار کرد در همان ایام هزاران چون من و من ترسو در خانه مهندس اشراقی با مهدی تقوائی که پایش هم شکسته بود در حالیکه اماده انفجار خود با نارنجک در صورت هجوم پاسداران بودیم  بقول شما از شدت ترسو بودن در حال لرزیدن بودیم ، بروید و شرم کنید که نخستین بریده و نخستین فراری و نخستین واداده و تواب حقیقی و منبع حقیقی جنسیت و فردیت  و قلدری شخص اوست و تمام سرگذشت سی و چند ساله این بزرگوار دال براین حقیقت است وپس از سی و چند سال که همه چیز در عمل به اثبات رسیده و ایشان تنها رهبر تاریخ انقلابات تاریخ بشر است که سالهاست خبری از او نیست  همه چیز را با توهین و تحقیر و اتهام پاسخ میدهید.  ماجرا ی بزدل بودن این بزرگوار آنقدرتهوع آور و عظیم است که باورش برای من بیست سال تمام طول کشید   و خدا را شکر که من بقیه مختصات ایشان را ندارم اگر داشتم دو تا رهبر عقیدتی پیدا میشد که برای شمامشکل ایجاد میکرد. 
اضافه براینها ایشان اسم دختر عموی بنده را هم در زمره بریدگان و لو دهندگان آورده اند که اینجا دست خالی بودن و بگذارید اینجا دیگربگویم پفیوزی اینگونه افراد رادر تهمت و افترا نشان میدهد که جدا گوی سبقت ازدستگاه خامنه ای ربوده اند و بعید نیست که دفعه بعد کشف کنند پدر بزرگ هجدهم بنده بطور کامل ختنه نشده وبیضه راستش فراتر از بیضه چپش بوده و به طراز اسلام نبوده! و جد سی وششم من در کوفه خیاط بوده   و شلوار شمر ابن ذی الجوشن راوصله وپینه میکرده و از زمره نزدیکان یزید بوده است بواقع که در محتوا ،این است دستگاه متعفن تبلیغاتی رهبر عقیدتی!! که روز به روز بر شناخت پر حیرت من از این موجود و عمق پوسیدگی اندیشه و کارکردهایش می افزاید.

در باره دختر عموی  خود  باید ذکر کنم که او به دلیل دانستن  و تسلط برزبان انگلیسی و به تشویق من در سن هفده سالگی در تهران  در حالیکه سال اول دانشگاه و رشته پزشکی  بود،به ستاد مجاهدین آمد و مدتی بعد با اینکه مذهبی نبود به کارترجمه و همزمان فروش نشریات مجاهدین در خیابانهای تهران مشغول شد. یکی دو ماه قبل از سی خرداد هنگام نشریه فروشی  با ضرب و شتم چماقدارهادستگیر شد و دو سه سالی در زندان بود و بعد آزاد شد و به کردستان آمد و بجای فعالیت با مجاهدین به فعالیت با حزب دموکرات کردستان ایران پرداخت و الان سالهاست مقیم فرانسه است وبا همسرش که پزشک است با پزشکان بدون مرز همکاری دارد. بنابراین باید باز هم در اینجا گفت:  زهی پفیوزی در برابر این همه تهمت و افسار پاره کردن علیه دیگران، علیه هرکس که روزگاری خدمتی به این دار و دسته منحط امروزی کرده است و جدا در لجنزار دستگاه رهبر عقیدتی چه در و گوهرهائی برای قلمزدن یافت میشوند.
در باره نوشته این جناب

در باره نوشته این جناب باید نخست بگویم تمام این هیاهوها در اینروزها  :
 نخست برای در رفتن از زیر پاسخ سئوالاتی است که آقای مصداقی در «گزارش نود وسه» به حق مطرح کرده  است و ایشان بجای جواب چماقداران قلمی را بسیج کرده اند.
 دوم  برای خوراک فکری برای افرادی است که در معرض این سئوالات قرار میگیرند و درمانی برای بحران درون تشکیلاتی جستن.
سوم مقاله نویسنده در مورد هانا آرنت و نقد عین الله باقر زاده وار ایشان از تالیف دکتر قصیم اتفاقا دلیل اوج عقب ماندگی فکری دار و دسته رهبر عقیدتی است که با توقف در قرون وسطا و افکار قرون وسطائی  و تئوری انقلابات ایدئولوژیک طاقت و توان پذیرش هیچ نظریه نو و تنفس هیچ هوای تازه ای را ندارند و همان ترهات عقیدتی و سیاسی رهبر برای آنها کافی است.
دشمنی و فوبیای آنان از دکتر قصیم را نیز باید بر این افزود که آنها به اشتباه فکر میکنند دکتر قصیم هر چه مینویسد بخاطر آنها و در دشمنی با آنهاست که اینچنین نیست. سالها قبل در سال هفتاد در شبی و در یاداشتی(چنانکه قبلا در پاسخ نامه همسر سابقم اشاره کرده ام) به مهر تابان نوشتم با این برداشت شما از عشق و رابطه زن و مرد فردا با تمام ادبیات عاشقانه ایران و جهان و منجمله حافظ و شاملو رو در رو خواهید شد و حالا میبینم اساسا با هر اندیشه نوینی رو در رویند.
به جناب کلانتری میگویم ما چند تن بیش نیستیم، منتقدیم و مخالف اما آنچه در برابر شماست و حریف آن نمیشوید و حتما از آن شکست می خورید ما نیستیم، نوی است و آینده و اندیشه و آئین دموکراسی و آزادی خواهی در برابر ولایت فقیه و و ارتجاع و عقب ماندگی. امیدوارم با همه اینها روزی بدانید و به نجات خود از این منجلاب برخیزید.
 در پایان اگر شجاع شمائید!! ما ترسوئیم!!. اگر انقلابی شمائید درود بر ارتجاع!!بقول ابوالحسن یغما جندقی (جد اعلای من از طرف پدر و مادر که گویا هم ترسو بوده واطلاعاتی !)در ذم والازواره ای شاعر معاصرش:
سادات معظم زواره
الطاف شما مزید بادا
اولاد حسین اگر شمائید
حق بر طرف یزید بادا! 
بنا به تبعیت از سنت ادبی جد بزرگوار خود مدتها پیش قصیده ای در وصف و توضیح «ولی فقیه حقه بار» مغلوب و «ادامه پنهان و منتظر ولایت فقیه بی شک و تردید!»سروده ام که عجالتا دو بیت اول و آخرش را می آورم تا بعد..
چو شیر شرزه زمیدان یلا! فراریدی
به ریش جمله رفیقان خویش خندیدی
...................
اگر امام خمینی پس از حکومت رید
تو پیشتر زحکومت تمام قد ریدی 
اسماعیل وفا یغمائی
29 ژوئیه 2014 میلادی




۱۳۹۳ مرداد ۳, جمعه

اندر گسسته شدن بند دهان و بند تنبان. اسماعیل وفا یغمائی

آقای «حتما محترمی» از تولیدات دستگاه انقلاب مهر تابان و ستاره درخشان، بنام رضا محمدی در سایت آفتابکاران نوشته ای با نام لینک:« شاعر نازنین شیرین سخن. »قلمی فرموده که اگر خواستید بخوانید. 
نوشته شایسته پاسخ نیست و من هم به دلیل گرفتاری و نیز بیماری در این ایام فرصت پاسخ ندارم وبرخی از نکاتی را که اساسا در نوشته قبلی من نیست نمیدانم آقای محمدی از کجا آورده فقط  با خواندن این نوشته برای من باز هم روشن و روشنتر شد که فی الواقع با چه منجلابی! با چه منجلابی! بالمجموع روبرو هستم و چه کسانی و با چه منشها و اخلاقیات منحطی باصطلاح خود را انقلابیون! و آلترناتیو میدانند و میخواهند آینده سیاسی و اجتماعی ایران را  به سودای خود رقم بزنند.
خوشبختانه جناب رضا محمدی تا پایان این نوشته خود از شدت غیظ سکته نفرموده و هست تا این چند خط را بخواند. میخواهم به او وانسانریختهای همسانش بگویم:
 جدا برایتان متاسفم. کوششی جانانه نموده ای که مرا لجن آرائی کنی! حتی اگر موفق شوی چیزی عوض نخواهد شد ولی موفق نخواهی شد. من ادعای «تقوای» و «زهد» ندارم و اخلاق را بیشتر ازملامتیان و فرهنگ حافظ آموخته ام تا الله، ولی زندگانی من «در سالیان دور» برای همگان روشن بوده و هم اکنون نیز روشن است .من با تمام خوب و بدم یک واقعیت بیرون از ذهن شما هستم و تمام لجنهای عالم هم مرا نمیتواند بیالاید چنانکه تمام ستایشها چیزی بر من اضافه نمیکند. 
قبل از این در شعر با ناخدا خطاب به آن چشم و چراغ آفرینش و آن تحفه نطنز آسمانی سروده ام:
من پاکم ای پلید 
و پاکترین بارانهای جهان 
زنده و مرده مرا هزار باره خواهند شست
اگر تو هزار باره 
تمام مردابهای درونت را بر من فرو ریزی
و دیریست میدانم و پذیرفته ام
پادافراه پاکزیستن
دریده شدن در زیر دندانهای دریده ترین دیوان جهانست
که در درون تو تنوره میکشند
ومن میروم  تا مرگ مرا بی شکست کند
و این سرود
بر هر موج خواهد رقصید
 من میروم و این سرود 
در هر آذرخش خواهد درخشید
بر نیمرخ پنهان پلید تو
 من میروم این سرود 
ترانه تمام شکستگانی خواهد شد 
که برمیخیزند تا به پاسداشت ناموس آزادی
 به خاطره تو تف کنند
(تمام شعر را در این لینک بخوانید با ناخدا اسماعیل وفا یغمائی)
من نه دوست داشتن زنی را گناه میدانم و نه اگر آزاد باشم و تمایل جسم و جان موجود باشد دوستی و رفاقت و عشق ورزیدن و بگذار روشن بگویم در آمیختن جسمی و هارمونی آزاد و زیبا و لذت بخش دو تن را که یکدیگر را دوست میدارند(بر خلاف تئوری منحط انقلاب حضرتش که همه چیز منجمله رابطه دو انسان را تا حد رابطه دو حیوان و تا سطح سکس خام پائین آورد تا همه را از هم بگسلاند)   گناه و خطا میدانم، اما:
 «چهارماه خیمه زدن در مملکتی!»،«برای تجدید فراش!»، «دادن قطعنامه!»و «فرار موجودات دوپا و چهارپا( احتمالا امثال خود نویسنده)» و «فرار و پناهنده شدن یک دوست گرامی» و «پس دادن پاس پناهندگی از ترس من وتهدیدات جنسی و رفتن به ایران» چیزهائی است و تصویرهائی است که  بجز در کتابهائی امثال امیر «ارسلان نامدار»،«رستم التواریخ»، «آرشیو مخصوص مقام معظم»، در چنته امثال نویسنده و اربابان فکری اش پیدا میشود نمیدانم شما سرگذشت کدام یک از چند تن از نزدیکان  سیاسی رهبر را در اروپا و آمریکا و فضاحتهایشان رابر گرفته و در این جملات خطاب به برادر جانباخته من و با بکار گرفتن موجودیت و هویت بخون درد خفته او  در مداری دیگر از وقاحت و رذالت علیه من بکار گرفته اید:
«......اگرما بنویسیم که ای شهید کبیرنبودی تا ببینی که چطورآق اسمال سالیانی دور، چهارماه تمام برای تجدید فراش در شهری درآلمان در خانه یکی از دوستانش "بست سیاسی" نشسته بود و در قطعنامه ای اعلام کرده بود "تا من زن نگیرم از این خانه وازاین شهر نخواهم رفت " و در این چهار ماه بعلت فشار ناشی از تنهایی، هیچ موجود دو پا و چهارپایی ازدستش درامنیت وآسایش نبود بطوریکه که این دوست گرامی برای ترس از رسوایی هرچه بیشتربا تیپا عذروی را خواسته بود وخودش هم تا اینکه آبها ازآسیاب بیفتد مجبوربه پس دادن پاس پناهندگی و سفر به ایران شده بود و امروز چنین شخصی که پایین تنه اش را مستقیما به مغزش پیوند زده، بیشرمانه بدیگران درباب روابط جنسی اتهامات سخیف میزند، آیا خلاف واقع حرفی زده ا یم ؟» 
وخواسته ای به نیابت از ریش و سبیل مبارک و آلوده رهبر به ریش بنده ببندی.سرگذشت من چه سیاسی و چه شخصی بسیار روشن است و من علاقه ای ندارم و نیازی نیست که آن را مخفی کنم. 

لغت دروغگو برای شما کافی نیست و باید لغت عربی و نیرومند کذاب یعنی آنکه ذات خراب و پلیدش با دروغ آمیخته است را برای شمایان بکار برد.برو سرگذشت مرا در سالهای دور از دبیران شورا،اطرافیان من و نیز خود رهبر عقیدتی در این زمینه ها  ومنجمله ماجرای  شهریور بنظرم سال 1368 در پایگاه بدیع زادگان که «حضرت رهبر» و « مهر تابان» و نیز «همسر سابق من»( و نیز از خودت!! زیرا با اصطلاح آق اسمال که از زندان مشهد تا امروز تکیه کلام  موجود فلک زده و متناقضی چون تو بوده و هست حدس میزنم که کیستی) و شماری دیگر از مسئولان وقت، درجریان قرار دارد بپرس تا بدانی اگر چه فقیر ادعای زهد و تقوا ندارم و اخلاق برای من این است و کلام حافظ:
 مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست
ولی بند شلوارم به سستی «دهان تو» و«بند تنبان آن چشم و چراغ آفرینش»در کنار تختخواب برادر و رفیقش  نیست که بر اثر الهامات آسمانی و بخاطر پیشبرد امر تکامل و اراده الهی و انقلاب و اسلام ناگهان به اذن حق و «در راستای اسلام و انقلاب» و «ترمیم استراتژی و ایدئولوژی» در برود و فضاحتی را بار بیاورد که سالهاست ادامه دارد و منجمله بوی عفونتش عالمی را آزار میدهد وبسا روانهای پاک را به عفونت و بیماری در افکنده و منجمله در همین نوشته تو جاریست.
این را مطمئن باش.اگر پای آبرو و حیثیت دیگران در میان نبود به روشنی مینوشتم که ماجرا چه بود وچگونه نه بخاطر ترس از خدا بلکه پرنسیبهای انسانی و طبیعی چگونه  و به سادگی به کسی که به من اظهار علاقه و رابطه میکرد گفتم نه! درست نیست!.
دلیل این رد کردن همانطور که گفتم ترس از خدا ، مذهب و آتش دوزخ نبود . یک دلیل بسیار بسیارساده داشت. من زنی ساده و صمیمی و مهربان را که همسرم بود در آن روزگار دوست میداشتم و بر نگین دل خود تصویر او را داشتم و بس ، در آن هنگام تمام زیبائیهای زنانه و تمام زنان جهان را درموجودیت او مییافتم و نیازی به کس دیگری نداشتم. اینجا بود که محبت و عشق، از اخلاقی واقعی، بطور طبیعی، و نه با دخالتهای بیجای خدا و مقدسین وامثالهم، حفاظت میکرد و نه هیچ چیز دیگر.
 بگذرم ،چون کار به اصرار کشید  علیرغم خواست قلبی من لاجرم حضرت رهبر در جریان قرار گرفتند، و نیز بعدها   اظهار علاقه ها علیرغم تحت برخورد قرار دادن اوادامه یافت تا روزگاری که به او گفتم:
 من دیگر نامه هایت را نمیخوانم و سر بسته آنها را به مسئول بخش که مسئول تشکیلاتی من است   میدهم .
و از آن پس او کنار کشید،و نیز میتوانم در همین وادی نمونه های به ذلت کشاندن مردان پنجاه شصت ساله  نامداری را یاد کنم   که در مقابل جمع و در جلسات بخش تبلیغات در پایگاه بدیع زادگان باید از ماجراهای دوران کودکی خود در (نشستهای خود شکنی سالهای شصت و هشت تا هفتاد و دو)سخن برانند تا آرشیو رهبر برای روز مبادا پر شود ولی برو وعجالتا اینها را از «چشم و چراغ آفرینش» سئوال بفرما که من مثل تو در پی ریختن آبروی دیگران و بهره بردن نیستم.
 بگذرم چون متاسفانه در پرونده من چیزی دندان گیر نیافته اید( البته میتوانید در آینده جعل کنید چون امکانات دروع چون امکانات ابلیس بی نهایت است) احتمالا این نمونه را اشتباها از آرشیو فسادهای اخلاقی اطرافیان وپرونده یکی دیگر از اطرافیان رهبر بتو داده اند! نگهش دار هر وقت آن بابا برید بطور صحیح استفاده کن. بیشتر از این نمی نویسم فقط به برخی رفقای سابقی که هنوز تا فرق سر در منجلاب دروغ و فریب و بهتان این دم و دستگاه فاسد فرو نرفته و خود هضم و جذب این سیستم نشده اند یاد آوری میکنم  
رفقا! میدانم که میدانید حفظ تشکیلات به هر قیمت حتی دروغ و رذالت و وقاحت اصلی ترین است و در این مسیر میتوان هر شناعت و وقاحتی را پذیرفت ولی اگر بخدا معتقدید بخدا سوگنداین راه و روش شما را بجائی نخواهد رساند.اندکی بیندیشید! اینان تا حدی پوسیده اند و به لجن ناب انقلابی و توحیدی تبدیل شده اند که غیر قابل باور است خود را دریابید یا اگر میتوانید آنان را دریابید.
وخطاب به شما میگویم
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن وین آبهای ناگوار

متاسفم که مجبور شدم برخی نکات را بنویسم. پنهان نمیکنم که من ملامتیان را بیشتر از زاهدان دوست میدارم و علاقه ای ندارم که نکاتی را بنویسم که در ترازوی معمول اخلاقیات و نیز ریا کاری باعث افزودن ارزش!! میشود. بیشتر از خواجه عبدالله بایزید را میپسندم که هجویری در کشف المحجوب از او چنین میگوید
«وقتی خواجه با یزید  ماه رمضان بود که در شهری رسید. تمام خلق به تعظیم و تکریم وی استقبال کرد وقت خواجه به غارت شد. قرصی از آستین کشید ، در میان بازار خوردن گرفت. خلق همه عتاب و ملامت کردند. مرید را گفت بر یک مسأله شرعی عمل نکردم همه خلق مرا رد کردند.»
مرام من این چنین است و این  بیت  میرسنجر کاشی شاعر (981-1021هجری)را سخت خوش میدارم
چو فردا در رسد در بارگاه مغفرت بینی
ز نوشانوش مستان منفعل بانگ اذان ما 
یا
نشیند در نقاب بارگاه مغفرت فردا
ز نوشانوش مستان منفعل بانگ اذان ما.

ولی گاه باید نوشت و بقول شاملو اردنگیی به پوزه وقاحت نثار کرد. صبح بیست و پنج ژوئیه است و متاسفم که دو ساعت از روزگار من در پاسخ  به این مقاله صرف شد ولی بنا بر نقلی از فیلم «داش آکل» و به قلم هدایت بزرگ :
 «دیشب خواب دیدم دیوار مستراح بر سرم خراب شد»
لاجرم
صبح با مقاله جناب محمدی روبرو شدم
منتظر مقالات آینده جناب محمدی هستم و خطاب به ایشان با بیتی از شاعری بنام خان خالص مطلبم را تمام میکنم:
 چنین گر بر در مردم(رهبر) شلنگ تخته خواهی زد
ترقی گر کنی آخر تو کشتی گیر خواهی شد! 
بیست و پنج ژوئیه 2014 میلادی
اسماعیل وفا یغمائی 
--------------------------------------
مطالعه این مقالات من باب زیاد شدن معلومات  و شناخت ذات و ماهیت خبیث بنده! سفارش میشود .

8-بعدالتحریرهای شاعرمفلوک ومحصوردیروز ورها وآزاد امروز -اسماعیل هاشم زاده ثابت  ادامه  
9-عرض نکردم به کجا خواهد رسید؟! -اسماعیل هاشم زاده ثابت  ادامه
10-رکورد سرعت سقوط از وادادگی تا توبه وخیانت - اسماعیل هاشم زاده ثابت ادامه 
11-
مرگ بر مقاومت، زنده باد تسليم! - جمال بامداد . ادامه
12-آنها که در روسپی خانه مسجد میسازند ! - عارف شیرازی ادامه  
14بازنشخوار كنندگان فضولات ولایت .محمد اقبال   
15اي گربة قرمدنگ! آخر حياي تو كو؟ - عليرضا خالوكاكايي (طارق)