دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۵, جمعه

یاداشتکها.یاداشتک پنجاه و چهارم.دبات. اسماعیل وفا یغمایی

یاداشتکها.یاداشتک پنجاه و چهارم
 دبات
نیک میدانم نمیترسند از ما، رهبران
کاش اما ترس و بیمی از خدائی داشتند
روبروی ما نه! شاید روبروی آینه
رهبران ما چه میشد گر دبائی داشتند
اسماعیل وفا یغمائی
عرض کنم  که یکشنبه شب   حدود دو ساعت و نیم آقایان هلاند و سرکوزی کاندیداهای ریاست جمهوری فرانسه دبائی داشتند. من معنای دقیق کلمه دبا را نمیدانم ولی می فهمم که دبا یعنی اینکه بدون اینکه مشت و لگد و تهدید و دشنامی در کار باشد و بدون اینکه همدیگر را متهم به خیانت و امثالهم کنند نه در مقابل خدا و کلیسا و مسیح و مقدسین و مقدسات و رو به اسمان هفتم، بلکه در  روی همین زمین و درمقابل هجده میلیون بیننده یقه هم را بطور سیاسی و... بگیرند و از هم سئوال کنند و پاسخ بطلبند که:
 برادر من! پدر من! رهبر من! رئیس جمهور من! نازنین من! شیطون بلای من!در رابطه با منافع یک ملت و سرنوشت یک میهن در طول چهار پنج سال رهبری و ریاستت چه کارهای نیکی کرده ای و چه اشتباهاتی مرتکب شده ای.
 طرفین باید به این سوالات پاسخ بدهند و راه در روئی هم جز پاسخ درست و منطقی ندارند و بر این اساس است که مردم تصمیم میگیرند رئیس جمهور و رهبر اینده را انتخاب کنند و افسار حکومت را به دستشان بدهند.
فقیر مثل صدها هزار تن و چند میلیون ایرانی مهاجر و پناهنده حدود بیست و هفت سال در ایران زیسته ام و حدود سی و یکسال در فرانسه و حوالی آن و خارج از خاک ایران ! یعنی میتوانم با اجازه رهبران مختلف اندکی تحت تاثیر فرهنگ بورژوازی باشم!! همچنین فقیر نمیتوانم در سرنوشت کنونی ایران چندان دخالتی داشته باشم مگر اندکی با سرودن و نوشتن که میدانم برای مبارزه سیاسی و برکندن حکومتی و بر آوردن حکومتی فقط شعر و ترانه کار ساز نیست، اما می توانم بپرسم و بخواهم از آنجا که اکثریت قریب به اتفاق رهبران اپوزیسیونها و آلترناتیوهای مملکت ما از سال 1361 به بعد درخارج کشور به سر میبرند بعد از حدود سی سال چه میشد دور هم می نشستند و یک دبائی با هم انجام میدادند که در این سی سال چه هنرها و چه عیوبی داشته اند و قافله انقلاب را از کجا به کجا برده اند. نیک می دانم این شدنی نیست و جمع شدن راهبران اپوزیسونها و آلتر ناتیوها یک آرزوی محال است اما اگر این شدنی نیست میشود در خلوتی آینه ای روبروی خودشان گذاشته و با خویشتن خویش دبائی انجام دهند و از خودشان بپرسند عیب و هنرشان چیست از کجا به کجا رسیده اند و واقعا چه میخواهند بکنند. انشالله  که در پایان آینه ها را نخواهند شکست و چشم شیطان کور که ان کار را  یعنی دبا را انجام خواهند داد.ومن الله توفیق و التکلان
اسماعیل وفا یغمائی
چهارم می 2012

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

یاداشتکها.یاداشتک پنجاه وسوم.اسماعیل وفا یغمائی

 یاداشتکها.یاداشتک پنجاه وسوم.اسماعیل وفا یغمائی
سرود انترناسیونال سرودی که همیشه پاکیزه است
پس فردا اول ماه مه است. روز جهانی کارگر.آبرو وحیثیت این روز آنقدر هست و ابهتش آنقدر زیاد و شکوهش آنقدر درخشان که در کنار کارگران همچنین تمام جانورانی هم که آنان را چاپیده اند و می چاپند کفش و کلاه کرده اند و آماده اند تا احترامات لازم را بجا بیاورند!! سرود این روز سرود انترناسیونال است. اوژن پوتیه آن را سرود، در موقعی که در سال 1871 کمون پاریس در زمان ناپلئون سوم و پس از شکست فرانسه از پروس وشورش مردم به علت فقر و برپائی کمون به خون کشیده شد و کمونارها کشتار شدند.
این سرود سرود دلاورانه پس از شکست است.  این سرود بعدها و بعدها هزاران بار و میلیونها بارخوانده شد و میشود. در طول قرن بیستم و تا پایان، این سرود بازیچه بسیاری رجال و حکومتهائی شد که به بهانه کارگر خر خودشان را میراندند و برخی شان هنوز هم میرانند. سرود رسمی روسیه کنونی و شوروی سابق این سرود بود. در هرکجا که شورشی و انقلابی و تحولی بود این سرود عزتی داشت و خوانده میشد.عزت و شکوه این سرود ناشی از رنج و توان کارگرانی بود که قرنهاست زمین ما را ساخته اند و همیشه بازیچه و گاو شیر ده گاه برده داران گاه فئودالان وگاه سرمایه داران و سر انجام سوسیال سرمایه داران بوده اند ولی هنوز هم نیروی توفنده و آشکار و نهان جهانند و اگر چه در نقطه رهبری این نیرو همیشه کسی غیر از خودشان خرش را رانده ولی هنوز هم همه میدانند عزت و شکوه دستان و نیروی کارگران جای خود را دارد.
در کشور ما هم این سرود شناخته شده است و خواندنی و شنیدنی اگر چه  بسیار کسانی که آن را میخواندند و یا میخوانند و ادعای رهبری طبقه کارگر یا مستضعفین جهان را داشته و دارند در ته کار در پی نمدی از کلاه قدرت بودند و خودشان هم گاهی خبر نداشتند و سالها این سرود را خواندند و بربر پوسته این سرود خرشان را راندند و اگر بر سر کار می آمدند  یا به فرض محال بیایندحد اکثر یا پل پت میشدند یا کیم ایل سونگ و یا قذافی مرحوم!! پس سپاس خدا را که به آنان رحم کرد و نیامدند تا لعنت و نفرین نسل بعد از خود را داشته باشند و خداوند متعال تصمیم گرفت بجای تمام آن حامیان طبقه کارگر، حضرت امام بیاید و سبیل همه را دود بدهد تا نسل اینده او را مورد نوازش قرار دهد و نه حامیان طبقه کارگر را ، بدین ترتیب روشن میشود که خداوند متعال هم حامیان حتی پوشالی طبقه کارگر را دوست دارد. در هر حال غرض از نوشتن این سطور آن است که علیرغم همه این ماجراها و در حالیکه چین و شوروی انترناسیونال خوان در دو سوی ریش امام خامنه ای ایستاده اند و احمدی نژاد مورد لطف بسیاری از خرده انترناسیونال خوانهاست این سرود به دور از این آلودگیها و در گذر از تمام مراکز الودگی و دهانهای آلوده پاکیزه و درخشان مانده است و خواهد ماند. بعنوان مثال میتوان گفت گذر این سرود در کام شارلاتانها مانند گذر مریم عذرا از هزار خرابات می ماند که نه گردی بر پاکیزگی دامان مریم عذرا و نه غباری بر حقیقت این سرود نشسته است.
سراینده این سرود از حقیقتی روشن سخن گفته است و حرف او حق است و کارگران نهایتا و در تحلیل آخر حق دارند و اگر چه نه به عمر ما و این سنگ بست کنونی که هوشیاری و تکنیک و توانمندی کاپیتالیسم آنرا ایجاد کرده بلکه در روزگاری دیگر که نه سرمایه داری بخاطر انقلابات کشورهای عقب مانده! بلکه بخاطر تضادهای درون خود در گل فرو خواهد رفت این سرود خواهد درخشید و با نیروئی هزار باره طنین انداز خواهد شد. در روز اول ماه می با درودی به اوژن پوتیه و سلامی به کارگران جهان این سرود را زمزمه کنیم. اسماعیل وفا یغمایی

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

یاداشتکها.یاداشتک پنجاه و دوم. یاد گذشته و تامل بر چند نکته پیش پا افتاده.اسماعیل وفا یغمائی


یاداشتکها.یاداشتک پنجاه و دوم
 یاد گذشته و تامل بر چند نکته پیش پا افتاده
اسماعیل وفا یغمائی
عرض کنم که مبارزات انتخاباتی در فرانسه، هم مقداری خاطره را در ذهن فقیر زنده کرد، هم مقادیری باعث تاسف و اندوه شد و هم باعث شد تا من دست به توضیح واضحات بزنم و چند کلمه را با تقاضای پوزش از فرزانگان و بزرگان توضیح بدهم. فضولی است ولی میبخشید.
در زندان شاه مرحوم که بودیم از آنجا که خود را انقلابیونی طراز مکتب و ایدئولوزی میدانستیم و فکر میکردیم یعنی بیشتر تصور و خیالات میفرمودیم که خودکشی طبقاتی فرموده ایم واز قشر خرده بوژوازی به طبقه زحمتکشان نقل مکان کرده ایم بدترین دشنام این بود که به ما بگویند : خورده بورژوا!! وای اگر کسی در زندان به ما میگفت خرده بورژوا، ممکن بود خون بر پا شود ولی شکر خدا نمردیم و زنده ماندیم و دیدیم بسا از خودکشی کنندگان نه تنها با خودکشی اتوماتیک دوباره از خرده بورژوازی عبور کرده بلکه خودشان یک پا بورژوا شدند که هچ!! بلکه چنان به به و چه چه ای به طور سیاسی دنبال سر و ته بورژوازی بزرگ و بزرگ کاپیتالیسم راه انداختند که ما تا حالا چندین دم و مقادیری شاخ روی سر و ته مان در آمده و مدام داریم با خودمان عجبا عجبا میفرمائیم و این آخر عمری  با حافظ هم صدائیم که ای خداوند تبارک و تعالی چه شد پرنسیبها  و:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت!
دیگر اینکه سالها بدون اینکه از رنجها و مبارزات و تاریخ تمدن و فرهنگ و مثبتات اروپا چیزی بدانند تحت تاثیر انقلابات چپ!به ما آموختند که حکومتهائی از قبیل حکومتهای اروپائی آن دوران و این دوران حکومتهای پارلمانتاریستی بورژوائی است و خون کارگران و زحمتکشان را می خورد و اخ است! و باید به آن تف کرد . و حقه بازی و پدر سوختگی و مادر قحبگی است و سمبلها و نمونه ها ی خوب  و پسندیده در سالهای پنجاه تا پنجاه و هفت شمسی هجری شوروی و چین و ویتنام و کوبا بود و حتی در دانشگاه کتاب سبز قذافی مرحوم زیر میزی دست به دست میشد وبه کسی چون ایدی امین که گوشت آدمیزاد میخورد ولی ما خبر نداشتیم از آنجائی که سوار چند تاجر انگلیسی شده بود و آنها را تحقیر کرده بود با چشم تحسین نگریسته میشد و در زندان هرچه میگفتند خمرهای سرخ دارند آدم میکشند میگفتیم اینها تبلیغات امپریالیسم است تا اینکه نمردیم و سالها گذشت و از دوران جوانی به سالخوردگی رسیدیم و با چشمی غرق اشک و خون هم ماهیت قذافی و امین مشخص شد، هم دانستیم خمرهای سرخ دو سوم یک ملت را کشتار کرده اند و کوه جمجمه ها را مشاهده فرمودیم و نیز دیدیم که در دو سوی رژیم ولایت فقیه چین و شوروی سابقا و اکنون کمونیست ایستاده اند و در بلوارهای متروک و غیر متروک کشورهای اروپائی شمار قابل توجهی اززنان و دختران  چینی و ویتنامی وروسی صادر شده توسط باندهای مافیائی دارند یک لقمه نان حلال در می آورند و پیرمردهای هفتاد هشتاد ساله کشورهای کاپیتالیستی با آنها هم رختخواب و هم استخوان خود را گرم می کنند و روسای کشورهای چپ آمریکای لاتین به دیدار احمدی نژاد میروند و از او حمایت میکنند و در مقابل نیروهای چپ و یا سابقا چپ و یا باصطلاح چپ  که رنجها برده اند و خون دلها خورده اند در پی جلب حمایت پارلمانتر ها و بزرگانی هستند که سالها قبل سمبل و نمونه کسانی بودند که حکومتهای نادرست !! کشورهای پارلمانتاریستی را می چرخاندند و هنوز هم می چرخانند. این مسائل به دنبال مسائلی که قبل از این اشاره کردم موجب شده است که روئیدن شاخ و دمها ادامه یابد و هر چه ما آنها را میبریم باز هم برویند.
نکته دیگر اینکه ادامه حیات در غربت و رسیدن به ایام سالخوردگی موجب شد که ما نه  تنها سالها ،حدود سی سال  در غربت به سر ببریم و نه یکبار بلکه حدود شش هفت بار شاهد انتخابات در کشورهای پارلمانتاریستی و بورژوائی باشیم و با کمال حیرت و در حالیکه باز هم شاهد روئیدن شاخ و دمها هستیم متوجه شویم که نه تنها یک دهم و یک صدم! بلکه بیشتر!! آزادی و زمینه انتقادی که در پارلمانتاریسم بورژوائی وجود دارد نه تنها در یکی از کشورهای مورد علاقه سابق ما وجود نداشته و ندارد بلکه اکثریت قریب به اتفاق راهبران و بزرگان صاحب ادعای چپ بوئی از آن نبرده که هیچ بلکه حتی نمی خواهند باور کنند که بوئی از آن نبرده اند و معیارهاشان در عمق یا همان بساط چین و شوروی سابق است و یا اندیشه ولایت و امامت.
در انتخابات کنونی فرانسه با تاکید بر اینکه دولتد فرانسه طبعا در زمره دولتهای کشورهای سرمایه داری است  می بینیم که رسانه ها در اختیار تمام کاندیداهاست و تمام کاندیداها درزیر تیغ انتقادند و پرونده حال و گذشته اشان روی میز است و باید به مردم پاسخگو باشند و هیچکدام تقدس ندارند و کاریسمای آنها را ساده ترین خبرنگاران و شهر وندان میتوانند بشکنند و یقه شان را بگیرند. بدون شک در جهان آکل و ماکول کنونی داستان کاپیتالیسم و بخش عقب افتاده جهان واقعی است و بازیهای خونین سیاسی برای اسخراج طلا از گوشت و استخوان ادامه دارد ولی این بخش قضیه هم اقلا در داخل کشورهای مربوطه واقعی است. در اینجا رهبرنقش چوپان ندارد وتعهدی کاملا زمینی دارد و نه خداوند متعال بلکه مردم او را انتخاب کرده اند و باید بگوید رهبر چه کسانی است؟ و دایره پیروانش تا کجاست؟ وباید راهی را که می خواهد طی کند روی میز بگذارد؟ و مقصد را  و حدود زمانی رسیدن به مقصد رامشخص کند؟ و پاسخگوی مسائلی که در طول راه اتفاق می افتد باشد ؟و رهروان  نیز نقش گوسفندان را ندارند وامکان این را دارند که بدون اینکه پدرشان را در آورند و چوب در آستینشان کنند از اینها پرس و جو کنند و در پایان زمان مقدر یقه راهبرمنتخب را گرفته و از او پرس و جو کنند و یا در میانه راه او را کنار بگذارند و دیگری را انتخاب کنند ولی ما که از کلمه خرده بورژوا بر می آشفتیم و خود را گل سر سبد جهان می دانستیم هنوز و حالا هم بدون تعارف آیا حتی یک دهم و یک صدم ظرفیتهای مثبت این خرده بورژواها و گنده بورژواها را  حد اقل در رابطه با منافع خودشان و درداخل کشور خودشان داریم!! و آیا حاضریم تامل بفرمائیم که در بسیاری موارد گرفتار خیالات  و فرمولهائی بوده ایم که سازندگان اصلی اش هم نهایتا بهره ای از آن نبردند و در دیکتاتوری و سرکوب سنگ تمام گذاشته اند ، و آیا حاضریم تامل بفرمائیم که   هنوز هم حاضر نیستیم بطور واقعی تامل بفرمائیم. امام امت اوایلی که به ایران آمد فرمود:
ایکاش بنده یک طلبه ساده بودم
بنده هم پس از صرف تمام عمر تقریبا! و با دیدن آنچه که گوشه ای از آن را عرض کردم دلم می خواهد  علیرغم اینکه هنوز خود را در صف محرومین و گرسنگان و مظلومین جهان  میدانم با کمال تاسف بگویم:
ایکاش بنده هم یک خرده بورژوای درست و حسابی و با پرنسیب بودم. بعد شاید بیشتر توضیح بدهم
شانزده آوریل 2012

یاداشتک پنجاه و یکم.گاهی نمیشود ساکت ماند. اسماعیل وفا یغمائی


گاهی نمیشود ساکت ماند
سخنان سیمون هرش و مقوله «دایره و تنبک زدن» یا «زینب و کلثوم »شدن مجاهدین
اسماعیل وفا یغمائی
سیمون هرش خبرنگار نامدار  معرف همگان هست. این بزرگوار اخیرا  خبر از همکاری نیروهای مجاهدین با نیروهای امریکائی و اآموزش انها با نیروهای اسرائیلی و... برای حمله به ایران را میدهد. در لینکهای مختلف از جمله این لینک می توانید بیشتر از ماجرا با خبر شوید.
 افراد ورسانه های مختلف از چپ و راست و مخصوصا آنهائی که در زیر عبای ولایتند یا به زیر عبای ولایت پناه برده اند نیز دائما در حال دمیدن بر این آتش پر دود و دم اند تا شعله هر چه فروزانتر گردد.اما این شعله کسی را جز مجاهدین و بخصوص آن سه هزار و چند صد نفری را که در شرایطی اسف بار در عراق به سر می برند هدف نگرفته است.
 مواضع سیاسی و فکری  و انتقادی من در رابطه با سازمان مجاهدین روشن است . من معتقدم فارغ از هر چیز و هنوز اگر چه دیر کرد بسیار در کار است بایست از غلیظ کردن تخیلات و توهمات و دست سائیدن بر آنها بعنوان واقعیت دست برداشت و پس از سی و سه سال جرئت چشم گشودن به حقیقت و راه جستن در آن را باز جست که در هر حال دیر یا زود زمان به داوری خواهد نشست اگر چه بزرگان را خوش نیاید. با این اشاره دردناک و کوتاه در شرایط کنونی و به دلایل مختلف قصد نوشتن در این باره و سخنان حکیمانه اقای هرش را نداشتم  ولی با توجه به عدم تعادلی که در قضیه به چشم میخورد و فقط آدمهائی  که به وضعی درخشان و غبطه برانگیز دچار عدم تعادلند میتوانند  در آن تعادلی بیابند! می خواستم تقاضا کنم  که لطفاافراد نا آگاهی مثل مرادر باره این مساله دلالت بفرمایند. 
می خواهم بگویم که مقوله اختلاف، انتقاد،یا دشمنی یا تشنه بودن به خون مجاهدین وهر چیز دیگر قابل فهم است ولی فارغ از ایرادات وارد به سازمان مجاهدین  و کارکردهای راهبران:
- این چه ماجرائی است که از یکطرف بقول خبرنگار مربوطه و انبوه رسانه ها ، {و افراد میهن پرستی که برخی ها از فرط میهن پرستی حتی فداکاری و از خود گذشتگی این را داشته اند که سنگینی مقام ولایت را تحمل بفرمایند و به روی خود نیاورند} باز هم تکرار میکنم این چه ماجرائی است که آمریکا و اسرائیل و... در حال بکار گرفتن مجاهدین برای حمله به ایرانند و از طرف دیگر در ماههای اخیر و تا همین الان جز فشار و سرکوب و کشتار و تثبیت انها در لیست تروریستی و پناه ندادن آنها علیرغم تمام تلاشهائی که سازمان مجاهدین میکند چیزی در چشم انداز نیست.
 باید توضیح داد و روشن کرد که سخنرانیهای برخی  مقامات و بزرگان خوشنام  آمریکا و اروپا در میتینگهای مجاهدین قابل تامل و بررسی است ولی  این چه نوع همکاری و مزدوری است که از یکطرف در بیابانهای آمریکا در کنار سیا و موساد مجاهدین دست به اسلحه اند وقرار است در اینده از نمد حکومت به تبع مزدوری نصیبی ببرند و در سوی دیگرچنان دماری از روزگار بقایای مجاهدین در عراق دارند در می آورند که رنگی بر چهره ها و رمقی در جسم این سه هزار و چند صد تن باقی نیست و آخرین خبرها نه نشانگر طلوع خورشید بخت آنان در آمریکا و اسرائیل بلکه روانه کردن آنها به کشورهائی نظیر عربستان و اردن و آذربایجان آن هم در هاله ای از ابهام است.
من فقط و فقط در رابطه با این خبر و امثال این خبر و نه مسائل دیگر تاکید میکنم در کجای تاریخ مزدوری و مزدوران !! مزدورانی را سراغ دارید که همزمان هم در خدمت ارباب باشند و هم در همانزمان سرکوب و تکه تکه شوند ! و شاید باید توضیح داد که با دو نوع کارکرد در باره یک گروه مزدور روبروئیم بدینصورت که بخشی در حال همکاری با سازمانهای اطلاعاتی سیا و موساد هستند و بخشی دیگر در همانزمان در زیر تیغ انواع فشارها و کشتارها ، راستی باید داریه و تنبک زدن را باور داشت یا زینب و کلثوم شدن را  به نظر من این نوع نوشته ها و انعکاسات در شرایط کنونی  و با توجه به شرایط بسیاراسفباری که در عراق و در کمپهای اشرف و لیبرتی حاکم است و به دور از قدرت نمائی ها و چشم اندازهای پیروزی های آینده ای که در رسانه های تبلیغاتی مجاهدین سالهاست انعکاس میا بد  و همچنان ادامه خواهد یافت ، این نوع  تلاشها چیزی جز تیز کردن تیغ و گستردن نطع آنهم نه برای مجاهدینی که به دور از عراق و شرایط عراق اند بلکه برای ان انسانهای رنجکشیده ای است که در زیر سایه های چنگالهای درنده رژیم ولایت فقیه در سخت ترین شرایط ممکن روزگار میگذرانند و بسیاری از آنها از لحاظ جسمی در حال انهدامند. تاکید میکنم که از زاویه فقط و فقط انسانی و با حفظ تمام انتقادات به کارکردهای گذشته و امروز سازمان مجاهدین در برابر گستردن این نطع و ساطور خونین نباید خموش ماند که فاجعه کاران خوش می تازند وساطور سازان در حال تیز کردن ساطورهای خود برای ریختن خونهای تازه اند.
15 اوریل 2012میلادی

۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

یاداشتک پنجاهم توجه به چند نکته ساده

توجه به چند نکته ساده
اسماعيل وفا يغمايي
عرض کنم که بعد از تکرار کشتار شقاوتبارمجاهدین  در اشرف، در نوزده فروردین هشتاد و نه، تقریبا اکثر گروهها و سازمانها و بسیاری از شخصیتهای منفرد ایرانی در خارج کشور علیه این جنایت موضع گرفتند. از مواضع سازمانها و افراد در داخل کشور بیخبرم و از مواضع بسیاری شخصیتهای خارجی میگذرم که برای من پناهنده سیاسی ایرانی بیش از همه مواضع ایرانیان و شخصیتهای ایرانی مهم است.مواضع شخصیتهای خارجی البته اهمیت دارد و نشان قدرتمندی نیرو و تشکیلات مربوطه در عرصه بیرون از مرزهاست ، اما تجربه نشان میدهداین فعالیت موقعی موثر است که حمایت ایرانیان موجود باشد وارتباطات نیروی سیاسی با پایه های اصلی خویش به اندازه کافی وصل باشد و گرنه تاثیر چندانی نحواهد داشت.
 در این میان و در این کشاکش نظرات متفاوتی در باره اشرف و ساکنانش و شهیدان ورهبران مجاهدین ابراز شد.نظرات با توجه به علایق و دوری و نزدیکی افراد و گروهها و نقاط وحدت و تضاد آنها با سازمان مجاهدین متفاوت بود.عده ای دل و دامن سوزاندند، عده ای ابراز تاثر کردند و نیز به نقد و بررسی پرداختند، عده ای حمایت کردند و نیز بر آشفتند و عده ای سئوالات خود را مطرح کردند.
از نوزده فروردین تا کنون در رسانه های اینترنتی انبوهی مقاله نوشته شده و اظهار نظرهای گوناگونی شده که اصلا بد نیست، و معلوم است مجاهدین منظور نظرشمار زیادی از ناقدان و حامیان و نظر دهندگان هستند. در میان و در حول و حوش این ماجرا عده ای نیز چه به حمایت از مجاهدین و چه در مخالفت، به متهم نمودن یکدیگر، بر چسب زنی،گاه هتاکی و دشنام دادن پرداخته اند تا صدای طرف مقابل را خاموش کنند، از آنجا که من هم یکی دو یاداشت و شعر در این باره نوشته ام  مورد مرحمت قرار گرفته و تعدادی برچسب و انگ و مهر را توسط میل، یا پا نوشته های فیس بوک و...پذیرا شدم،القابی نظیر فاسد، بریده، ضد مجاهدین و امثال این چیزها...
من بر سر دفاع از خود نیستم واینها مهم نیست. اینها تنها غم انگیز است و مضحک، و متاسفانه گاه به غم انگیزی و مضحکی نویسندگان این نوع چیزها، فارغ از بحثها و فحصها، به تلخی !میدانم که دموکراسی یک فرهنگ است و میدانم که اگر یک زرافه یا فیل آفریقائی سی سال در غرب زندگی کرده بود، شاید اندکی به دموکراسی و تبعاتش تن میداد ولی برخی نه!  ونیز میدانم که متاسفانه هنوز باید در مملکت استبداد زده ای چون ایران راهها طی شود تا دموکراسی در عمل و نه حرف خود را نشان دهد و ما بتوانیم مخالف هم باشیم و لی یکدیگر را تحمل کنیم،و در شرایط لازم در برابر دشمن مشترک به کمک هم بر خیزیم ،خب تا آن مقصد راهها مانده ولی قبل از نیل به دموکراسی و با تمام اینها  میتوان در رابطه با اشرف و مجاهدین وخود، نکاتی را روشن کرد شاید از عصبیتها کاسته شود و بشود بیشتر بحال آن سه هزار و چند صد تن که واقعا در خطرند مفید واقع شد. روی سخن من با کسانی است که در چهره هر کس که مثل آنها نمی اندیشد نه یک مخالف یا ناقد بلکه یک دشمن را میبینند و به دشمنی بر میخیزند. بحث مفصل است من فقط روی چند نکته بسیار ساده و پیش پا افتاده! انگشت میگذارم.
یکم:
من فکر میکنم مجاهدین همانطور که دوستان و هواداران پر و پا قرصی دارند، بعنوان یک نیروی سیاسی، ناقد و مخالف نیز دارند، ولی دشمن آنها رژیم ایران، وابستگان به رژیم ایران و کسانی هستند که از نابودی و کشتار مجاهدین سودی میجویند. فکر میکنم ماجرای آخری نشان داد که مثلث دشمنان چه کسانی هستند.
دوم:
گروهها و شخصیتهای سیاسی ایرانی در خارج کشور علیرغم اختلافاتشان، نشان دادند که دشمنان مجاهدین نیستند. اختلافات سی ساله احزاب و گروههای ایرانی با هم و بخصوص با سازمان مجاهدین چیزی نیست که بتوان پنهان کرد ولی فریاد خروشان تقریبا همه گروههاعلیه کشتار نوزده فروردین نشان داد که اختلاف هست ولی دشمنی نه و میشد و میشود این همدلی انسانی را پس از سی سال اختلاف و تضاد، سکوئی برای وحدت نسبی بیشتر نمود تا دست جلادان  جمهوری اسلامی بسته شود.
سوم
این فریاد مشترک علیه این جنایت شقاوتبار اعلام حمایتی انسانی از مجاهدین بود و معنای آن را ندارد که حمایت انسانی بسیاری گروهها با حمایت سیاسی آنان از خطوط سیاسی و ایدئولوژیک و استراتژیک مجاهدین منطبق است. این را هم باید مد نظر داشت و اگر فلان شخصیت یا فلان گروه همراه با حمایت انسانی خود نقدی هم از رفتار یا رفتارهای سیاسی مجاهدین میکند نباید بر آشفت و فکر کرد دنیا به پایان رسیده است. بلکه باید از حمایت سیاسی او سپاسگزاری کرد و نقد او را با نقد متقابل و مخالفت او را با دلیل و برهانی نفی کننده پاسخ داد. حامیان مجاهدین از کشتار شقاوتبار اعضای مجاهدین توسط مثلث جنایت بر آشفتند ولی برای بسیاری این سئوال همچنان مطرح است که سرنوشت اشرف چیست؟ رهبران مجاهدین چه میخواهند بکنند؟ واستراتژی آینده چه خواهد بود؟ و بسیاری سئوالات دیگر...
چهارم
از بمباران و کشتار اعضای مجاهدین توسط هواپیماهای فاتحان عراقدر سال دو هزار و چهار، تا امروز این سومین و یا چهارمین کشتار مجاهدین در عراق است؟ این کشتارهای وحشیانه در دنیای بیرحم کنونی و در میدانی که سرمایه و قدرت میخواهد آنسوی جهان را چون کیکی تقسیم کند میتواند تکرار شود؟ سئوال این است تا کی و چرا باید تکرار شود؟
پنجم
یکی دو سال قبل در دو نوشته تقریبا مفصل در مورد کشتار در اشرف، در مورد ماندن یا نماندن در اشرف اشاره کردم که ماندن در اشرف به هر قیمت و هر بها و تحمل کشتارها در صورتی کارساز است که به طور حقیقی مجاهدین و ارتش خلع سلاح شده آزادی بخش تنها آلترناتیو حقیقی مردم ایران، و مسعود رجوی رهبر واقعی تمامیت مقاومت رنگارنگ مردم ایران باشد در آنصورت نه با چند هزار تن بلکه با پنجاه تن هم باید ماند زیرا لحظه موعود فرا خواهد رسید. اگر این چنین است طبعا این چیزی پنهان کردنی نیست و اگر شرایط سیاسی این چنین نیست باید با درایت و هوشیاری و پرداخت بهای لازم، راهی دیگر اختیار نمود  و از برآشفتن و مارک زدن به دیگرانی که از زاویه انسانی یا زاویه سیاسی و انسانی نگران هستند خود داری کرد.مطمئن باشیم علیرغم هر چیزی بذرهای واقعیت سیاسی دیر یا زود در افق آینده خواهند روئید و نشان خواهند داد چه چیز درست بوده و چه چیز نادرست پس ، قبل از آن باید تامل کرد و راهی و طریقی درست پیدا کرد.
ششم
در بسیاری اوقات نویسندگان مقالات با تقسیم نیروها به «این طرف آب» یعنی خارج کشور، و «آن طرف آب» یعنی اشرف، بر می آشوبند که چرا مثلا «فعالان سیاسی ساده خارج کشوری!» و کسانی که از خطر دورند و یا از خطر گریخته اند میخواهند برای مبارزان و مجاهدان از جان گذشته راه آزادی تعیین تکلیف نموده، استراتژی تعیین کنند، و از آنان میخواهند سنگر را خالی نموده به خارج کشور بیایند و در امنیت و رفاه زندگی کنند!.از مجموع کلام این نوع نویسندگان بر می آید که میخواهند بقیه یا حمایت کنند و یا خاموش بمانند، یعنی بزبان ساده خفه شوند و اظهار نظری نکنند.
گذشته از اینکه باید این مساله را بررسی کرد که ماجرای «این طرف آب آمدن در چه زمانی، با چه کسی، ودر اثر چه کارکردی» شروع شد و چه شد که اکثر نیروها و سازمانهای سیاسی و شخصیتهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و هنری مجبور شدند  چند ماهی پس از بهار سال شصت به اینطرف آب بیایند و بسیاری از آنان پس از سی سال و بسیاری پس از گذرانی سخت، در غربت بمیرند، باید دقت کرد که اکثر نویسندگان این نوع نوشته ها خود از اهالی این طرف آب هستند،همچنین باید به این مساله توجه شود که برخلاف نظرو اندیشه آنان، زندگی «فعالان سیاسی ساده در رفاه و امنیت!!» این سوی آب آنچنان که آنان میپندارند نیست، بسیاری از این فعالان سیاسی تقریبا بخش اعظم نقد حیات خود را در مبارزه و در کنار همان بخون نشستگان اشرف باخته اند و فعال سیاسی شدن آنان نه بخاطرروی آوردن به رفاه و امنیت، و فرار از مبارزه بلکه بخاطر اختلاف نظرواقعی در مسائل سیاسی و ایدئولوزیک و استراتژیک بوده است.البته می توان این حقیقت را پنهان کرد و دل خوش داشت که همه نکشیده و بریده اند و رو به زن و زندگی و رفاه و امنیت آورده اند ولی این نوع برخورد تنها خود آنها را گول خواهد زد و بس. واقعیت این نیست اگر چه لباسی از این نوع بر ان پوشانده شود،وواقعیت قابل بررسی است و بسا سخنها هست که میتوان در ترازوی داوری درست، آنها را سنجید و فهمید که چرا و بخاطر کدام بیماری  این همه فعال سیاسی ساده رفاه دوست و امنیت طلب پیدا شده است.
با توجه به این نکته میخواهم دوستانه تاکید کنم که: در هر حال این فعالان سیاسی خارج کشوری به هیچ وجه نمی خواهند برای آن مجاهدان ستیهنده که در زیر ضربات لودر خامنه ای مالکی تکه پاره میشوند و در عنفوان جوانی جان میبازند تعیین تکلیف کنند، آنان نمی خواهند برای سازمان مجاهدین و سکاندار آن تعیین استراتژی کنند.  فعال سیاسی ساده رفاه طلب را چکار به دخالت در امور سازمانی این چنین و رهبری که اراده سیاسی واستراتژیک و ایدئولوزیک او در طول سی سال گذشته از سی خرداد سال شصت تا کنون یک سر سوزن تغییر نکرده است.
این فعالان سیاسی ساده رفاه طلب، به هیچ وجه نمی خواهند مجاهدان اشرف سنگر خالی کنند و به اینطرف آب بیایند و دچار زندگی معمولی شده و یا در هیئت فعالان سیاسی ساده و بریدگان! زندگی را تمام کنند.
فعالان سیاسی ساده اگر باور بکنیم و پیش داوری را کنار بگذاریم و سعی نکنیم هر کسی را که عقیده اش با ما زاویه دارد دشمن ببینیم از آنجا که دشمنان مجاهدین نیستند و بسیاری از انان سالیان دراز یا مجاهد بوده و یا از زمره حامیان مجاهدین بوده و یا هستند و یا یک یا چند تن از نزدیکترین کسانشان در اشرفند میخواهند فقط بدانند که راه به چه مقصدی ختم میشود و تکرار این کشتارهای شقاوتبار به فرماندهی سلاخان حاکم ایرانی و عراقی و... تا کجا ادامه میابد و چه بهره ای نصیب انقلاب و تحول مردم ایران میکند؟ آیا این درخواست جرم است و شایسته تحقیر و این همه بر اشفتن و بر چسب زدن.
فعالان سیاسی ساده بدون نفی آرمانگرائی و بدون تعیین استراتژی رفاه و بریدگی برای اشرفیان، فقط میخواهند بدانند استراتژی چیست تا ای بسا بتوانند در صورت فهم و قبول آن، به یاری بیشتر برخیزند. آیا این درخواستی نادرست است و ایا فقط و فقط با تکرار کشتارها و ارائه اجساد تکه پاره فرزندان مردم ایران میشود فقط درخواست نمود که : جای پرسش نیست فقط باید به جلو رفت.
در طول ماههای گذشته از یکسو شاهد سخنانی بوده ایم که مثلا: ما حاضر به منتقل شدن هستیم و حتی پول هواپیماها را هم خودمان میپردازیم. در کنار آن بارها اعلام شده است که: انتخاب آخر اشرفیان اشرف است و تا نفر اخر کشته میشویم و جابجا نمیشویم. کدام درست است.با کدام یک باید خود را تنظیم کرد. اگر واقعا اشرف و این سه هزار و پانصد چریک چنانکه گفته میشود نه تنها رقم زنندگان سرنوشت آینده ایران و سرنگونی ملاها هستند بلکه سد سدید در مقابل رشد انتگریسم و رقم زنندگان اینده خاورمیانه هستند به روشنی اعلام شود و چگونگی آن توضیح داده شود تا فعالان این طرف آب بدانند و سر تعظیم فرودآورند و با حل تناقشات خود به یاری این سازمان دهندگان آینده ایران برخیزند اما اگر کتاب تاریخ چیز دیگری میگویدو شرایط سیاسی این چنین نیست و اشرفیان نقشی این چنین ندارند، دو راه بیشتر باقی نمیماند . راه اول ماندن و ادامه کشتارها و سرانجام فرو رفتن کامل درخون تمامی اشرفیان به دست مالکی و خامنه ای و یارانشان است و رقم خوردن عاشورائی دیگر وپای فشدن بر  این که یک نیروی سیاسی حتی در شکست بر پرنسیبهای ایدئولوزیک خود استوار ماند و به دنبال حسین ابن علی مرگ سرخ را برگزید . راه دیگر درک شرایط تلاش برای جلوگیری از کشتارها ودر گام نخست  اعلام و تقاضای یاری خواستن از تمام احزاب و سازمانها و شخصیتها و نیروهای سیاسی ایرانی و خارجی برای جابجائی اشرفیان از کمین مرگ خامنه ای و مالکی و جستن راهی نو و تازه برای مبارزه، و قبول تغییر شرایط و پرداخت بهای لازم حتی در نقطه رهبری است.
توجه داشته باشیم که در بازی تاریخ و بر سر میز تاریخ در هر حال این بها پرداخته خواهد شد پس هوشیارا!و بزرگا! و دلاورا! آنکس که پیش از آنکه این بها بطور جبری از او ستانده شود مختارانه و دلاورانه بهای لازم را پرداخته و راهی دیگر پیش گامهای راهروان بگذارد .
راه اول یعنی باقی ماندن در اشرف و رقم زدن سرنوشت پیروزمندانه و نیز راه سوم یعنی جابجائی و سیاستی دیگر پیشه کردن را میتوان مورد تامل قرار داد اما اگر بدون اینکه اعلام شود، کاروان  اشرفیان  بطور خواسته، وبدون اعلام به سوی عاشورائی دیگر روانه است باید بعنوان یک فعال سیاسی ساده ولی نگران سرنوشت انسانهائی که سالیان دراز بر سر آن بوده اند تا در بنای آزادی و دموکراسی  برای ایران سهم اصلی را داشته باشند بگویم که:
 حسین ابن علی یکباراز صلب فاطمه دختر پیامبر اسلام ونخستین امام شیعه و چهارمین خلیفه اهل سنت علی ابن ابیطالب زاده شد و عاشورا در تاریخ مذهبی و سیاسی، بر پایه قانونمندیهای خاص خود یکبار به وقوع پیوست و به تاریخ و فرهنگ مذهبی و سیاسی و نیز افسانه ها پیوست و زنده ماند.
بجز این در تفکر اسلامی شیعی همانگونه که طلوع و غروب خورشید و بر آمدن ماه «تعیینی» نیست و«تکوینی» است، یعنی اراده ما در آنها دخالتی ندارد و توسط قانونی دیگرو به اراده خدا و قانونمندیهای فرا انسانی بر می ایند و فرو میروند، مقوله رسالت و امامت محصور در دوازده امام اعلام شده ( که آخوندهای حرام لقمه تلاش میکنند ولایت فقیه را نیز به آن بچسبانند) و آنچه که بر آنها میرود در قاموس شیعه تکوینی است، بنابراین فارغ از بهره مندیهای اخلاقی وآرمانی، هر نوع کپی برداری ایدئولوزیک و سیاسی از ماجرای حسین و عاشورا، برای سازمانی سیاسی که خود را آلترناتیو و آینده ساز اعلام کرده و بر این پایه از حد اکثر حمایت و اعتماد ملت ایران در طول سالیان دراز برخوردار شده است جائی را در تاریخ ایران اشغال نخواهد کرد.اگر باور نمیکنیم برویم و تاریخ ایران وتاریخ تشیع را بنگریم. در دوران عباسیان و در سرکوب شورشها بارها و بارها کشتارها و خونریزیهائی شقاوتبارتر از ماجرای کربلا رخ داد.طبری اشاره میکند کم نبودند کاروانهائی که سرهای کشتگان شورشها را در حالیکه ریه ها و قلبهای آنان به سرها آویزان بود در شهرها میچرخاندند،استخوانهای هزاران کشته جنبش استاد سیس تا سالها پس از کشتار سی هزار نفره شورشیان در بیابان ریخته بود و در طول تاریخ ایران از اشغال ایران تا آغاز حکومتهای مستقل ایرانی در شمال و سیستان، بیش از دویست شورش و انقلاب خونین بسا گسترده تر از عاشورا اتفاق افتاد ولی هیچکدام اینها در تاریخ مذهبی و فرهنگی و عواطف مردم جای عاشورا را نگرفت و چرائی این خود بحثی جداگانه و نه چندان مشکل را میطلبد.
 امید اینکه اشارات این حتی نه فعال سیاسی! ساده بلکه یک پناهنده سیاسی ساده که به اجبار سی امین سال زندگی در غربت را میگذراند و نه بر سر تعیین استراتژی است و نه خواستار انفعال هیچ کسی در مبارزه با حاکمان ایران، به درستی نگریسته شود و خیر خواهانه ارزیابی گردد. با امید به فردای آزادی و دموکراسی برای ایران چه ما باشیم و چه ما نباشیم
اسماعیل وفا یغمایی
یازده می دو هزار و یازده میلادی