دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند

۱۳۹۳ خرداد ۲۰, سه‌شنبه

کی بود کی بود من نبودم اسماعیل وفا یغمائی



کی بود کی بود من نبودم 
 اسماعیل وفا یغمائی
بنام آنکه هستی نام از او یافت
فلک جنبش زمین آرام از او یافت
به روز آرنده شبهای تاریک
جواهر بخش فکرتهای باریک
خرد را بی میانجی حکمت اموز
فلک بر پای دار و انجم افروز
همه در توست و تو در لوح اوئی
حروف کاینات ار باز جوئی*
چند نکته در آغاز نوشته

نمیدانم «رهبر» و «متابعان صدیق» آیا چند نکته  صمیمانه را در مقدمه این نوشته باور میفرمایند. نکات اولیه این هاست. 
یکم: مجادله قلمی من و امثال من، برای من و امثال من با ایشان و پیروان،  واقعی ولی بسیار دردناک است. 
ما این مجادله را  «نه می خواستیم»  و «نه میخواهیم».  این مجادله برای ما دردناک و در بسیاری موارد رقت انگیز است،زیرا با تمام هتک حرمتها و دشنامها و توهین های  شما که ماهها ست بیرحمانه و قاطع، نثار ما میشود خوب میدانیم که در حال حاضر به دلیل حاکمیت آخوندها شمامغلوبید و در افتادن با مغلوب دردناک است  بخصوص اگر سی سال با مرده و زنده اوخاطره داشته باشی. 
دو دیگر اینکه به نظر من،  فارغ از همه چیز در پایه و ریشه، علیرغم تمام تندی ها و لت و کوبها،کارکردهایتان در رابطه با مخالفان و منتقدان نشان میدهد بسیار  ضعیف ا ید و گاه واقعا رقت انگیز.. 
سدیگر  فرصت ما اندک است وما نمی خواهیم بخشهائی از عمر باقیمانده را صرف جدال با نیروئی بکنیم که در حال حاضر و حتی بنظر من در آینده،علیرغم هنوز امکانات فراوانشان، بنا بر ماهیت و محتوا،حتی اگر سودای دور دست رهبر جامعه واقعیت بپوشد و پیروزی و تخت و کرسی مهیا شود بنا بر ماهیت و ساختار محوری،  به نظر من با کارکردهای کنونی جز فسیلی بر راه نیست. کاروان تاریخ تند و تیز دشتهای امروز و فردا را در مینوردد و این فسیل بر جای مانده امروز با تلاشی عبث  و ناتوان از درک نوی ها سعی میکند کهنگی ها و پوسیدگیهای خود را رنگ بزند و این تحفه را با هر محملی که شده بقبولاند  و فردا نیز حکایتی است که باید تماشا کرد.ما نمی خواهیم با این موجودیت در افتیم. بیشتر میخواهیم او را بحال خود گذاریم ولی نمیگذارید.
انگیزه نوشتن این یاداشت 
غرض از قلمی کردن این یاداشت اما نظاره چند مقاله وزین و چند عکس موزون در سایت مطهر  و وزین آفتابکاران بود.  عمامه بر سر مصداقی گذاشتن، دوباره عکسهای من و مصداقی و قصیم و روحانی و... را بر فرق مقاله ای بعنوان مزدوران اطلاعات نشر دادن و تعدادی مقاله ریز و درشت از نویسندگان اشنا و ناشناس منتشر کردن.

برخی ها عبارتند:
*در شعار «انترناسیونالیست»، در تفکر و نگاه «ناسیونالیست راست»

**زگیل
***آرشیو هفتگی مطبخ تاریخ شماره 6
****خرمگس معركه - ادامه
****اوج گیری مجدد تحرکات به مُلّا پیوسته ها و ضرورت هوشیاری یاران مقاومت - ادامه
******پژواکیان. ..شهادت غلامرضا خسروی ....اشک تمساح مصداقیان .....از جنایت تا مکافات - ادامه
   
چرا اینهارا مینویسند 

 مدتی بود موج توهین و تهمت، جز بر علیه مصداقی و عاطفه اقبال، گویا فروکش کرده بود اما دوباره شروع شد.
مراسم ویلپنت نزدیک است یازدهمین سالگرد دستگیری رئیس جمهور مقاومت، در آنسو لیبرتی دارد در رنج و درد و خون نفس نفس میزندوبعد از یازده سال میتوان اندیشید که:
بسیاری از دوستان رهبر و یاران این سئوال به ذهنشان میزند که چرا باز هم این مراسم؟ چرا روی لیبرتی زوم نمیشوند، چرا و چراها؟ پس باید شیپورها را نواخت،به تجربه روشن است که دشمنی نه دور دست بلکه نزدیک دست لازم است پس بنوازید که:

فواید دشمن و دشمن تراشی
بنوازید که:
مزدوران وزارت اطلاعات که بر کاکلشان مصداقی و روحانی و قصیم و یغمائی و اقبال و جمالی و حیدر نژاد و.... نشسته اند مشغول فعالیت اند . هوشیار باشید! بجنبید! بسیج شوید، غافل مباشید، ذهنها را روی این متمرکز کنید و....
اساتید و معلمان و رائدان و راهنمایان در این راه نیز از هیچ چیزی فرو گذار نمی کنند!
شک روا نمیدارند!
کوتاهی نمیکنند!
مهم نیست که باور کردنی است یا نه!
واجب است و باید انجام داد چون مساله حل میکند!


چرا دچار تناقض نمیشوند
من بارها فکر کرده ام چطورست که بزرگان دچار تناقض نمیشوند.در جستجو چیزهای مختلفی به ذهنم زده است .
مثلا: بدترینش :
اینکه رفیقمان ایرج شکری اشاره کرده است.
در پی قدرت و در گریز از شکست، فروختن  (وبمدد محمل تاریخی هدف وسیله را توجیه میکند) روح و وجدان و شرف را به شیطان .فروختن.در زمینه همین ماجرا همچنین چرا نباید فکر کرد : 
وما تسقط من ورقة إلا يعلمها ولا حبة في ظلمت الأرض ولا رطب ولا يابس إلا في كتب مبين  .سورة الأنعام آية 59   
برگ بدون اگاهی خدا از درخت نمی افتد و نیست دانه ای در ظلمات زمین و در خشکی مگر اینکه در کتاب روشنگر امده است..
خب! وقتی این چنین است  چرا حاکمیت این همه دیکتاتور و جلاد در طول تاریخ ایران و جهان و حاکمیت کنونی امپریالیزم و ارتجاع و اسارت و بدبختی میلیارها انسان بدون اراده الهی باشد، و او  یعنی حضرت حق با فراز و فرود آوردن اینها ، (یعنی چرخش  اصلی تاریخ نه با خواست ما بلکه اراده حق،)  دارد نقشی را بازی میکند و رقم میزند که ما نمی فهمیم.بنابر این:
وقتی مدار چرخش اراده الهی چنین است چرا نباید با بر گزیدگان او امثال ملوک و سید الرئیسها و برادران بازنشسته سازمانهای جاسوسی و جنگ رفاقت بخرج داد، و برسر یک میز نشست و عکس گرفت و صحبت کرد تا اراده الهی بر این قرار گیرد ملتی از زیر بار ستم خمینی و خامنه ای بدر آیدو مهر تابان آزادی بر ایرانزمین بدرخشد.
میبینیم ورود نگاه و معرفت مذهبی و دخول آن در امر سیاست و جامعه میتواند ما را به چه فرازهائی! رهنمون شود.

در این دستگاه منتقد و مخالف بطور فلسفی و تاریخی مانع چرخش اراده الهی است. 
در همین رابطه است که میتوان به این نتیجه رسید که زدن ریشه های منتقد و مخالفی
که مانع چرخش اراده الهی است هر که باشد ضرورت تاریخی و انقلابی دارد و دیگر مهم نیست مامور اطلاعات هست یا نیست!  پول میگیرد یا نمی گیرد!  مادرش «مریم عذرا» بوده است یا «بی بی تمیز خالدار».اینها مهم نیست! مهم این است که اینگونه افراد چه مامور باشند یا نباشند یا پول بگیرند و یا نگیرند تحلیلا وتفسیرا مزدورند و مانع انقلاب،خلق، اراده خدا  و چرخش تاریخ. خب وقتی که انسان به مرتبت رهبرعقیدتی هم رسیده باشد، یعنی:
سرچشمه و منبع و جائی که همه چیز با او شروع میشود، و با او معیار میگیرد و محک میخورد جای تناقضی وجود ندارد.
این دستگاه وقتی که یگانه ویکتاست وپیرامون خود نه هیچ دستگاه دیگری را نمی بیند و قبول ندارد، وهیچ دستگاهی جز خود را برسمیت نمی شناسد تا با او مقایسه شود،به نحو درخشانی بی تناقض است و همین جاست محل نفهمیدنهای ما مخالفان و منتقدان نفهم!!.

اشاره ای برای ضرورت تحلیل روانشناسانه یک شخصیت 
«ما »مقایسه میکنیم ، شک میکنیم، توزین میکنیم، محک میزنیم و بر میگزینیم ولی «او» نیازی ندارد چیزی است  او در نقطه ای است که از نظر سیاسی و غیره
هو الأول والآخر والظاهر والباطن وهو بكل شيء علیم  
من بارها فکر کرده ام که در تحلیل «شخصیتی واقعا شگفت همانند رهبر عقیدتی»،در کنار روشنائی افکندن بر کارکردهای سیاسی و تشکیلاتی وغیره ایشان، جای یک «نگاه روانشناسانه به اعماق روح و منش  این  وجود» واقعا خاص خالی است.
او یک انسان معمولی نیست. او با کار کردهایش خشت به خشت ساخته شده است .
اوانسانی است  که بعنوان مثال:
*در زیر پرچم کارکردهای و فرمانها ی  او چند ده هزار نفر جان باخته اند.
**در همان هنگام جانباختین و اوج تیربارانها او تصمیم به خروج میگیرد و پرواز تاریخساز را رقم میزند.
***چند ماه پس از جانباختن همسرش با اراده ای آهنین و بی هیچ مشکلی ازدواج میکند واسم این ازدواج را نیز ازدواجی در راستای انقلاب و اسلام میگذارد..
اندک زمانی بعد با آغاز انقلابی که نامش را انقلاب درونی میگذارد با همسر نزدیکترین دوستش ازدواج میکند و سازمانش را بقول خودش از اوج آبشار نیاگارا بزیر می اندازد و نوسازی میکند.
**** چند ماهی پس از ازدواج تاریخساز پیشنهاد دهنده اعلام شده این ازدواج را فرو میکشد و اعلام میشود او دشمن شماره یک انقلاب درونی است
*****با پرواز تاریخساز دوم به عراق میرود ودر مملکتی که در حال جنگ با مجموعه ایران است ساز مبارزه آزادی بخش را بصدا در می آورد.
****** کشتار و بخاک افتادن یک سوم از نیروهای ارتش ازادی را در عملیات فروغ جویدان فتح می بیند و آن را پیروزی اعلام میکند.
******در امتداد زنجیره انقلابات درونی برجسته ترین یارانش را بی هیچ مشکلی بخاطر منافع خلق و انقلاب بر کنار میکند و زنان را برمیکشد.
******* بخاطر منافع انقلاب و خلق طلاقهای جمعی جاری میشود.
********و سر انجام دوران اختفا شروع میشود و الخ

باید به اعماق روح و روان این وجود شگفت سفر کرد.
برش افقی و عمودی. 
من در رابطه با توهین و تحقیرهای سایت کارندگان آفتاب کاری به این سایت و نویسندگانش ندارم . شخصا به تمام آنها درود میگویم و برایشان سلامت ارزو میکنم.در این مدار یعنی مدار اصلی است که جواب را میجویم و اعتقاد دارم که برای یافتن پاسخی مناسب برای اینکه چرا ما را اطلاعاتی میخوانند هم،   باید به اعماق روح و روان این «وجود» واقعا شگفت باید سفر کرد انجا در کنار پاسخهای بسیار، جواب این سئوال را هم خواهیم یافت :
باید «او»را ( با عزت و احترام)   از نظر  شخصی و اجتماعی وسیاسی در طول زمان،با یک برش و گذر افقی و متحرک، از «دوران کودکی»، روی دوران کودکی و حوادث و اتفاقات  دوران کودکی آنجائی که شخصیت انسان نخستین خشتهای محکمش گذاشته میشود   تاکید میکنم، تا «نوجوانی» و«جوانی» و «میانسالی» دنبال کرد.
فارغ از ستایشهای فرموله شده گنگ باید دید «او که بوده» ،«چگونه ساخته شده»،
«چه اتفاقاتی در زندگی او افتاده»، «چه چیز آزارش داده ومچاله اش کرده چه چیز او را نواخته و رشدش داده»و«ظرفیتهای خود را از کجا به دست آورده؟ »تا بدین مرحله رسیده است و سپس...

برش عمودی شخصیت 
او را باید با  یک برش عمودی و ایستا چنانکه رمان نویسان بزرگ،که روان کاوانی نادره و بزرگند ما را به درون روح و روان شخصیتهایشان و آنجا که مرکز چرخش شخصیت قهرمان داستانشان است برش میدهند و ما به تماشای «بابا گوریوی» بالزاک، «ژان والژان» ویکتور هوگو و «پیرمرد خنزر پنزری» هدایت مینشینیم ، باید برش داد و به تماشا نشست ، در او به سفر رفت و کوشش کرد که نقطه اصلی شخصیت این بزرگوار کشف شود، انگاه تعجب های ما تمام خواهد شد و خواهیم دانست که او، این موجودیت شگفت احاطه شده در پیکری متوسط لزومی ندارد روحش را به شیطان فروخته باشد زیرا با چنین ساخت و بافتی: 
اوهیچ تناقضی در مثلا کار پیش پا افتاده ای مثل اطلاعاتی خواندن مخالفانش و منتقدانش ندارد، آخر در برابر چرخش محوری شخصیت این وجود فرآ انسان (که رسما اعلام شد به هیچکش جز خدا پاسخگو نیست و کارهایش همه هنگامی قابل فهم است که ما در وجود او ذوب شویم) چرا باید تعجب کرد که ما اطلاعاتی نیستیم.با معیار و میزان چنین وجودی است که می شود بعنوان مثال و با بیاد آوردن مثلا شخصیتهائی فرضی:
- با بانوئی اطلاعاتی همنفس شد،
-با دختر خوانده خویش پیمان ازدواج بست
-با اطلاعات همکاری کرد و به ایران رفت و آنجا بچه به دنیا آورد و به خارجه برگشت و انقلابی شد.
- به زن میهماندار خود حمله ور شد
- در زندان با زندانبان همکاری کرد و در خارج زندان علیه شکنجه شدگان مقاله نوشت
- از راه نامشروع ارتزاق کرد.
- ایرانی نبود تایلندی و افریقائی و هندی و پاکستانی بود ولی در کنار چنین وجودی از هر پلیدی شسته شد و در زمره انقلابیون و هواداران انقلابیون قرار گرفت ولی:
چهل سال پنجاه سال در راه آزادی ملت رنج کشید وانتقاد و مخالفت و با دوری از این وجود تاریخی- فلسفی از هضم رابع اطلاعات گذشت! و تبدیل شد به مزدور و جیره خوار.
این را باید خوب خوب خوب فهمید تا سبک و نازل از مساله عبور نکنیم.نه او و نه یاران صدیق با این دستگاه دچار تناقض نمیشوند. که تناقض مرگبار خواهد بود.

مرگبار بودن تناقض 
مجسم کنید که یک لحظه فقط یک لحظه! چنین وجودی در کار کردهای خود دچار شک شود و از امواج دریای بفرمانی که در آن  بطور ایدئولوزیک و سیاسی شناور است خارج شود، اگر این چنین شود و این وجود،از انچه در آن شناور است دور افتد، بلافاصله به سرنوشت عظیم ترین موجود روی کره زمین یعنی بالن دچار خواهد شد، یعنی زیر وزن خود خرد خواهد شد.
میدانید که بالن عظیم ترین و سنگین ترین موجود زمینی است. بالنها گاه که به دلیل جزر و مد دریا بد شانسی می آورند و به ساحل می افتند چندان نمی گذرد که در زیر وزن خود دچار خرد شدن استخوانها میشوند و می میرند.
وزن این وجود تاریخی وزن اسماعیل وفا با ده بیست کتاب شعر و سی سال آوارگی داغ برادر و پدر و مادر  و یارانی که در ارتباط با او رنج کشیدند نیست. وزن دکتر کریم قصیم و محمد رضا روحانی با پنجاه سال تلاش سیاسی نیست.وزن مصداقی و جمالی نیست.وزن کار کردهای او شگفت انگیز است دریای پیرامون او (بد نیست بگذاریم رود و دریای خروشان خون و اشک دهها و دهها هزار تن جانباخته و زندانی سیاسی) یعنی آنچه که  به او امکان شناوری و زیست سیاسی و ایدئولوزیک و شخصی و موجه کردن تمام کارکردها را میدهد  و زنده اش میدارد اگر فروکش کند ، آنوقت است که او وزن انچه را که بر او حمل میشود به تنهائی در خواهد یافت ومانند «اولیس» در سفر خود و در حوالی جزیره ارواح در مه و تاریکی نواهای ارواح و اشکال و پدیده های خونینی را که گرداگرد آو سر بر می آورند و میزارند خواهد شنید و واقعیت زمینی کارکردهای خودرا خواهد دید. میدانهای تیر، شکنجه گاهها، جلادان در حال تجاوز، مادران پشت دیوارهای زندانها و گورستانها، زنانی که در تنهائی و غربت پزمردندف کودکانی بی خانواده، انان که به زندگی خود پایان دادند، دهها هزار نوجوان آواره در خیابانها، کودکان بالیده در غربت، آنان که روانه تیمارستانها شدند،فرصتی شش ماهه که سی و سه ساله شد و.... که البته بار تمام این جنایات فقط به گردن جمهوری اسلامی است و بس.
بنابر این باید  مطمئن بود این وجود تاریخی، یک میلیمتر در زاویه شناختی و حرکتی خود تغییری نخواهد داد و تا پایان چنانکه در آخرین پیامش نشان داد همین خواهد بود که بوده است،و پیام و کلامش، پیروزی است، حرمت مرگ و شهادت است و تقدس  خون، ملعنت و تهدید مخالفان ودشمنان با هم،و نیز اطلاعاتی خواندن ما.
او سالهاست که خود نیز در کارکردهای دستگاه عظیمی که آفریده است مجبور و اسیر است. در این شک نکنید و به این فکر کنید.
در این دستگاه چرخش فرمان و زاویه دیگر گرفتن یعنی تلاشی و ویرانی، پی همچنان به پیش تا آخرین لحظه وتا آخرین نفر و البته تا رستگاری جاوانه اخروی.
او و حلقه اولین و دومین پیرامونیان خیلی خوب این حقیقت را میدانند وجبر خویش را میشناسند و از درون همین کار کرد و جبر است که در کنا کارکردهای عظیم این دستگاه ،بعنوان یک جزء ما هم باید اطلاعاتی خوانده شویم. 
اگر ما اطلاعاتی نباشیم چیستیم؟ منتقدیم؟ قبول منتقد یعنی قبول نقد! و خود میتوانید افق نقد چنین جهانی را مجسم کنید! این دستگاه از چرخش واقعا عاجز است درست مثل برخی کار کردهای شریعت! در مسائل اجتماعی و انسانی و فلسفی.
شریعت در رابطه با برخی مسائل اهل بحث نیست.زیرانمی تواند مساله حل کند و پاسخ بدهد بنابر این فتوا میدهد و می برد وقطع میکند و میکشد.او نمیتواند بحث فلسفی خدا و لاخدا را دریابد و طاقت آورد پس زنده باد فتوای حرمت  خروج از دین یعنی ارتداد، و حکم مرتد مرگ است.چنین است وضعیت بررسی منتقد در این دستگاه.
در باره خودم بعنوان یک تن از اطلاعاتیون!
من در باره خود هیچ ابهام و مشکلی ندارم! با توضیحاتی که دادم روشن است که چرا مشکل ندارم و علت را در کجا میبینم اما خدمت تمام آقایان و خانمها و آن جریده طیب و طاهردر عالم ساده و پیش پا افتاده عقل و منطق عرض میکنم.
من اگر روزی بخواهم شما را خوشحال سازم و اطلاعاتی بشوم باید بر اساس یک شناخت سیاسی به این نتیجه برسم که:
- جمهوری اسلامی وجودش ضروری است،
- خامنه ای انسان والائی است
- و بنابر این خدمت در اطلاعات چنین سیتم و رهبری خدمت به رستگاری ملت ایران است .
اگر روزی به چنین نتیجه ای رسیدم!! نه یواشکی از خامنه ای« دلار» خواهم گرفت که بعد فیلمش را روی یوتیوب بگذارند و گندش در بیاید و نه رفسنجانی را «برادر همخون» خود اعلام خواهم کرد که شنوندگان شاخ در بیاورند بلکه نامه ای با عنوان «این فقیر» به ولی فقیه خواهم نوشت و رسما و کتبا و بی هیچ شرمی اعلام خواهم کرد  که:
التوبه و ان الله تواب رحیم .این فقیر به شرف اطلاعاتی شدن مشرف شده ام بدانید و به دیگران هم اطلاع دهید.
این از من اما چرا افراد ناشناس به میدان می ایند و   مسئولین نام و نشاندار این دستگاه در کنار میدان ایستاده اند.

کی بود کی بود من نبودم، بچه بزغاله بوده. 
نام ونشاندارها بمیدان نمی آیند. مسئولان رسمی و شناخته شده چیزی نمی گویند. باید برادر علیه خواهر بنویسد، پسر علیه پدر،دوست علیه دوست و یا انبوهی نویسنده بی نام و نشان در کنار چند قلمزن پر نفس تازه کار چندان شناخته نشده. دائم بتازند و بنویسند و با قاطعیت تمام منتقد و مخالف را  قاطع و صریح بدون شک اطلاعاتی بخوانند. جریده شریفه مربوطه که کارش کاشتن آفتاب آگاهی است ،ظرفی مناسب برای این جولانهاست . چرا؟
علت اینکه: اینان هر چه میخواهند مینویسند و هر چه میتوانند دشنام میدهند وقتی هم اعتراض بشنوند میگویند ما نیستیم! ما نبوده ایم! یعنی بچه بزغاله بوده!.
فرض کنید بجای این بزرگواران یک یا دو مسئول سازمانی مینوشتند. آنها نمی توانستند این چنین راحت دشنام بدهند. انها می باید اگر وارد میشوند با منطق و مقداری آرامش و مسئولانه ثابت کنند و مدارک لازم را ارائه کنند که این اطلاعاتی و آن مزدور است.
در چنین حال و هوائی قاعدتا رشته بحث و فحص و نقد منطقی و زمینی! شروع میشد که نتیجه روشن است یا باید تن به مقداری نقد بدهی که کابوس آنچه در قبل نوشتم یعنی خرد شدن نهنگ در زیر وزن خود در چشم انداز قرار میگرفت و یا باید کار بهمین جائی میکشید که الان کششیده و مثل نقل و نبات فحاشی و هتاکی که باعث آبرو ریزی برای بزرگان بود.
اینجاست که و جود انواع بزغاله ها ضروریست و اینجاست که ذکر
کی بود کی بود من نبودم
بچه بزغاله بوده 
راهگشاست
آن سایت وزین که آفتاب میکارد و نور درو میکند این مهم را بر عهده دارد یعنی مامن امنی برای تک و تاز انواع بزغاله جات است و الحق که زحمت میکشد.
خداوند این عرصه مناسب و انواع بزغاله جات را در کنف حمایت توحیدی و انقلابی خود موفق بدارد و هر چه بیشتر هدایت کند
اسماعیل وفا یغمائی

10 ژوئن 2014 میلادی
-----------------------------------------
*نظامی خسرو شیرین و یادی ازصدای مرشد اقای مدیری درزورخانه خواجه خضر یزد که پیش از شیخ و مرشد این با کلام نظامی و ضرباهنگ ضرب چنین از خدا می خواند. یادش بخیر باد.


 

۱۳۹۳ خرداد ۱۶, جمعه

با مشکل پیامبران چه باید کرد اسماعیل وفا یغمائی



با مشکل پیامبران چه باید کرد
اسماعیل وفا یغمائی

یکم
میدانم همین اول عده ای میگویند :
مشکل مگر مشکل پیامبران است؟ هزار مشکل داریم که ربطی به پیامبران ندارد! راست میگویند.ولی من میخواهم یک مساله ساده را مطرح کنم. کمی در ذهن با آن بازی کنید و بیندیشید. شاید بد نباشد. شاید چیزکی در این کنکاش بیابید.
دوم
زرت و زبیل ها را دور بریزیم. ذهن را آماده کنیم.
پیامبر ، پیغمبر، رسول و امثالهم یعنی چی؟
یعنی کسی که مستقیم پیک خداست. با خدا تماس داشته. و فرمانهای اورا به زمین آورده است.
خدا هم که روشن است کیست. 
ناشناسی که افسار هستی در دست اوست. صاحب و خالق و همه چیز کل هستی است. آخوندها خیلی کوچکش کرده اند و خدائی آفریده اند که بیشتر کارش تحقیق در اسباب آلات انسانها در درون شلوار است.بیکار هم که بشود به کارهای دیگر دخالت میکند. مثلا پس از تفکر زیاد به این نتیجه میرسد که تیزیدن نماز را باطل میکند. وشاشیدن ایستاده خوب نیست ودست دزد را باید برید.
 این خدا مال خود آخوندها! اما آن خدای اصلی که آفریننده جهان عظیم، و خیلی خیلی هم تواناست و اصلا«وجود=خدا ». هم اوست که در هر حال جهان را آفریده و دستوراتی به پیامبرانش داده است و همه چیز را  در تمام زمینه ها مشخص کرده است.

سوم 
بقیه ادیان را ول کنیم و برویم سر اسلام عزیز خودمان، الله خودمان، پیغمبر خودمان، تاکید موکد میکنم، نخست جدی جدی باشیم و فراموش کنیم که مثلا مهندس بازرگان و دکتر شریعتی و حنیف نژاد و بقیه چی میگویند و چه تفسیر و تعبیری از اسلام دارند. پس شروع کنیم.
توجه داشته باشیم اگر کسی خدا را باور دارد. و پیامبران را هم باور دارد و معتقد است که پیامبران دروغگو نبوده اند و حتما خود خود خودخدا این دستورات را داده است. طبعا چنین خدائی  که نیروی بر تر است و در اساس همه چیز متعلق به اوست حق دارد که به پیغمبرش بگوید از حالا تا روزی که زمین کارش تمام شود و اسرافیل شیپور بنوازد و مردگان برخیزند و حسابرسی شروع شود انسانها باید
در همه چیز
از مسائل شخصی
تا مسائل اجتماعی
تا مسائل اقتصادی
تا مسائل فلسفی و ایدئولوزیک
تاسیاست و طرز اداره جامعه
و تا غیره
از پیامبر و خدا پیروی کنند. 
دلیل هم روشن است زیرا نمیشود که پیامبری از طرف خدا حرفی بزند و انسانها بروند هر طور خودشان میخواهند زندگی کنند و بقول معروف هر گهی میخواهند بخورند. در اسلام این مساله میخش کاملا محکم است و به نظر من فارغ از پدر سوختگی ملاها  ، پس از فوت رسول بزرگوار، امامت دوازده گانه و در پی آن ولایت فقیهان بزرگوار نتیجه طبیعی و منطقی چنین دستگاهی است و دستگاه خیلی خیلی در کادر مذهب بسامان است. زیراباز هم میگویم:
نمیشود که خدائی که در بیزمانی و بیمکانی ایستاده و همه چیز را میفهمد دستوراتی بدهد که بعدها آدمها ول کنند و بروند طور دیگری از زوایای مختلف شخصی و سیاسی و اجتماعی زندگی کنند. می بینید چه دستگاهی است.

چهارم
ما آدمهای بدبخت متاسفانه فکر میکنیم و چون فکر میکنیم شک میکنیم وبا این شک خودمان را بدبخت و بیچاره میکنیم!.
مثلا فکر میکنیم :
خب! آن اوایل دستورات پیامبران و خدا بد نبود . کمکمان میکرد. بعدها دیدیم راههای بهتری هم برای زیستن هست. برای زندگی شخصی و سیاسی و اجتماعی و فلسفی و غیره. دانش هم به کمک آمد.ما میخواستیم هر طور میخواهیم بخوریم و بپوشیم و بنوشیم. میخواستیم راههای بهتری برای اداره جامعه پیدا کنیم و کردیم. میخواستیم در زمان و مکان مشخص انسانهای دیگری باشیم.وهمین جا دعوای وحشتناک واقعی شروع شد.دعوائی که متاسفانه در محتوا یکطرفش خدا و پیغمبر ایستاده یکطرفش آدمها.
اینجا نقطه مهمی است.کاملا دقت کنید.
در این دعوا ،یا خدا باید تجدید نظر میکرد در دستوراتش، که این خودش باعث شک و شبهه میشد که: ای بابا این دیگر چطور خدائی است؟ چه خدائی است که حرفش یکی نیست. پس باید به او شک کرد!.
در این وضعیت یا خدا باید جانشین اول یعنی پیغمبرش را زیر ضرب میگرفت و دوباره جبرئیل را روانه میکرد و یک پیغمبر دیگری میفرستاد که:
بخدا قسم  من اینها را نگفته ام، این خودش آمده چیزهائی گفته و به ریش ما بسته و حالا ادمها دارند قرولند میکنند که بابا این دستورات دیگر بدرد نمیخورد. و همراه با این پیغمبر دیگری میفرستاد که آن یکی کذاب است و این یکی درست.
این هم شدنی نیست زیرا  اولا خدا که نمی آید علیه پیغمبران خودش که همه آدمهای نازنینی هم هستند چیزی بگوید .
ثانیا آن پیغمبر اولی که کلی مرید داشت پیغمبر دیگر را بعنوان کذاب میگرفت و پدرش را در می آورد و چوب در هر جا نه بدتر پیروانش میکرد که این ماجرا خیلی اتفاق افتاده است.
ثالثاخدا در اسمان است و پیامبر در زمین و بعد از او هم ائمه هستند و بعدش هم چندین و چند هزار آیت الله که جانشین خدایند و اگر خدا جیک بزند پدرش را در می آورند بخصوص با کرور کرور آدم نفهم پپیرامونشان.
 بنابر این خدا هم بگوید: «ما نگفتیم» پیغمبر میگوید:« بیخود میگوید» و سریعا او را عوض میکند که پیامبران اینکار را کرده اند. موسای عزیز  خدای قبلی را نفی کرد و یهوه را آورد، محمد رسوالله، یهوه و بعدها پیروانش اهورا مزدا رابزیر کشیدند و الله نازنین را معرفی فرمود   و بعد هم گفت من آخرین پیغمبرم و این هم آخرین خدا و خوب و محکم در همه چیز را گل گرفت. میبینید در جنگ زمینی خدا و پیامبر، این پیغمبران هستند که برنده اند ونه خدا. حالا برویم سر اصل مطلب
ششم
یکبار دیگر این نوشته را که ظاهرا جنبه طنز دارد بطور جدی بخوانید
ما چه بکنیم؟
با این دستگاه، بخصوص در چهار چوب اسلام. بدون تعارف اگرمسلمانی جدی و بی خلل باشیم و رویزیونیست و اپورتونیست نباشیم باید کل دستگاه را قبول کنیم یعنی در مبنا ،مو لای درزش نمیرود! و باید قبول کنیم از ازل تا ابد در تمام جنبه ها ،امر، امر خداست و پیامبرش، و باید همانطور که او گفته در احوال شخصی و غیر شخصی و نوع حکومت زندگی کنیم، و انشالله بعد از انا لله و انا الیه راجعون و بزبان خودمانی سر کشیدن ریق رحمت، در بهشت آزاد خواهیم بود که هر غلطی میخواهیم بکنیم و گرنه نیمسوزهای چرب نشده در انتظار است.میبینیم در این دنیا منطق استوار و قدرت فقیه و در آن جهان گرز و نیمسوز تضمین دستگاه فلسفی است و ما نمی توانیم جیک بزنیم.و اما:
در همین نقطه است که باید ایجاد نحله ها و مسلکهای مختلف را برای برون رفت از این بن بست البته برای انسان مذهبی نظاره کرد.
در همین نقطه است که مفسران زور میزنند با علوم مختلفه راهی بگشایند و بگویند منظور خدا، از «این»، «آن» و از «ان» «این» بوده است.
 ولی کتاب خدا کتاب روشنی است و بطور منطقی هم نمیشود خدائی باشد ودستور ندهد و بگیرد بخوابد و بگذارد بنده= برده گانش بروند هر کاری میخواهند بکنند. نخیر! همه چیز مال اوست ودستور می دهد و گرنه اصلا میبایست پس از خلقت عالم خودش را بازنشسته میکرد.وگرنه بزودی فراموش میشد.
در همین نقطه است که بعد از «رسالت»، مقوله «امامت» میخش محکم میشود بعدش نوبت «ولایت» میرسد و حتی با ولایت هم که در میافتی بطور طبیعی و منطقی مثلا «رهبر عقیدتی» را پیش رو داری تا دستورات خدا اجرا شود و جهان در نهایت بر مرام او بگردد.
در همین نقطه است اگر من این دستگاه را قبول داشتم برای بی تناقض زیستن الان یک قبضه ریش گذاشته بودم و در پس پشت فلان ملا در حال گذران بودم و هم انتگریسم را قبول داشتم و هم فاندمانتالیسم را و در نوع بهترش تا قیام قیامت دست از دامن رهبر عقیدتی بر نمیداشتم و با وجدان آسوده مخالفان را اطلاعاتی و ماماچه و باباچه و  میشناختم
و در همین نقطه است درست در همین نقطه، که عصیان واقعی و ارتداد خردمندانه اسمش را بگذارید «نافرمانی پرشکوه آدم و عصیان پر جلالت شیطان» شعله اش بر افروخته میشود وپس ازفرو رفتن در این آتش، وقتی سوخته و آزاد، چون پولاد از درون آتش سر بر می آوری  و تمام گند و کثافتها ونجاسات فاضلابهای دوازده قرن ملایان وشبه ملایان دود میشود و ریش و سبیل بانیانش را دود میدهد میبینی خدا در توست و تو در خدائی و این زمزمه که از شاعری گویا چینی است شاید«لی پو»، بر زبانت جاری میشود
اینک
دستهایم آسمانها
و پاهایم زمین را میچرخاند
در همین نقطه است که انسان فنا پذیر فارغ از هر هراس فنا ناپذیری خود را درتمامیت بی پایان وجود می یابد و ند درچهار چوب دستگاهی به این زبونی و ذلیلی.
اینک
هستم
در تمامت وجود 
وچون نیستم در تمامت وجود.
در همین نقطه بود که بنظرم در سال 1372 من در یاداشتی مبنی بربریدن خود چیزی به این مضمون نوشتم.
دیگر نماز نخواهم خواند.فقط خدا را باور دارم و بس.
وپس از آن خدائی شخصی و بی نام را یافتم که به من میگوید.تو با گربه سر دیوار و سگی که با محبت ترا مینگرد هموزن و یکسانی. با درخت و علف و آب و هوا.چه برسد به اینکه بگوئی شیعه از سنی برتر است و ایرانی از انیرانی وفارس از کرد و ترک و بالعکس.... مغرور باش و زندگی کن. سرنوشت خود را خود رقم بزن که من با کل هستی رقم زده میشوم و نه شما با فرامین من. و بر قلب منمی نویسد
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
و سخن آخر. حالا در دستگاهی که عرض کردم ،حالا میتوانیم فاصله ها را بسنجیم. فاصله بن لادن تا خمینی، فاصله خمینی تا مرحوم طالقانی، فاصله طالقانی تا رهبر عقیدتی و فاصله همه را با هم. میبخشید ولی حتما در محور و مبنا فاصله ها را  بسنجید وببینید  حتما بسنجید و ببینید و اگر پاسخی   را میشناسید که میتواند مرا یاری دهد بمن بگوئید.
ششم ژوئن 2014 میلادی

۱۳۹۳ خرداد ۱۵, پنجشنبه

جنبش!پانزده خرداد و بلاهت ما اسماعیل وفا یغمائی



جنبش!پانزده خرداد و بلاهت ما
اسماعیل وفا یغمائی

 برادران! دوستان! رفقا!
تعارف را کنار بگذاریم 
کمی صراحت داشته باشیم و اگر اجازه داشته باشم نظر بدهم نظر من این است. میتوانید نقدش کنید
**
جنبش پانزده خرداد جنبشی سراپا ارتجاعی بود .
این بود دو طرف معادله
یکطرف شاهی  مدرن وبا مارک دیکتاتور و توسط تمام گروههای سیاسی و ملاها وابسته که میراث دو هزار پانصد سال پادشاهی را با خود داشت  .
در طرف دیگراپوزیسیون شاه، ملائی مرتجع و خشک اندیش بود که ریشه ای 1200 ساله  (از دوران نواب اربعه و ماجرای غیبت کبری!)داشت و خود را نماینده خدا و اسلام در روی کره زمین میدانست و میراثی زنده، ارتجاعی و پر رنگ از مردم و مذهب و تمام خرافات زنده و بیدار و مقدس! جامعه با خود داشت و ذهن تاریک او برخی کارهای مثبت دیکتاتور منجمله آزادی زنان را نمی پذیرفت. بقیه را خود تحقیق بفرمائید.
توده مردم مسلمان بودند. دلخور از شاه و بدون تعارف سخت نا آگاه و خیسانده شده و عمل آمده در کارگاه مذهب و خرافه و باور. 
بخش اعظمشان زیست و مرگشان به مذهب پیوند خورده بود، سماع و جماعشان را در پرتو رساله های آخوندها انجام میدادند، مقلد بودند،مذهب تا مغز استخوان و گروه خونیشان تاثیر گذاشته بود وبدینسان به فتوای خمینی و ملایانی دیگر به خیابانها ریختند.
رویاروئی سلطنت و امامت
سلطنت و امامت در خیابان بمدد مردم و سربازان شاه به هم تاختند و شاه پیروز شد.
تقریبا اکثریت روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی و انقلابی و نیمه انقلابی و لیبرال و غیره شاه را محکوم و شیخ را تائیید فرموده این جنبش سراپا ارتجاعی را تائید فرمودند.
شرقیون چپ و تحلیگرانشان در دهن کجی و رقابت با غربیون امپریالیست! این جنبش را جنبشی انقلابی دانستند. بعدها هم که سازمانهای چریکی شروع کردند جنبش 15 خرداد جنبشی انقلابی بود. به این میگویند شعور مغلوب شور.
خود من و بسا چون من هم از این زمره بودیم و میخ خمینی کوبیده شد و از سال 1342 تا 57 کسی نیامد، یا اگر آمد ما ندیدیم که بیان بفرماید که این شیخ مرتجع و و غیر قابل مقایسه با   شاه است و شاه در برابرو در مقایسه با او او بسا کم خطرتر بوده است بوده است.اندکی در این لینک بخوانید:قیام ۱۵ خرداد - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد



 در مقایسه نور به قبر شاه ببارد
مرحوم مغفور شاه که در مقایسه با خمینی نور به قبرش ببارد! شاه هم مثل همه شاهان نکات مثبت و منفی داشت و مطلق نبود ولی ما هرگز به این زاویه که او برود که میاید فکر نکردیم  وجه ایجابی در عمل خمینی بود که در کمینگاه چهارصد سال خیسانیدن اذهان مردم زمام خرد و شعور اکثریت را با سایر ملایان در دست داشت  . اکثر روشنفکران رنگارنگ هم با این محمل که هر حرکتی علیه شاه را درست و مشروع میشناختند، و یا تحت تاثیر اسلام عزیز و یا تحت تاثیر نسخه های پیچیده شده توسط برادران کرملین بودندبدون اینکه تاریخ خود را و جامعه خود را و چاه مستراحهای تاریخ خود را درست بشناسند و بدانند که دارند چه میکنند از امام حمایت فرمودند.
قضاوت ما قضاوتی اخلاقی بود نه تاریخی و در سیاست و انقلاب این نوع قضاوت افتضاح است.
- شاه بد است، خانم باز است، زندان دارد، مسلمان نیست ، مشروب میخورد، پولهای ملت را میخورد،نوکر خارجی است و الخ...
- امام خوب است، مسلمان است، جانشین پیامبر است، جنده باز نیست،حتیمگس نمیکشد، مشروب نمیخورد،سید اولاد پیغمبر است ضد آمریکائی است و الخ
ما  تحت تاثیر مذهب و فرهنگ خود ،قضاوتی شخصی ودر وجه اصلی اخلاقی داشتیم
اگر قضاوتمان تاریخی و اجتماعی بود و نه اخلاقی و بچگانه می دانستیم ایران مدرن ، بنظر من با دیکتاتوری رضا شاه شروع شد، و حکومت و اندیشه های محمد رضا شاه با تمام عیوبش هزار بار بهتر از خمینی و جمهوری اسلامی است، و خانم بازیهای شاه بمراتب کم خطر تر از اخلاق پاکیزه امام است، و میدانستیم   بدون یک آلترناتیو واقعی و مترقی تر نباید به سرنگونی حکومتی که از آلترناتیو خود بهتر است دست زد. ما این را توجه نکردیم نتیجه پیشر وست.

تاریخ ما
تاریخ ما تاریخ شاهنشاهی و امامت است. من تاریخ ایران را خیلی خوب میشناسم و حس میکنم .بدون تعارف سی سال است که در آن راه میپویم و میدانم که چه میگویم. لطفا به این نکات توجه کنید:
1-  در طول تاریخ،از آغاز تا کنون [بجز بعضی موارد در دوران اشکانیان] مذهب و قدرت حکومتی پشتیبان هم بوده اند.
2- بعد از ساسانیان و تسخیر ایران این ماجرا ادامه داشت. تا قرن نهم در ایران سنی مذهب و از قرن نهم تا پایان پهلوی در ایران شیعه مذهب.
3- در بخش دوم بعد از صفویان آخوندها همواره طلب ارث پدرشان! یعنی طلب حاکمیت پیامبر و حکومت اسلامی را از تاریخ ایران  و مردم  ایران داشته اند ولی به دلیل قدرت سلطنت اهرم سیاسی همیشه در دست شاهان بوده است و شیخان همواره در خدمت سلطنت و مشعول تزریق آمپولهای پی در پی نجاست به روح و روان و اندیشه توده ها بوده اند و ما نیز بدون تعارف در اکثر موارد خودمان با تکیه بر خدا و رستگاری آستین خود را ورمالیده ایم تا این نجاسات را بما تزریق کنند
4-  این فرصت یعنی تادیه ارث پدری! سر انجام در دوران محمد رضا شاه به دست آمد و متاسفانه همه ما به بازی گرفته شدیم.

تمام روشنفکران مذهبی از شریعتی تا حنیف نژاد انتخاب نکردند بلکه انتخاب شدند!
من با معرفت و نگاه شخصی به مذهب مشکلی ندارم .خود من نیز ماتریالیست نیستم و با  ادراک:
 تنهائی فلسفی انسان در جهان بی پایان
 نیاز به یک تکیه گاه اخلاقی
 و ادراک پر اعجاز ریز و درشت پدیده ها 
نیروی هوشیارجهان را بی آنکه در پی رسیدگی به من و ما باشد  را  به عنوان باوری شخصی باور دارم ولی در رابطه با اسلام سیاسی و انقلابی!:
من تاریخ ایران را خوب میشناسم. 
من وما اگر میدانستیم
روشنفکران مذهبی ما اگر به سهم خود گیج از عوارض آمپول مسموم مذهب نبودند می توانستند بدانند و ببینند که در طول تاریخ ایران از آغاز تا حالا حتی یک جنبش، تاکید میکنم حتی یک جنبش مترقی و مردمگرا و عدالت خواه اسلامی وجود نداشته است،  در حیطه اسلام حکومتگر و فرهنگ و دستاوردهای آن هر چه بوده ارتجاع و خرافه و نکبت بوده است و این ما بوده ایم که بازیچه ملا و شیخ، خیالات و ناتوانی های خود  را رنگ آمیزی کرده ایم. 
دو تن از نامدار ترینها، جنبش علویان و سربداران، بمراتب در ایدئولوژی ارتجاعی تر از جمهوری اسلامی خمینی بودند وسالها ما علویان علویان! و سربداران سر بداران کردیم!!. بساط کشتار و سنگسار و دست بریدن و ترور در هر دو حکومت بر قرار بود. جنبش علویان چنان تسمه ای از گرده مردم شمال کشید که برای دفع آن مردم شمال از یعقوب لیث یاری خواستند و جنبش علویان بجز یک تن از رهبرانش، به دست هم ترور شدند و آخرین امیر سربدار هم نوکری امیر تیمور را پیشه کرد.بروید بخوانید و بدانید.
بازهم تاکید میکنم در طول هزار و چهارصد سال گذشته اگر یک حکومت مترقی و یک جنبش عدالتخواه اسلمی در تاریخ ایران پیدا کردید مرا هم لطفا خبر کنید تا از اشتباه به در آیم.
**
با برکات آمپولهای تزریق شده و خشم و نفرت از استعمار وقضاوت اخلاقی را بر سیاسی چرباندن، تقریبا  تمام روشنفکران و انقلابیون مذهبی ما از انسان شریف شریعتی تا   حنیف نژاد متاسفانه با باور اینکه الله، اسلام، و تشییع حرف ندارد ، برتر است، حرف آخر است، رهائی بخش تر است و...انتخاب نکردند و انتخاب شدند! یعنی در مبنا:
آنان هیچ حرف تازه و اندیشه نوینی نیاوردند واگر دانسته بودند اسلام سیاسی را تبلیغ نمیکردند و در پی بنای جامعه خیالی بی طبقه توحیدی نبودند و بجای این میدانستند با وجود هر مذهبی که به آن علاقه داریم این خرد جمعی آزاد از مذهب است که جامعه را بسوی آزادی و عدالت پیش میبرد. 
آنها اگر میدانستند و شهامت! تاکید میکنم شهامت تردید و انتخاب را نه در درون حصار اسلام بلکه در پهنه تاریخ بی حصار داشتند می دانستند اسلام در عرصه فردی و شخصی و عاطفی ابوسعید و مولانا میزاید و رنگ الله و پیامبر و مقدسانش دلنواز است اما در اسلام سیاسی آن بت کهن به آسمان رفته است که خدائی خواهد کرد ومکتبی ارتجاعی سیاسی که  در قرن بیست و یکم رام کردنش از رام کردن یک دایناسور مشکلتر است پوست از تن همگان خواهد کند. میدرد و میخورد و میبرد و باچنگالهای نشانده در عواطف و احساسات مردم زندگی میکند. 
آنها اگر شهامت انتخاب داشتند میدانستند تاریخ ایران چهارده قرن است با گند و عفونت و کثافت آخوندی آغشته شده است و برای درک تاریخ ایران و انتخاب نخست باید از این حصار خارج شد وتاریخ ایران را گند زدائی و اندیشه خود را سم زدائی کرده و سپس شروع کنیم و لی اینکار را نکردند. تاکید میکنم با تمام ارادتی که به این بزرگان داشتم و دیگر ندارم آنها هیچ چیز نوئی نیاوردند بلکه  در تحلیل نهائی: مغلوب اندیشه های توده های عقب مانده و عقب نگداشته شدند و فکر کردند تحفه ای نوین و رهائی بخش ارائه میکنند اما دریغ.
حاصل تمام کوشش های آنها به جیب خمینی و ارتجاع رفت.
تفسیرهای تمامی شان منجمله از پانزده خرداد نشان این درماندگی است.

حالت انقلابی دست داد!!
پدر بزرگ مادری من کلمه استفراغ را بکار نمی برد. با ادب مخصوص پیرمردان دشت کویر  میگفت:
دیشب  حالت انقلابی به من دست داد و...
یعنی دیشب دچار استفراغ شده است.
میخ محکم پانزده خرداد به انقلابی انجامید که خمینی را بر سر کار آورد.
تعارف را کنار بگذاریم. سی و شش سال است مال و جان و ناموس یک ملت در چنگال جمهوری اسلامی، [بدون تعارف در چنگال الله،پیامبر،تمامی ائمه، و تمامی کارکردهای اسلام سیاسی اسیر است] بس است جدا کردن اینها از اسلام سیاسی! بس از توجیه از پس توجیه! بس است هراس از جرئت اندیشیدن داشتن! بس است عطر آگین کردن پوسیدگیهای متعفنی که سرنوشت ما و ملت ما را به لجن نشانده است.
تا اسلام سیاسی بر سر کار است، چه در پی جمهوری اسلامی و چه در سودای جامعه بی طبقه توحیدی و مزخرفاتی از این قبیل، الله جز همان بت قریش نیست که در کتاب «تنکیس الاصنام کلیبی» به روشنی از او یاد شده است، و پیامبر و مقدسین شیعه جز عامل سرکوب و استحمار مردم نیستند و اسلام جز مکتبی برای سعادت آخوندهای حاکم و اطرافیانشان و بدبختی مردم ایران نیست.
می توانید مرا هر چه میخواهید بنامید ولی به آنچه اشاره شد لطفا بیاندیشید و سری به تاریخ مملکت خود بزنید. به آنچه در این چهل  و پنجسال بباد رفت بیندیشید به ایران که قرنهاست جولانگاه موشهای درشت فاضلابهای عقیدتی- آخوندی بیندیشید. به جانها و مالها و ناموسها و هستی های بر باد رفته بیندیشید
نوشته شده در
15 خرداد1393 
باز بینی و اندکی تغیییر 1042