دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

یاداشتکها. یاداشتک بیست و نهم. اسماعیل وفا



یاداشتکها
یاداشتک بیست و نهم
در تائید سخنان گهر بار سید محمد خاتمی
اسماعیل وفا یغمائی
عرض کنم خدمت دوستان که: برادر دوقلوی ژوکوند جناب سیدمحمد خاتمی که هم با لبخندش تعداد زیادی را کشته است! و هم با دوران حکومتش تعداد مختصری نویسنده و شاعر و روشنفکر را لقاء الله نمود و هم فرصت تاریخی و تاریخ خرابکنی برای ریشکلفتهای حاکم خرید اخیرا در مجلس ختم ایه الله راحل اشرفی اصفهانی سخنان گهر باری اراد فرموده اند که از جهات مختلف و در حالت تدمر قابل تفکر و تامل و تدبر است منجمله این سید بزرگوار دائم التبسم نکاتی در باره تروریسم فرموده اند که در لینکزیر می بینید و خوبست مورد توجه قرار گیرد.
خاتمي: تروریست مآبان مخالفان خود را وابسته به بیگانه معرفی میکنند ایشان برای تروریزم سه خصیصه ذکر فرمودند که: معتقدم هر جا ترور و تروريزم است، سه امر حتما ‌وجود دارد، يکي جمود در انديشه، ديگري خود برتربيني در احساس و سوم خشونت در رفتار. هر عمل تروريستي داراي اين سه خصيصه است.وي با بيان اينکه جمود در انديشه را در رابطه با پديده تروريزم با تسامح ذکر کرده‌‏اند، ‌‏ادامه داد: چرا که انديشه به ذات خود نمي‌‏تواند جامد باشد و در واقع ذهني که جامد مي‌‏شود يک تحريف بزرگ انجام شده است. يعني توهم خود را به جاي انديشه مي‌‏گذارد و سعي مي‌‏کند اين توهم را درجامعه جا بياندازد.خاتمي در بيان مشخصه ديگر پديده تروريزم اظهارکرد:‌‏ خود برتربيني به اين معنا است که فرد خود را برتر از ديگران مي‌‏ بيند و مي‌‏خواهد وجود و سليقه خود را به خواست و سليقه ديگران برتري دهد. صاحبان انديشه و کساني که از نظر احساس خود را برتر از ديگران مي‌‏دانند در رفتار خويش متمسک به خشونت مي‌‏شوند و در دنياي امروز نيز شرايط به گونه‌‏اي است که زمينه‌‏هايي که گفتم را بارور مي‌‏کند و به صورت پديده‌‏اي جدي و خطرناک در مي‌‏آورد.
دراینکه جمود در اندیشه و خود برتر بینی در احساس و خشونت در رفتار از زمره بیماریهائی است که باعث خلق تروریزم می شود می شود تردید روا نداشت اما به حاجی باید گفت حضرت ! آینه ای بیاب و آنرا مقابل سیمای جمهوری اسلامی و گله جات ملاهای حکومتی از ریشکلفتهای شکمپای چهار ستاره تا نمره موقتهای نوخط و ریش و سبیل هنوز در نیاورده وابسته به حکوت بگذار اینها که تو میگوئی خصلت ازلی و ابدی و ذاتی آخوند و حکومت آخوند است
در باره جمود در اندیشه که فکر میکنم بحثی وجود ندارد و قوانین سادات علوی قرن اول و دوم هجری را در مملکتی در قرن بیست و یکم به ضرب داغ و درفش به مردم حقنه کردن گوشه ای از این جمود است باقی اش را خودت بهتر میدانی که با تمام لبخندها تائید کننده و پیرو استادان حقنه جمود و عقب ماندگی بوده ای و اگرچه بخشی از همین مردم در آغاز رایشان را به نفع تو به صندوقها ریختند ولی امروز برای همه مشخص است که چه تحفه ای هستی
نکته بعدخود برتر بینی در احساس و من اضافه می کنم در عقل و منطق اگر بشود ملا را صاحب عقلی معقول دانست اولین نشانه مومن تراز مکتب بودن در چهار چوب جمهوری اسلامی است و گرنه اینهمه رنج و آزار نصیب بقیه نمی شد و ماجرای سرکوب اقلیتهای مذهبی و دینی و اعتقادی دستور روز نبود و اینطور با وجدان راحت خون نمی ریختند و من فکر میکنم ان حدیث قدسی لولاک لما خلقت الافلاک اگر به دست ملاها جعل نشده باشد، حتما توسط تک تک آخوندها مصادره شده تا بتواند خوراک خود بزرگ بینی بدترین دشمنان ملت ایران باشد و دائم این احساس را داشته باشند که چون از فلانجای فیل افتاده اند پی می توانند هر شرارتی را بکنند. در باره خشونت در رفتار هم بهتر است من حرفی نزنم آنهمه تیرباران و تجاوز و دار و شلاق و شکنجه و توهین به دخترک نه دهساله این مملکت تا پدران و مادران سالخورده ایرانی و آن همه ترور و جنایت در بیرون از مرزها احتمالا کار عمه مرحوم بنده است. بنابراین بد نیست یکبار هم که شده لبخندت را مثل عبایت به میخ آویزان نموده قدری خجالت بکشی.
نوزده اکتبر المبارک دو هزار و هشت هجری فرنگی

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

یاداشتک بیست و هشتم. یاداشتکی بر نامه آقای اکبر گنجی

یاداشتکها
یاداشتک بیست و هشتم
یاداشتکی بر یاداشت اقای اکبر گنجی
اسماعیل وفا یغمائی
عرض کنم خدمت دوستان که یکی از دوستان گرمابه و گلستان و یاران عهد دانشگاه و دبستان نامه ای از نامه های آقای اکبر گنجی را برای من فرستاد و نوشت بخوان و صفا کن وبرق بپران و امضاهای کت و گنده ای را که خیلی هاشان از بزرگان کره خاکی ما هستند ببین. بنده هم خواندم و صفا کردم! صفا کردم که: هرچه تعداد آدمهای مخالف این رژیم بیشتر بشود وصداهای مخالف جدی بلندتر بشود و متعدد تر بشود البته واضح و مبرهن است که به نفع ملت ایران است، حتی اگر این آدمها آدمهائی بقول امام راحل بوده بوده باشند که سابق بر این جزو خادمان اسلام عزیز بوده باشند و بعدها انشالله راهشان را جدا کرده و به حر ابن یزید ریاحی اقتدا نموده بوده باشند. و نیز صفا کردم که حرفهای جناب گنجی انصافا در باره جنایات جمهوری اسلامی درست است و انشالله تعالی ایشان بیشتر از این از این جنایات بنویسند چون حتما اطلاعاتشان از امثال فقیر بیشتر است. بعد از صفا کردن ، البته مقادیر زیادی هم برق پراندم که الحق والانصاف امضا کنندگان وزنشان خیلی بالا بالا بوده و هست و هر کدامشان برای خودشان واقعا آدم حسابی هستند . اما بعد از صفا کردن و برق پراندن کمی هم بنا بر تاکیدات قرانی که می فرماید همیشه در امور تدبر و تامل کنید،منجمله در مزایای اسلام عزیز، بنده هم درمفاد نامه جناب گنجی تامل و تدبر نمودم و دیدم که: هزار البته حرفهای جناب گنجی در مورد این که حمله به خاک پاک ایران نارواست و بشکند دست و پا و کور شود چشم آن حرام لقمه حرامزاده یا حلالزاده ای! [چون حمله کننده به ایران حلالزاده هم که باشد عین حرامزاده است البته حرامزاده عقیدتی که حرامزادگی بیولوژیک گناهی ندارد و دست من و شما نبوده] که بخواهد به خاک پاک ایران حمله کند، که فقط ملت ایران و رزمندگان و ازادیخواهان این ملت است که اجازه حمله دارند آنهم حمله به دشمنان درونی ایرانزمین. و نیز حرفهای جناب گنجی در مورد «پاکیزگی و طهارت و معصومیت» امریکای عزیز البته درست است و دولت شریف امریکا همیشه نسبت به ملتهای جهان و «بخصوص ملت ایران» نظر لطف داشته است که ماجرای مصدق وفرستادن کیک و کلت برای حضرت امام راحل و قرار دادن اسم یک مشت از بندگان بیگناه خدا که علیه ستم جنگیده اند در لیست تروریستی و سالها فس فس کردن در برابر یک مشت آخوند به امید سود از زمره این محبتهاست! اما بنده یک سئوال ریزه میزه ای هم از آقای گنجی دارم که به قول مشدی ها، یره جان! آیا تمام هارت و پورت و فشار و جنایات و سرکوب و بقیه چیزهائی که شما نوشته ای ناشی از خطر حمله آمریکاست و از همان سالی که هزار و سیصد و پنجاه و هفت سال شمسی هجری از هجرت پیامبر بزرگ مسلمانان [رسول معصوم رحمت و رهائی و نقطه پرگار وجود که خدا تمام بی نهایت هستی را بخاطر او خلق فرمود و لولاک لما خلقت الافلاک را زمزمه کرد و همین الان یک میلیارد مسلمان در پناه اندیشه و پیام او البته غرقه در خیر و سعادتند] صلی الله علیه اله و سلم! خبر مبری از اختناق و سرکوب که چه عرض کنم بلکه کمر کوب و ته کوب خلق الله ایران نبود. ایا همان سال پنجاه و هفت که دسته دسته کارگزاران رژیم سابق را در دادگاههای غیر عادلانه وحشتناک شرع و به حکم مشتی ملای پلید سلاخی کردند و مال و جان و ناموس خانواده های انها بیرحمانه و سفاکانه و بیشرفانه در معرض تطاول قرار داشت قرار بود امریکا حمله کند!. آیا در فاصله سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت تا شصت که شما بیشتر خبر دارید ،در خیابانها رفقای سابق شما چشم در می آوردند و کردستان و ترکمن صحرا و خوزستان به خون کشیده شد و قارنا و قه لاتان قتل عام شدند خطر حمله آمریکا وجود داشت. آیا سالهای شصت به بعد که هزاران جوان و نوجوان بر دار کشیده شدند و مورد شکنجه و تجاوز قرار گرفتند و هزاران مجاهد و فدائی و دموکرات و حتی اعضای حزب توده کشتار شدند خطر حمله آمریکا وجود داشت؟ آیا در کشتار هولناک سال شصت و هفت آمریکا می خواست حمله کند؟ آیا در جریان قتلهای زنجیره ای که چندین و چند شاعر و نویسنده را کشتند و آن خونریزیهای وزرات اطلاعات، خطر حمله آمریکا بود!. فقیر حقیر البته معتقدم آشی که آمریکا در تهاجماتش منجمله در افغانستان و عراق پخته بدجوری باعث اسهال میشود وباعث میشود در خیلی از موارد سراسر سرزمین مورد هجوم قرار گرفته به نجاست کشیده شود و امیدوارم چنین آشی برای ایرا ن پخته نشود و همانطور که سعدی گفته است:
کار هر بز نیست خرمن کوفتن
گاو نر می خواهد و مرد کهن
و همه گروههای سیاسی تقریبا اعلام کرده اند خرمن کوفتن را نه بزدراز ریش و کلاه سیلند بر سر عموسام بلکه گاو نر و مرد و البته زن کهن ایرانی انجام دهد اما شما هم لطف نموده و در یاداشتهای بعدی و نامه های بعدی تان اشاره بفرمائید که فارغ از ماجرای حمله یا عدم خمله آمریکا خباثت و جنایت و سرکوب از ذات و بنمایه و ریشه واعماق این رژیم پلید مذهبی میجوشیده و می جوشد و خواهد جوشید و «شرط» خدا نکرده تهاجم آمریکا یا هر دولت دیگر به خاک ستمدیده و مردم رنجدیده و شریف ما در گام اول«مبنا»ی وجود داشتن همین جمهوری سیاه و همین آخوندهای سیاهکار هستند و اگر اینها این بساط را پهن نکرده بودند هیچکس سودای حمله به ایران را در سر نمی پروراند و بقول معروف ...زیادی نمیخورد. و السلام پانزدهم اکتبر المبارک سال دو هزار و هشت هجری فرنگی
نامه اقای گنجی را در لینک زیر بخوانید

۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

یاداشتکها یاداشتک بیست و هفتم

یاداشتکها
یاداشتک بیست و هفتم
اسماعیل وفا یغمائی
لکن چه کرده اند این بهائیان ای بی بهایان
عرض کنم خدمت دوستان که:فراوان میتوان از آزادیخواهی حرف زد البته در بسیاری اوقات حرف مفت! ونیز بخاطر مصالح! و اینکه مردم ممکن است بدشان بیاید! و وقتش نیست از کنار بسیاری مسائل گذشت و آن را زیر سبیلی در کرد.ه
فقیر نمیدانم مصالح کی اقتضا میکند! فقیر نمیدانم کی صلاح است! و فقیر نمیدانم تا کی باید به مردم توهین کرد و تا کی باید سمبل یک ملت شریف، در واژه مقدس مردم، عقب مانده ترین و نفهم ترین و با عرض معذرت از خر، آدمهائی باشند که اساسا از مردمی به دورند.ه
اینها را عرض می کنم که نخیر و ابدا نمیشود از کنار اعدام و سرکوب و آزار و اذیت بهائیان و این همه مزخرفاتی که در باره آنها گفته میشود گذشت و فقط در انتهای هفتمین پیچ پنهان وجدان اخمی کرد . با تاکید بر اینها عرض کنم خدمت دوستان که متاسفانه ما را یعنی مای نوعی رابدجوری گاهی مریض کرده اند.آخوندها ده دوازده قرن است بدون تعارف مشغول ادرار مداوم نه تنهادر مبالها و آبریزگاههای شخصی بلکه مشغول ادرار نمودن در حیطه شناخت و شعور و ادراکات و در بسا کله ها بوده اند وهستند و متاسفانه بد جوری بعضی ادراکات رابدون تعارف با شاش مبارک خود خیسانده اند، آنطور که کسی که ادراکش به حول و قوه الهی خیس خورده اساسا نمی آید از خودش در شرایطی که باز هم و برای صدمین و هزارمین بار بخشی از مردم ایران را به جرم بهائی بودن به زیر اخیه کشیده اند سئوال کند و بخودش بگویدکه:ه
آخر مردک یا زنک الدنگ این بهائیان چه کرده اند؟ چه گناهی مرتکب شده اند؟ چه جنایتی نموئده اند که باید اینطور آزار ببینند؟ اعدام و سرکوب و زندانی و آزار شوند و اینهمه افسانه بی پایه و جفنگ که شایسته خود اخوندهای پلید و ایران بر باد ده است علیه آنها کوک شود.
این مغزهای خیس خورده فکر نمی کنند که در جهان هزار جور دین و آئین هست، فالکلیکها آلت تناسلی را می پرستیدند، عده ای ماه و ستاره راف برخی مار و فیل و گاو را و عده ای الله را و اینها هم آئین و خدای خودشان را دارند.ا
در جهان ما شاهد هزار جور انشعاب در دین و مذهب هستیم و این انشعابات هر کدام سر انجام راه خودشان را رفته اند اما در مملکت ما پس از دهه ها و گاه سده ها! آنهائی که استخوانهای مغز جانشان در ادرارهای معنوی ملایان خیس خورده و لجنهای انجمنهای آنتی بهائی ها شناختشان را به گند و گه آغشته است نمی آیند فکر کنند که اساسا آئین بهائیت در یک تحلیل درست و بی غرض و مرض تاریخی ویک بررسی جامعه شناسانه و دینشناسانه شاخه ای است که از تنه درخت مبارک و مطهر اسلام روئیده، یعنی نخست ما شاهد پدیده بابیت، یعنی یک انشعاب در شیعه به مدد آیه الله العظمای بزرگ شیعه شیخ احمد احسائی هستیم که در باب و شورش فلسفی و اجتماعی پیروانش خودش را نشان داد ،و بهائیت درفراز و فرودی دیگر و در یک انشعاب دیگر از بدنه بابیت خودش را عینیت بخشید.ا
کسی که ملا زده است به اینها فکر نمی کند و اساسا نمی داند و نمی خواهد بداند که اینها فارغ از تهمتهای فراوانی که به بهائیان و بابیان زده شده و می شود و فارغ از اینکه مثلا در عرصه سیاست چه کار کردهائی این دو نحله تفکر داشته اند ، دو سنخ تفکر و مذهب و جهانبینی است که چون از اول از همان دوران شیخ احمد احسائی موجب تضعیف سلطه ملایان خر گردن روزگار می شد به لعنت و نفریناخوندی دچار شد و بجای اینکه مثل اروپائی ها که در باره پروتستانیزم و مورمونیزم و امثالهم مثل آدمیزاد فکر می کنند، مثل آدم فکر کند که: بابا جان بهائیت و بابیت دو سنخ فکر است که اتفاقا در موارد بسیار از شیعه سنتی آدموار تر و قابل قبول تر است که هیچ اصلا قابل مقایسه نیست، پشمهایش را سیخ می کند و چنگ و دندان نشان می دهد و در آغاز قرن بیست و یکم همان اخلاطی را با سیلاب غیط و نفرت از دهان می افشاند که ملایان عهد فتحعلیشاه قاجار می افشاندند وهم اکنون ولی فقیه و رئیس جمهورش می افشانند. این چنین است که متاسفانه حتی وقتی جناب منتظری هم در باره بهائیان نظر می دهد پیش از آنکه آنها را انسان و ایرانی و آزاد در انتخاب دینشان بداند اسم آنها را می گذارد کافر مستامن، و بزرگواری چون آقای قابل هم بر این گفته مهر تائید می زند.در این باب مطالعه بفرمائید سطور زیر را و بیشترش را مراجعه کنید به سایت بی بی سی:ا
مسئول امور اطلاع رسانی دفتر آیت الله منتظری می گوید پرسشهای زیادی در مورد فعالیتهای بهائیان به دفتر آیت الله منتظری رسیده و آنچه آیت الله منتظری مطرح کرده در واقع پاسخی به این پرسشها بوده است. آقای لطفی با تکیه بر نظریات آیت الله منتظری می گوید که آیت الله منتظری بهائیت را دین نمی داند و پیروان آن را جزو اقلیتهای مذهبی نیز نمی خواند. به بیان آقای لطفی، آیت الله منتظری نظر خود را در خصوص بهائیان چنین منعکس کرده است که: "این فرقه جزو کفار محسوب می شوند اما کافر حربی نیستند و کافر ذمی هم نیستند چون کتاب آسمانی شان نه تورات است، نه انجیل است و نه زبور اما (بهائیان) کافر معاهد یا مستأمنند، به این معنی که در امان و عهد حاکمیت اسلامی اند و مادامی که فعالیتی علیه حاکمیت اسلامی انجام ندهند از حقوق شهروندی برخوردارند چون به هر حال حق آب و گل دارند، مالیات می پردازند و غیره". این نظر حضرت آیت اللهی است که در مقابل خمینی از فکر خود دفاع نمود ولی در هر حال مو لای درز اندیشه اش نمیرود که میخ اسلام شیعه اثنی عشری باید کوبیده باشد و در هر حال بهائی کافر مستامن است .این از بهترین حال شما فکر کنید به وضعیت علمائی که بهائی و بابی و منافق و ملحد را با لباس و کفش و نشسته و نپخته میل نموده و چند تا آروغ اسلامی شیعی اثنی عشری خلص و خالص هم می زنند.ا
حرف بسیار است و یاد ایامی بخیر باد که در شهرهای مذهبی و در میان مردمی اکثرا مسلمان در یزد و اصفهان و شیراز بهائی و کلیمی و زرتشتی و مسلمان در نبود حکومتی اسلامی از نوع کنونی اش برادر وار می زیستند. در بازار خان یزد که می گذشتی مسلمان و کلیمی بر در حجره چایشان را با هم می خوردند و زرتشتی و بهائی مشغول چاق سلامتی بودند و دربرخی روستاهای فقیر اطراف یزد بهائیان فقیر و کشاورز با پای برهنه به دنبال گاو زمینشان را شخم می زدند و در محله ما پشت دبیرستان مارکار ،علی گاوی مرد زحمتکش بهائی پیش از ظهور ملاها و زدن تهمت نوکر و جاسوس اسرائیل به او، با شیر گاوهایش بچه های شیرخوار چند محله را سیراب می کرد و از ساعت ده مشغول چسباندن تاپاله گاوهایش به دیوار و خشک کردن آنها برای سوخت زمستانی اش بود و این در حالی بود که تمام مجامع ضد بهائی مشغول فعالیت بودند ولی از آنجا که قدرت در دست حکومتی مذهبی نبود نمی توانستند این همه جنایت بکنند.ا
حرف بسیار است اما حرف آخر اینکه فارغ از مزخرفات آخوندی برویم و بابیت و بهائیت را مثل آدم حسابی بشناسیم و بعد قبول کنیم که هر کس در انتخاب دین و مذهبش آزاد باشد واز همه مهمتر بدانیم فقط در یک حکومت واقعا لائیک است که همه می توانند نفسی بکشند و از مارک کافر مستامن نجات پیدا کنند. و مطمئن باشیم تا حکومت و اندیشه حکومتگری مذهبی باشد هرگزنمی توانیم از زیر سایه خدای مذهب و لاجرم سایه گسترده بیضه مبارک علمای اسلام خلاص شویم و مثل آدم در آفتاب خرد و شعور نیایشمان را بکنیم و با خدائی فراتر از این خدای کور و کچل و گندیده آخوندها درد دلی بکنیم ا
هفده سپتامبر 2008 میلادی.

۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

یاداشتکها. یاداشتک بیست و ششم

یاداشتک بیست و ششم
اسماعیل وفا یغمائی
لکن عجب اپوزیسیونی
عرض کنم خدمت دوستان که : سایت البته« طیب و طاهر» و دور از هر گونه ا«شائبه آلودگی به ملاها!!» ی ایران، دیدبان این چند روزه با شادمانی بسیار مقالات متعددی را رگبار وار قلمی نموده و در هریک به شیوه مرضیه خود ،یعنی به شیوه سلاخان سیاسی تلاش نموده که مجاهدین را سلاخی سیاسی کند که بعید و عجیب نیست زیرا از کوزههمان برون تراود که در اوست.ا این سایت شریف! و نجیب! منجمله در دو مقاله از سکوت و دست افشانی و شعف اپوزیسیون بخاطر گرفتاریهای کنونی مجاهدین و قضایای اشرف خبر داده است. آدم اول که مقاله ها را می خواند مقداری گیج و گم میشود که این اپوزیسیون مود نظر ایران دیدبان چه نوع اپوزیسیونی است؟!. این اپوزیسیون آیا اپوزیسیون جمهوری اسلامی است؟ که دارد می درد و می کشد! و یا اپوزیسیون مورد نظر ایران دیدبان اپوزیسیون مجاهدینی است که در حاکمیت نیستند منتها از خوش شانسی و در قلب انواع شدائد و به لطف حق که همیشه شامل حالشان است، قبل از حاکمیت، اپوزیسیون سر و مر و گنده ای پیدا کرده اند که در هنگام فرو رفتن سه هزار و پانصد رزمنده مجاهد و مبارز در گرداب خطرات هم ا«سکوت کرده» و هم مشغول «دست افشانی و پایکوبی» است. با این حساب آدم به فکر می افتد خب! اگر این حضرات ساکت و دست افشان،اپوزیسیون مجاهدین هستند و آنقدر اپوزیسیونند که ایران دیدبان از شعف آنها دچار شعف و سکسکه در نوشتن شده است پس اینها اپوزیسیون نیستند بلکه همان پوزیسیونند که ایران دیدبان اسمشان را چیز دیگری گذاشته است، اما مشکل اینجاست که وقتی مطلب ایران دیدبان را می خوانیم میبینیم نه بابا اینها در حقیقت و به گفته ایران دیدبان اپوزیسیون جمهوری اسلامی هستند که از وضعیت مجاهدین در زیر تیغ ملای حرام لقمه همزمان دچار شور و شعف و سکوت شده اند و لاجرم اهالی ایران دیدبان را به شعف آورده اند و باعث شده اند که ایران دیدبان به آنها دستخوش بگوید ولاجرم آدم مجبورست یا عجبا یا عجبا بگوید که جل الخالق! عجب اپوزیسیونی که پوزیسیون ایران دیدبان دارد برایش به به و چه چه می کند و اساسا گویا فاصله بین پوزیسیون و اپوزیسیون از بین رفته و معلوم نیست چرا اساسا جنگی وجود دارد!. راستش فقیر به حرف ایران دیدبان اعتقادی ندارم و معتقدم کسی و گروهی از گرفتاریهای گروه سیاسی دیگری دچار شور و شعف نشده است ولی اگر ایران دیدبان اعتقاد دارد چنین چیزی وجود دارد او را به نوشته هادی خرسندی در یکی دو سال قبل ارائه می دهم که در اعتراض به شرکت یکی از زعمای سابق رژیم در جشنواره ای، از طنز معروفی یاد کرد که خلاصه آن (با عرض معذرت از خوانندگان وتقسیم عوارض باز نویسی این طنز با خرسندی عزیزکه نه سکوت کرد و نه شادمان شد و امضای خودش را هم مثل یک هنرمند مردمی و در کنار ارجمندانی چون آزرم و محمد جلالی و خوئی و بسیاری دیگرپای فراخوان بحران گذاشت، چنین است.ا
آدم پدر سوخته ای با زن همسایه اش رویهم ریخته بود و برای اینکه سر شوهر ساده دل را شیره بمالد و رفیقه خود را با خیال راحت به میعاد خود بکشاند با زن بیوفای همسایه طرحی ریخت و روزی آمد و گفت عیال من دارد میرود مسافرت و من بقول ملاها «بضع» (بر وزن حوض) او را برای اینکه خدای ناکرده مورد استفاده قرار نگیرد از او جدا کرده ام ومیسپارم به عیال شما تا از آن در کنار بضع خود نگهداری کند و عند اللزوم( از انجا که احادیث مختلف ناکامی مرد را بیش از چهل روز جایز ندانسته و آن را باعث خشم و نفرین ملائک می دانند) آنرا گاهی به من بر گرداند تا مستفیض شوم و ایمانم مستحکم تر شود. همسایه ساده دل قبول کرد و رد و بدل کردن بضع دور از چشم او گویا انجام شد. چند روز بعد رند پدر سوخته به سراغ همسایه آمد که سریعا بضع را لازم دارم . زن مربوطه که از قبل نقشه ای را طراحی کرده بود به شوهرش گفت جدا سازی بضع به سرعت امکان پذیر نیست و لاجرم خودم باید بروم ودقت لازم را خواهم کرد تا مرد همسایه از بضع عیال خودش استفاده کند و رفت. شوهر ساده دل که سخت نگران شده بود به یکی از اهالی خانه گفت: برو سری بزن و ببین که همسایه اشتباها از بضع ما استفاده نکند. طرف رفت و برگشت و سری تکان داد و گفت خدا پدرت را بیامرزد طوریکه من دیدم همسایه چنان با شدت و حدت در کار است که اساسا نمیشود فهمید دارد چه می کند و کدام یکی مال توست و کدام مال خودش و اساسا بضع ها از هم قابل تشخیص نیست. این طنز گزنده خرسندی را بدین جهت آوردم که به حضرات بگویم ان اپوزیسیونی که بقول شما سکوت کرده واز احتمال کشتار سه هزار و پانصد مجاهد و مبارزی که سالیان دراز علیه آخوندهای فاسد مبارزه کرده اند اظهار و شادی و شعف می کند احتمالا بضعش با بضع شما ها در زیر سیطره جمهوری اسلامی یکی شده است و برای کسی جز خود شما قابل تشخیص نیست. امیدوارم با درک مطلب و حرام لقمه گی ایران دیدبان تند و تیزی این طنز راهم بر من و قبل از من بر خرسندی گرامی ببخشید و از جسم کلمات گذشته جان کلام را ببینید.
هشتم سپتامبر 2008..

۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه

یاداشتک بیست و چهارم اسماعیل وفا یغمایی

یاداشتکها
یاداشتک بیست و چهارم
ماجرای برادرمان قاراپط ،و قضایای دانشگاه زنجان
وحکم دادستان زنجان وحکایت قاضی قرچولان

اسماعیل وفا یغمایی
عرض کنم خدمت دوستان که: کسانی که هم سن و سال فقیر باشند و ریش و سبیل مبارکشان نم نمک سپیدی بزند (و به قول شاعر شوریده و غزلسرای تواناشاروان و زنده یاد«عماد خراسانی» ، خوبان انها رااستاد! یعنی کم کمک از کار افتاده و سالخورده و بدرد نخور! خطاب کنند)،حتما برادر ارمنی مان قاراپط را می شناسند.
برادر عزیزمان قاراپط، شخصیتی داستانی و خیالی و به قول اهل فنارسه ایماژینه بود که در لطیفه های دوران مرحوم طاغوت راحل، نقش ساقی و یا بارمن را در میکده به عهده داشت و جوکهای فراوانی به بهانه او و به کمک شخصیت او درابطه با خمریات ساخته شده بود. شادروان کاکا توفیق هم از این شخصیت در طنزهایش گاه استفاده می کرد.
سالهای سال، قاراپط هم مثل سایر طوایف و اقلیتها و اکثریتها از ترک و لر و فارس و.. و از کلیمی و مسلمان و مسیحی و زرتشتی و بابی و بهائی در صلح و صفا زندگی می کرد و در میکده اش جام پر می کرد و مستان شعر حافظ را دستکاری نموده و زمزمه می کردند
که خون خلق حرام است و جام باده حلال
. با ظهور انقلاب رهائیکننده! تاریخساز! ، آزادینما !و... اسلامی و لاجرم جمهوری اسلامی، ملایان شعر را به تلفظ و اجرای فقهی بر گرداندند که
که خون خلق حلال است و جام باده حرام
ودر میکده ها را ببسیند و جام شکستند وکسانی را که اهل می بودند ،بر عکس سابق مجبور کردند نمازشان را در مسجد ریاکارانه بخوانند و شرابشان ترسان و لرزان در خانه بخورند و بدین ترتیب قاراپط عزیز ما هم نا پیدا شد ومعلوم نشد چه به سرش آمده تا اینکه پس از تفحص بسیار و تلاشهای اطلاعات سی میلیونی به قول امام راحل، معلوم شد این هموطن ارمنی ما قهوه خانه ای درست کرده و دست از فروش خمریات برداشته است. رفتیم سراغش و دیدیم قهوه خانه پر و پیمانی دارد و دور تا دور قهوه خانه اش را هم پر کرده از منقل و قلیان و تماثیل یعنی تمثالهای ریز و درشت و تمام قد و نیم قد و رنگی و غیر رنگی حضرت امام راحل از عهد شباب تا دوران شیب
چائی مان را خوردیم و دم رفتن طاقت نیاوردیم ویواشکی از قاراپط پرسیدیم: برادر قاراپط جان! بستن میخانه قابل فهم است! درب و داغان کردن و غارت و آتش زدن محل کسب و کار سابقت را هم میدانیم! علت ریش گذاشتن ات هم روشن است! شلاق خوردن و زندانت را هم توسط یاران مومن امام شنیدیم! رد شدن خطر ختنه شدن توسط قیچی در کمیته را هم از بغل گوشت، بما خبر دادند، با این حساب زدن این همه عکس امام به در و دیوار جیست؟ا
برادرمان قاراپط همانطور که دستمالش را روی پیشخوان می کشید گفت: امام خیلی خوبند! امام خیلی مامانی و دوست داشتنی اند ! امام ماهند ! امام ما را هدایت کردند !امام با ما قوم و خویش و فامیلند! ما امام را خیلی دوست داریم
فقیر که کلی تعجب کرده بودم گفتم:چه خویشی ؟ چه قومی ! اینکه بابای همه مخصوصا شماها رو در آورده؟ این که حتی بالای سر در انجمنهای ارامنه هم تابلو زده که: انجمن اسلامی ارامنه مقیم تهران! نکنه قاطی کردی قاراپط جان
بازهم قاراپط بر و بر نگاه کرد وهمان جواب قبلی را داد ولی من که داشتم شاخ در می آوردم ول کن اش نشدم و هی سئوالم را تکرار کردم. قاراپط که دید کار دارد بیخ پیدا می کند سرانجام سرش را بیخ گوش من آورد و گفت:ببوجان تودیگه چرا نمی فهمی؟ ایشان با این بلاهائی که بر سر ما آوردند! با ما «وصلت فرمودند!» و ترتیب همه چیز و خواهر و مادر همه را دادند به این دلیل ایشان «داماد» ما هستند. شیر فهم شد!ا.
در مثل و لطیفه مناقشه نیست ولی ماجرای تغییر شغل قاراپط و دامادی امام راحل کاملا واقعی است، البته نه در سطح فک و فامیل قاراپط، که به طور تاریخی و سیاسی و ایدئولوزیک! ودر سطحی عام
دوستان توجه دارند که آن اسلام عزیزی که در بیست و دوم بهمن سال بیست و دوم هجری (به دلیل سر بریدن تضادهای داخل حکومت و راه انداختن جنگ و سرگرم کردن همه و رسیدن ازعربستان غیر سعودی آن دوران به ایران و به کربلا و قدس! )توسط سپاهیان «بدون شک و مطمئناآزادی بخش اسلامی» عمیقا «تنقیه و شیاف»، شد آن اسلامی نبود که بعدها و ابتدا در شمال ایران و خراسان در میان مردم و توسط تبعیدیان و گریختگان عرب نژاد مسلمان به ایران ، نشو نما پیدا کرد و دلاوران گیل و دیلم آن را پذیرفتند و از درون آن آل زیار و آل بویه و سعدی و حافظ و خیام و بوعلی و نیز بازرگان و شریعتی وطالقانی و امثالهم و مردم شریف مسلمان اهل دل در آمدند.مردمی با مسامحه و گذشت و اهل صفا که اسلامشان سقف فلسفی داشت و نه سقف سیاسی وهم قرانشان را می خواندند و هم حافظشان را داشتند و مذهبی ترین شهرهایشان مثل یزد و شیراز و کرمان و اصفهان مامن کلیمیان وزرتشتیان و ارمنیان و مسیحیان و نیز بهائیان و بابیان بود و کسی کاری به دیگری نداشت و این پیام حلقه گوش همگان بود
خلق همه یکسره نهال خدایند
اما آن اسلام عزیز مهاجم به ایران،مثل اسلام حکومتگر اخیر، از همان اول کار اهل و عیال و خواهر و مادر هر کس را که گوشش بدهکار اسلام عزیز نبود به عنوان اموال و اجناس بر مسلمین مهاجم حلال نمود و فرمود : استفاده بفرمائید از این ضجیعه ها! و ضعیفه ها !ومدخوله ها! و کشتزارهای مغلوب و منکوب( تماما اصطلاحات فقهی است) که از شیر مادر حلال تر است. استفاده بفرمائید از نه ساله تا نود ساله را یکی کی و دوتا دوتا و بیشتر و بیشتر.
بر این روال همان اول کار، بعد از تجاوزات معمول ،و صد بار بدتر از اسکندر کبیر! دهها هزار زن و دختر ایرانی را مثل کالا بار اسب و شتر نموده و بردند و فروختند .نمونه ها فراوانست و یک نمونه برجسته اش ماجرای خالد ابن ولید و مالک ابن نویره است.
اخوی مومن ما خالد بن ولید یا خالد ابن الوليد ابن المغيرة المخزومي، از صحابهٔ پیامبر اسلام بود. ایشان در سال هفتم هجری و پس از صلح حدیبیه به شرف اسلام مشرف شدند .خالد که شمشیر زن گردن کلفت و شجاعی بود در
جنگ موته شرکت داشت و رهبری سپاه مغلوب مسلمانان را به‌عهده داشت. پیامبر اسلام به دلیل شجاعتش به او لقب «سیف الله» یعنی شمشیر خدا،داد. سردار خالد در همان سال در تسخیر مکه شرکت کرد و بنابر روایاتی به دستور پیامبر، بت مشهورعزی را شکست
در دوران ابوبکر ایشان با هدف مسلمان کردن طایفه تمیم به آنجا رفت. در آنجا با وجود اینکه مالک ابن نویره رئیس بنی تمیم تسلیم او شده بود و نیز اسلام آورده بود، وی را به دلیل اینکه عیال بیچاره اش از حد معمول زیباتر بود و نمیشد از او گذشت کشت و نوشته اند در حالیکه سر بریده مالک در اتاق بود و آن را روی خاکسترهای اجاق قرار داده بود همسر او را که به زیبائی مشهور بود مورد تجاوز قرار داد
ابوبکر بخاطر قتل مالک، او را توبیخ نمود ولی با وجود اینکه
عمر از ابوبکر را به خاطر انتخاب خالد به فرماندهی سپاه انتقاد می‌کرد، خالد در سمت باقی سرداری خود باقی ماند.
. کمی بعد مشکل غریبی پیش آمد و یک بنده خدائی ادعای پیامبری کرد و کار بیخ پیدا کرد
ابوبکرخالد آقای ما را به جنگ با مسیلمه ابن حبیب حنفی مردی زیبا روی و بلند قامت و نیرومند ،کسی که خود را همزمان با محمد، پیامبر می دانست، و با زنی زیبا روی و آنطور که ملاهای شیعه نوشته اند چاق و چله و جمیله و بلا و شاعره و ادیبه به نام سجاح بنت حارٍث (که او نیز خود را پیامبر می دانست) ازدواج کرده بود، فرستاد. این دو مدعی پیغمبری در آغاز علیه هم لشکر کشی کرده و قصد جنگ داشتند ولی جنگ نکرده و با هم مذاکره و سپس ازدواج کردند و در مقابل مسلمانان متخد شدند.مسیلمه در زمان محمد با نامه ای پیشنهاد داده بود امکانات و گویا کل زمین بین دو پیامبر منصفانه تقسیم شود و دو پیغمبر با هم پیغمبری کنند.مسیلمه در نامه ای به پیغمبر نوشت: من در نبوت با تو شریک هستم. نیمی از زمین برای ماست و نیمی برای قریش است، ولی قریش تجاوزگر است و عادلانه برخورد نمی‌کند.» پیامبر پس از آگاهی از مضمون نامه مسیلمه، به دونفری که پیک بودند گفت:« اگر شما خبررسان نبودید، دستور می‌دادم بکشندتان، زیرا شما پیش از این اسلام و آیین توحید را پذیرفته‌اید و به رسالت من ایمان آورده‌اید و اکنون بدون دلیل از چنین مردی پیروی کرده و از اسلام دست کشیده‌اید.» آنگاه پاسخی کوتاه به مسیلمه داد. نامه پیامبر این‌گونه بود: « بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله الی مسیلمه الکذاب، السلام علی من اتبع الهدی. اما بعد فان الارض لله یورثها من یشاء من عباده و العاقبه للمتقین.»؛ (به نام خداوند بخشنده مهربان، از محمد فرستاده خدا به مسیلمه دروغگو؛ سلام بر پیروان هدایت. همانا زمین از آن خداست و بر هر کس از بندگانش که بخواهد واگذار می‌کند و فرجام نیک از آنِ باتقوایان است.
نوشته اند پیامبر هم او را مسیلمه کذاب نامید وهم طلب مرگ او را نمود اما بازی روزگار این بود که محمد در گذرد و مسیلمه تا جنگ یمامه زنده بماند. در جنگ بسیار خونین یمامه طرفداران سه پیغمبر به شدت و با ایمان و اعتقاد تمام با هم جنگیدند و تا توانستند همدیگر را کشتند.نوشته اند مسیلمه چهل هزار نیرو را به میدان آورد که معلوم میشود کار بیخ پیدا کرده بوده و اگر مسیلمه پیروز میشد معلوم نیست بر سر تاریخ آینده چه می آمد که الحمدلله رب العالمین نشد و خطر از بیخ گوش ما هم رد شد.
در جنگ یمامه اگر چه سپاه مسیلمه شکست خوردند و خود او نیزتوسط وحشی یعنی همان غلامی که در جنگ احد حمزه عموی پیامبر را به قتل رساند کشته شد اما عدة زیادی از مسلمانان نیز کشته شدند که تعداد پنجاه و هشت نفر از مهاجر و انصار
در میان آنها بودند و از این شماره سیزده نفر آنان، کسانی بودند که در بدرحضور داشتند و از خاصان مسلمانان بودند. جمع کشتگان مسلمانان به روایت ابن اعثم (یکی از مورخین) یک هزار و دویست نفر بوده که تعداد هفتصد نفر از آنان حافظ قرآن بوده اند. لذا پس از این نبرد بود که به مسلمین به فکر جمع آوری و کتابت قرآن افتادند. جنگ یمامه یکی از جنگهایی است که میان مدعیان نبوت پس از پیامبر و سرپیچی کنندگان از مرکز خلافت با مسلمانان رخ داد. این جنگها به جنگهای ردّه شهرت دارد و ملایان شیعه نوشته اند و می گویند یکی از دلائل کوتاه آمدن مولا علی و سکوت ایشان اوضاع خطرناک و شیر تو شیر پس از درگذشت پیامبر بود که در مقابل دشمن خارجی اختلاف چناحهای درون حکومت باید نادیده گرفته می شد.بر سر سجاح معلوم نشد چه آمد ولی برخی منابع نوشته اند اورا گرفتند و مسلمان نمودند و این زنی که ادعای پیامبری کرده بود بعد از مرگ عیالش مسلمان خوبی شد و زنده بود تا در زمان معاویه در بصره فوت کرد.يقولون ثم عادت إلى الإسلام وحسن إسلامها بعد مقتل مسيلمة على يد وحشي. وتوفيت في عهد الخليفة الأموي الأول معاوية بن أبي سفيان في مدينة البصرة، وقيل بل كانت وفاتها في مدينة الكوفة.‏ د
در هر حال خالد خان سپس به جنگ با ایرانیان فرستاد ه شد. او در ربیع‌الاول سال دوازده هجری
یا چند ماهی بعد، حیره را تسخیر کرد و اندکی بعد فرات را گرفت. سال بعد برای فتح شام عازم شد و با شکست رومیان، دمشق را گرفت.با به قدرت رسیدن عمر از فرماندهی لشکر شام، عزل شد. او در شهر حمص سوریه مرد و الان هم مقبره و بارگاهی دارد که نه مالک ابن نویره دارد و نه صدها نفری که تیغ مبارک ایشان جانشان را گرفت و نیز زنان بیچاره ای که هزار بلا بر سرشان آمد.
این گوشه ای از ماجرای خالد ابن ولید بود و برادرمان خالد هنوز هم به عنوان صحابی و سردار و الخ مورد احترام فراوان توده های فراوانی است و این بزرگوار از فاتحان اصلی ایران ما نیز هست و میشود فکر کرد که احتمالا شماری از ملاهای متجاوز حاکم از تخم و ترکه ایشان و حاصل تجاوزات ایشان باشند و به طور نسبی و سببی عنصر تجاوز را از این بزرگوار به میراث برده اند.
این داستان اول کار بود. اما ایران بالاخره مسلم و مومن شد . از قرن اول تا نهم ایران در کلیت خود، ایران سنی مذهب بود و از قرن نهم تا حالا، ایران شیعه مذهب است. وقتی ایران مسلم و مومن! شد دیگر نمی شد به اهل و عیال و خواهر و مادر ملت به بهانه کفر و شرک تجاوز نمود و یا برد و آنها را فروخت!. خب باید فکری کرد! تا بشود به اهل و عیال مسلمانان هم تجاوز کرد و این باب رحمت را برای تخم و ترکه امثال خالد باز نگه داشت که به قول حافظ: شهری است پر کرشمه و خوبان ز شش جهت
من نمیدانم بقیه چه کردند ولی در رابطه با ملاهای شیعه می دانم راه چاره را پیدا کردند.
حضرات درست مثل مجلس خبرگان! در مجلس خبرگان آن سالهانشستند و برخاستند و گفتند: خداوند متعال و قادر ذوالجلال مالک بود و نبود همه است وطبعن این اختیار را از طرف خودش داده به پیغمبرش! ،جانشین پیغمبر هم طبعا امام بر حق و ولی است که باز هم طبعن و عقلن و نقلن این اختیارات را پیغمبر به اوداده! بعد از دوازده امام بر حق هم طبعن و عقلن و نقلن ولایت میرسد به ولی فقیه! بر حق و امام امت، که بر همه چیزاز آنچه که در درون سرهاپنهانست تا هر آنچه درون شلوارهاست، و منجمله نوامیس مسلمین ( تکلیف غیر مسلمین که از قبل روشن بود) اختیار دار کامل است ، ومسلمین باید بدانند و اگاه و مطلع باشند که حتی، امام امت می توانند بدون اذن شوهر، عیال حلال راحرام نموده، و شوهر را از دایره اسلام بیرون، و از قید اسلام بریده بدانند و اگر یادمان باشد در همین رابطه امام امت چیزکی خطاب به شادروان مهندس بازرگان گفته بود که: لکن توجه داشته باشید که بنده می توانم با دادن حکم ارتداد مثل برق عیال شما را تبدیل بکنم به همشیره جنابعالی! و کلید اتاق خواب شما را بگذارم در جیب مبارک عبای خودم!، که در لوای رهبریت بنده، همه چیز، منجمله «بضع» عیالات متعلق به امام امت و رهبر بر حق و حق رهبر است واین از حقوق خاص رهبریت بنده است و شما مناسب تر است بروید بز بچرانید!
بیشتر از این را اگر می خواهید بدانید به کتابهای امام راحل و سایر علمای ریز و درشت مراجعه بفرمائید و بخوانید و بدانید که حدود اختیارات ولی فقیه همان حدود اختیارات الله است و بجز ولایت تکوینی( کارهائی مثل طلوع و غروب خورشید و گردش افلاک وایجاد کهکشانها و امثالهم که کار خداست و ولی فقیه عجالتا به آن نمی پردازد) ولایت تشریعی یعنی سایر اختیارات سیاسی و اجتماعی و انسانی و الخ از آن امام و رهبر است وحق امام و رهبر است و مال امام و رهبر است و مو لای درزش نمیرود و هر کس هم در این رابطه جیک بزند باید دخلش را آورد و مثل قاراپط با کس و کارش وصلت نمود
می بینید که چه داستان غریبی است! و اما مخفی و پوشیده نماناد که فقیر شبهای متواتر با خود فکر می نمودم که خب! امام و رهبر و ولی دوران حق دارد هر غلطی می خواهد بفرماید و کلید اتاق خواب عموم مسلمین را به دسته کلید یا لیفه تنبان در کنار بیضتین مبارک و منورش بیاویزد وبا دادن حکم ارتداد هر عملی می خواهد انجام دهد! اما چه شده که فلان استاد دانشگاه در زنجان تصمیم گرفته کارهائی را انجام دهد که فقط در حیطه ولی و رهبر و امام دوران است.
خلاصه شبهای متواتره بنده فیا عجبا عجبا گویان سر در گریبان حیرت فرو برده و اندیشه ها می نمودم که ناگاه در نیمه شبی سروشی غیبی ندا در داد که
ای نادان! و ای بی ایمان! و ای شاعر ملعون یتبعهم الغاوون! و ای فلان فلان شده بریده از اسلام و پناه برده به خود خدا !چرا نمیفهمی که: از آنجا که در جمهوری اسلامی طبعا رهبر بسیار درویش و ساده زیست است و چیزی برای خودش نمی خواهد می توان فکر کرد و به این نتیجه رسید که رهبر آمده و این حق را ،یعنی سلطه بر نوامیس را از طرف خودش و به طور دموکراتیک داده به طرفداران مومن و مسلمان خودش. یعنی این حق الهی را تقسیم نموده است.
سروش غیبی این را ندا داد و بنده مثل ارشمیدس فریاد زدم : شولم شولم! یافتم یافتم و احسنت !حالا داریم می رسیم به اصل قضیه! حالا می فهمم بر این اساس است که آن استاد!! مومن و مسلمان!! دانشگاه زنجان به خودش حق داده که از این حق دموکراتیک یعنی سلطه بر مال و جان و ناموس دیگران استفاده کند و دانشجوی شریف و مسلمانی را به اتاق خودش دعوت نماید تا به شیوه مرحوم خالد، از حق اسلامی!! خودش استفاده کند. متاسفانه این دانشجوی مسلمان و سایر دانشجویان به این حق توجه نکرده و یقه جناب استاد نامرد را گرفته اند و کشان کشان او را به سراغ دادستان و قاضی مسلمان برده اند که حق ما را از این دبنگ مومن متجاوز بگیر! اما دادستان چه کرده است؟ا
اخبار می گویند و رسانه ها می نویسند که دادستان یقه دانشجوی مظلوم و شریف را گرفته و فتوا داده اند افشای گناه از خود گناه بدتر است! واقعا جل الخالق و به قول فرانسویون او لالا! و اعوذ بالله. اما باید خدمت دوستان عرض کنم که تعجبی ندارد واگر یکبار دیگر عرایض مکتوب بنده را مرور فرموده و در برکات و نعمات و امکانات اسلام سیاسی و حکومتی موجود تدبر و تامل و تعقل فرموده و به اختیارات ولی فقیه و مومنان پیرامونش بذل عنایت داشته باشید خواهید فهمید که در جمهوری اسلامی عزیز آنکه خطا کار است دانشجوی پاکیزه سرشت است و نه استاد متجاوز که استاد میخواسته از حقوق الهی!! و اسلامی !!خود در ظل توجهات ولی فقیه (که در این مورد خفقان گرفته و هیچ موضعی نگرفته) استفاده کند و دانشجو مانع این حق شده است. برای فهم بیشتر عرایض فقیر ماجرای قاضی قرچلان را بخوانید.
هشتم ماه مبارک زوئیه دو هزار و هشت میلادی

چند مثنوی طنز. مثنوی سوم حکایت قاضی قرچلان